با توضیحی که در صفحة مقابل داده‌ام یادداشتهای این دفتر

خمیرماية دو کتاپ بوده و دیگر مورد نیاز من نیست. و چرن

فرزند عزیز و برومندم پرویز گلچین معانی حفه الّه مایل به داشتن خط پدر خود بود به او اهدا کردم.

احمد گلچین معانی

مشهد. ۱۳۷۰/۵/۱۵

فایده کتاب

شخصی را زنی بود با جمال, و باغی داشت و کتابی. روزی به باع رفتی و روزی کتاب خواندی و روزی با زن نشستی. چون مرگ نزدیک رسید. باغ را گفت: ترا آب دادم و آبادان داشتم. امروز می‌روم با من چه خواهی کردن؟ از باع آوازی پرآمد که مرا پای نباشد که با تو بياییم» چون تو بروی دیگری آید. مرد از با نومید شد. پس زن را گفت: عمر در سر تو کردم, و از پهر تو رنجها کشیدم» امروز بخواهم رفت. چه کنی؟ گفت: تا

اف سا

زنده باشی خدمت کنم, اگر بمیری جزع و فریاد کنم. چون ترا ببرند با تو می‌ایم تا لب

یل

جنگ معانی

دورة جد ید سال چهارم؛ ضمیمهة شماره هفتم سال ۱۳۸۵

سس

گور چون پنهان شوی در خاک نيایم. اما بنالم و بگریم و بازگردم و شوهری دیگر کنم. مرد از وی نیز ناامید شد, روی با کتاب کرد و گفت: ای مصحف! من بخواهم رفت, چه خواهی کرد؟ گفت من با تو باشم. اگر در گور شوی مونس تو گردم. چون قیامت شود دستگیر تو شوم و هرگز ترا نسپارم. مقصود از این حکایت آن است که در عالم هیچ مونسی بهتر از علم نیست. و در آخرت هیچ مال به فریاد تو نخواهد رسید مگر علم. عجایب المخلوقات؛ نسخه خطی مورخ ۷۴۱ هجری تأثیر تبریزی «محسن,» (م: ۱۱۳۱ ه) ما چون کتابٍ بیهده گویا نمی‌شويم تاهمدمی به مسا نرسد, وا نمی‌شویم صائب تبریزی «میرزا محمد علی» (م: ۱۰۸۶ ه) نیست کاری به دورویان جهانم صضائب! روی دل از همه عالم به کتابست مرا محمد حسین چلبی تبریزی (قرن ۱۱) اندر سفر و در حضر ای صاحب هوش! هسمراز بسود کستاب, از من بنیوش گنگیست سخنگوی و بشیریست نذیر آنگه که شوی ملول, گردد خاموش تمام ابیات مشترک‌المضمون این دفتر را بعدا کاملتر کرده کتابی به نام مضامین مشت رکه تألیف کردم ودر ۱۳۶۹ به طبع رسید. حکایات و روایات و اشعار منتخب را نیز در دفتر دیگری نقل کردم. (گلچین معانی)

پسمه تعالی

در لیلة سه شنبه سوّم شهریور ماه ۱۳۶۶ شروع به ثبت پاره‌ای نظم و نثر پراکنده در این

دفتر کردم تا در هر فرصتی سطری چند بنویسم. (احمد گلچین معانی) میرزا قلی میلی هروی (م: ۹۸۳ ه) منم و دل خرابی, به تو می‌سپارم او را به چه کار خواهد امد, که نگاه دارم او را شفایی اصفهانی «حکیم شر ف‌آلدین حسن» (م: ۱۰۳۷ ه) منم و دلی که هر دم به کی سپارم او را مه کت تج وان هگا دار ای امیر روزبهان صبری اصفهانی (م: اواخر قرن دهم) منم و دلی که دایم. به دو دست دارم او را اگرش نگاه داری. به تو می‌سپارم او را صدقی هروی (زنده در ۹۲۸ ها عرق نشسته ز پندم رخ نکوی تبرا ‏ از من مرتج, که می‌خواهم آبروی ترا رضوانی شیرازی (م: ۱۳۲۴ ش) ز پند من عرقت بر رخ است. نی ز رقیب رقیب روی تو خواهد. من آبروی ترا قاسمی گنابادی ۹۸۳۲ ه) گذشت مدّتی از هجر و زنده‌ام بی تو به سخت‌جانی خود این گمان نبود مرا محمدرضا شکیبی اصفهانی ۱۰۲۳ ه) شبهای هجر را گذراندیم و زنده‌ايم مارا به سخت‌جانی خود این گمان نبود شاه سنجان خوافی (م: ۵۹۷ ه) یارب! به جهانیان دلیلی بفرست نمرودان را چو پشه فیلی بفرست فرعون‌وشان دست برآوردستند موسی و عصا و رود نیلی بفرست ۱ شیخ عبدالسَلام پیامی کرمانی (م: ۱۰۰۴ ه) جمعند ز سفلگان به عالم مشتی عاقل ننهد به حرفشان انگشتی

۳۰

ك

جنگ معانی

دور 6

3

جدید سال چهارم

» ضمیمةه

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

خالی شده دير و کعبه از مردم ال در این نه خلیلی. نه در آن زردشستی عهدی ساوجی (قرن دهم) برهم زده گرگ این گله راء چوپان کو؟ وین پست و بلند دهر را سوهان کو؟ کافر شده آببنای زمان, نوح کجاست؟ فاسد شده اجزای زمین, طوفان کو؟ ر.ک: عتابی نجفی ۱۲۴ میرعمادالدین محمود الهی همدانی (م: ۱۰۶۳ ه) از دوریت ای تازه گل باغ مراد چون غنچة چیده خنده‌ام رفته ز یاد گریان چو پیالهٌ بُرم در کف مست الان چو سبوی خاليم در ره باد دب معدلت جستند از نوشیروان؛ زنچیر بست بین چه محکم نکته‌ای در کار کرد از عاقلی یعنی از دیوانگی جز لایق زنجیر تیست هرکه از ماظالمان جوید نشان عادلی تاریخ نگٌارستان فتحای اصفهانی (قرن ۱۱) طلب تمیزٍ ظالم و مظلوم کردن است ‏ زنسجیر عسدل بهر تماشا نبسته‌اند لراقمه احمد گلچین معانی دا از که وان تقواسیی: کته ال بر درگه بسیدادگسران است درینجا جهانگیر پادشاه می‌نویسد: «بعد از جلوس (۱۰۱۴ ق) اون حکمی که از من صادر گشت بستن زنجیر عدل بود که اگر متصدیان مهمات دارالعدالت در دادخواهی و غور رسی ستم‌رسیدگان و مظلومان اهمال و مداهنه ورزند. آن مظلومان خود را بدین

1

زنجیر رسانیده سلسله جنبان گردند تا صدای آن باعث آگاهی گردد. و وصع 1 برین نهج است که از طلای ناب فرمودم زنجیری ساختند طولش سی گز مشتمل بر شصت زنگ وزن آن چهارده من هندوستان که سی و دو من عرأق (<ایران) بوده باشد, و یک سرش بر کنگرة شاه برج قلعة آگره استوار ساخته و سر دیگر را تا کنار دریا برده بر میلی از سنگ که نصب شده بود محکم ساختند.» جهانگر امه ۵) همو در یادداشت ۲۲ ذیقعدهٌ ۱۰۱۸ ق نوشته است: «در وقتی که نیله گاوی را به قابوی زدن نزدیک ساخته بودم. ناگاه جلوداری و دوکهار (< کسی که پالکی بر دوش می‌برد) ظاهر شدند و نیله گاو رم خورده بدر رفت. از غایت اعتراض فرمودم که جلودار را همانجا کشته. پاهای کهاران را پریده بر خر سوار ساخته گرد اردو بگردانند تا دیگری این جرأت نکند.» جهانگرنامه (اص )٩۴‏ صائبت خون به خون شستن درین میدان گل مردانگیست چاره مسردن» بسه مسبرگ اخستیاری مردن است ابراهیم اردوبادی (قرن یازدهم) هر زنده دلی که او ز اهمل دردست . دانسته ز اسسباب تعلق فردست هر پیرزنی مرگ طبیعی دارد مردی که به اختیار سیرد. مردست فکری اصفهانی (م: ۱۰۳۲۰ ها تو همزانوی غیر و من ز غیرت به خون دیده تا زانو نشسته رنگ حناست برکف پای مبارکت یا خون عاشقیست که پامال کرده‌ای میرزا حسین نیشابوری (قرن ۱۳) رنگ حنا به پبایت از خون عاشقان است پاید زخون گذشتن. پای تو در مسیان است نسبتی تهانیری (قرن ۱۱) سرخ است بسی دست تو از خون شهیدان در خسون مگر آمیخته‌ای رنگ حنا را؟

| شک

جنک معانی

دور جدید سال چهارم» ضميمة شماره فتم؛ سال ۱۳۸۵

-.

کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ه) چنان ممیر که چیزی بماند از توبجا به غیرنام تباید به یادگار گذاشت ناظم هروی (م: ۱۰۸۱ ه) مال مگذار به میراث, که فرزند به زر می‌خرد آتشن و در گور پدر می‌ریزد از غلط بخشی ابنای زمان می‌آید کز گهر آب ستانند و به دربا بخشند نامی از خضویش در جسهان بکذار زنسدکانی بسرای مسردن نسیست غزالی مشهدی (م: ۹۸۰ه) ای غسزالی! گریزم از یناری که اسر بسد کنم تکو گوید س و آن ساده دل که عیب مرا هسمچو آبینه روبرو گسوید ملا علی احمد نشانی دهلوی (م: ۱۰۱۹ «) و است کو معایب دوست.:. ه‌مچو آیسسینه روبرو گوید نسه که چون شانه با هزار زبان ". پس سر رفته مسوبهمو گوید محمد علی نجاتی تهرانی (معاصر)

فقیه شهر ما می را نجس خواند .-"ولی این شيشه را من پاک خوردم

وقتی ملک‌المنجمین که از ملازمان نصیرالدین محمد همایون بادشاه تیموری هند بود به عرض رسانید که دارویی دارم که اگر بر بدن آدمی مالند و شمشیر زنند کارگر نشود. به جهت امتحان گناهکاری را دارو مالید و چون شمشیرش زدند کارش تمام شد. حیدر تونیانی شاعر (متوفی ۹۶۶ ه) رباعی ذیل را بدین مناسبت در هجو او گفت: ای گاو که بینم به ته شیر ترا کزروی غضب گرفته در زیر ترا زآنگونه که دزد را تو دارو دادی دارو دهم و زئم به شمشیر ترا مر عبدالزحمن گرامی خوافی مخاطب به وزارت خان (م: ۱۱۲۴ ه) تا قافله سالار جنون فال سفر زد دیوانة ما دامن صحرابه کمر زد شیخ المشایخ سیّد علاءالدین اودی متخلص به علاء (مقتول در ۹۹۸ ه) ندانم خودرو چه رنگ و بو دارد کد مسر هر چمنی گفتگوی او دارد

به جستجوی نیابد کسی مراد. ولی کسی مراد بسیاید کسه جستجو دارد

مطلع سیدعلاء‌الدین اودی را آذر بیگدلی اشتباهاً به حریفی ساوجی نسبت داده است. تمام غزل علای اودی را در کادوان هند آورده‌ام. (احمد گلچین معانی) عبدالله هاتفی جامی (م: ٩۳۷‏ ه) ازو یافته منشی چرخ پیر زخورشید و مه عینک دلپذیر طغرای مشهدی (نیمه دوم قرن ۱۱) تراشیده خراط ناهید چهر زیهر فلک. عینک ماه و مهر عالمی دارابی شیرازی (م: ۹۷۵ ها) عینک نهاده پیر فلک زآفتاب و ماه تابر خط عذار جوانان کند نگاه حکیم رکنا مسیح کاشی (م: ۱۰۶۶ «) بیا پیش ای جوان و دیدن خود بر منن آسان کسن که من پر پیرم از نزدیک هم دشوار می‌بینم صاحب اصفهانی «حکیم محمد کاظم» (م: ۱۰۷۹ ه) پیرم ز ضعف پر تو نگاهم نمی‌رسد ۰۰ ای نور دیده! یک دو قدم پیشتر بیا حاج فصیح الملک شور یده شیرازی (م: ۱۳۴۵ «) چرخ چون پیر ضعیف الب صری از مه و مهر تامرابهتر ازین بیند. عینک زده است قاسم کاهی کابلی (م: ۹۸۸ ه) نه عینک است که بر دیده دارم از پیری یرای خط جوانان دو چشم من چار است ملک قمی (م: ۱۰۲۵ «) گرد عدم از هستی هر خاک‌نشین خاست فریاد ازین فتنه که از خانة زین خاست

مم ,ساب ی

جنگ معانی

دور 6

جد‌ید سال چهارم

۳ ع 4 صممه

شماره هفتم سال ۱۳۸۵

شاپور طهرانی (زنده در ۱۰۳۲۸ ه) به شوخی تو سواری به صدر زین ننشست تو تا سوار شدی. فتنه بر زمین ننشست

بابا فغانی شیرازی (م: ۹۳۵ ه)

همزار زهره‌جبین رام تازیانة تست بدین ظهور بلنداختری به زین ننشست

میرزا رحیم تبریزی (قرن یازدهم) به نوعی به من دشمنند اتهات. که گویی من از مادر دیگرم غزالی مشهدی (م: ۹۸۰ه) تا سخنی سوی لب از جان رسد جان به لب مرد سخندان رسد عبدالّهالفت خراسانی (قرن یازدهم) طلبٍ دوباره خوشآینده نیست از سایل ۱ کریم اگر همه عمر دوباره سی‌بخشد صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) اهل همّت را مکّر دردسر دادن خطاست ارزوی هر دو عسالم را ازو یک‌جا طلب از شیخ نجم‌الدین یعقوبی ساوجی (قرن نهم) به ضبط مجالس الّفایس و تحفة سامی. جامه گلگونی درامد مست در کاشانه‌ام خیز ای همدم! که افتاد آتشی در خانه‌ام مطلع مذکور در هفت اقلبم (۴۷/۱) اشتباهاً به مراد کوکه نسبت داده شده و تذکره نویسان متأخٌر آن را به زنی منسوب داشته داستانی هم درباه‌اش جعل کرده‌اند. عالمی دارابی شیرازی (م: ۹۷۵ه) آن ترک آل‌جامه, سوار سمند شد یاران! حذر کنید که آتش بلند شد قاضی عبدالّه یقینی لاهیجی (نیمة وّل قرن دهم) هرچسند باتوسی‌کنم اظهار اعستقاد بداعستقادی تسوبسه مسن کم نسمی‌شود

کجا شد یارب آن شبها که بود از غایت مسستی سر من در ته پایش, سر او بر سر دوشیم حاجت شیرازی «آقا بادگار» (م: ۱۱۸۵ ه) از پس که زسايةٌ تو بالید صدبار زمین به آسمان رفت تابعی شیرازی «میر محمد» (قرن دهم) رخ به خورشید آسمان پتّمای کز خجالت فرو رود به زسین احمد خان بیگ افشار اصفهانی (قرن یازدهم) از جنبش نسیم سحرگاه. لاله‌ها ‏ بر یکدگر زدند چو مستان پیاله‌ها نادری ترشیزی (قرن دهم) ساقی! بیا که بی می لعلت چو لاله‌ها برسنگ می‌زنند حریفان پیاله‌ها عرفات (برگ ۷۶۱) زلفی, معاصوشاه عبّاس اوّل ساقی! پیا که جمعی. از بهر یک پیاله . پهلوی هم نشسته. چون برگهای لاله ممن حسین یزدی (م:۱۰۱۰ه) نتوان به خدا رسید از عسلم کستاب . حجت نبرد راه‌به اقلیم صواب در وادی معرفت. براهین حکیم چون جاده‌هاست در چراگاه دواب صادق اردوبادی (م: ۹۹۷ه) ای مععرفتت برون ز درک همه کس بر ذات تو کی دلیل ماباشد بس ادراک تو ز آندازة برهان بیش است برهان تو بی‌شبهه بود محض هوس میرزا طاهر وحید قزوینی (م: ۱۱۱۲ ه) از دلایل می‌شود مشکل به ماادراک حسق این ره از بسیاری سنگ نشان هموار نیست خواجه عنایت اللّه فرسی شیدانی فارسی (قرن ۱۱)

گوشم رز کرت نتی کر می‌گردد چشم از کوری پی‌خبر می‌گردد

ان دی 2

جنک معانی

۹

دورة جدید سال چهارم» ضمیمه شماره عتم» سال ۳۸۵ ۱

۱۳۳۰ ر

برجای زبان. دست سخن می‌گوید پای از حرکت رفته و سر می‌گردد انسی جامی (قرن دهم) سوالی کردم از پسیر خرابات که‌ای صافی دلت از صحبت درد زمبرگ و زنسدگانی آگهم کین کزین غسم خساطرم بسیار افسرد بگفتا گویمت رمزی که دانی چسان گوی سعادت می‌توان برد تکلّف گر نباشد. خوش توان زیست تعلق گر نباشد. خوش توان مرد علی مهابادی اصفهانی (قرن ۱۱) تری ای و زر ک عت سیم ات ۹ حکیم حاذق‌بن حکیم همام‌بن حکیم عبدالرژاق گیلانی (م: ۱۰۶۷ بلبل از گل بگذرد گر در چمن بیند مرا بت پشرستی کی کند گر برهمن بیند مرا در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ کل میل دیدن هرکه دارد در سخن بیند مرا سرخوش لاهوری می‌گوید: شیدای فتحپوری مطلع را که شنید گفت: صاحب! این شعر را در امردی گفته باشند. حکیم برأشفت و او را در حوض غوطه‌ها داد. کلمات الشعرا(ص ۳۱) دو بیت مذکور را تذکره‌نویسان متأخر و معاصر اشتباها به نام زیب النساء دخستر اورنگزیب در گذشته به سال ۱۱۱۳ هجری ثبت کرده و ناشران (هند و ایران) دیوان مخفی خراسانی را هم به نام او چاپ کرده‌اند و لفظ «پنهان» را در بیت دوم به «مخفی» تغییر داده‌اند, و حال آنکه مشارالیها در اشعار قلیلی که دارد «زیب» و «زیب النسا» تخلص کرده است.

۱ در ما تر الامرا تاریخ وفات ۱۵۶۸۸ ۵( ذکر شده افتکا

لاف زن جولاهه‌ای می‌گفت من بس ماهرم شاید ار سازند فردا بهر حورم حلّه باف آن شنیدستی که با وی جوله دیگر چه گفت؟ ای برادر! چند لاف. اوّل بباف آنگه بلاف متخب التواریخ بداونی (۲: ۴۰۵) ؟ می‌توان کرد فکر تازه پسی که در فیض را نبسته کسی حکیم تبیان از متقدمین صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند پر اثر صبر نوبت ظفر آید بگذرد این روزگار تلختر از زهر باز یکی روزگار چون شکر اید عرفات الاشقیی: نسخه بانگیپور (برگ ۱۶۲) مولانای روم آن یکی پرسید اشتر را که هی "از کجا می‌آیی ای اقبال پسی! گفت از حتام گرم کوی تو ... گفت خود پیدانبت از زانوی تو

روبهی گفت باشتر که عموا از ک‌جا می‌رسی تو راست بگو

می‌رسم گسفت ایسنک از حستام .. شستته‌ام زاب گرم و سرد اندام

گنت آری که شاهدت این است بس بود دست ر بای چرکینت ملک قمی (م: ۱۰۳۵ «)

خواجه از رخت جود عریان است شی السثل نقش پرده را ساند

۰ ۱ 0 ۹ 2 ۱ ۰

. سنت کردن: کنایه از ختنه کردن است.

اب

2

جنگ معانی

۱

دوره

3

فت

جدید سال چهارم

۰ ۶ 4 صسممه

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

خاقانی گر کسی را زعفران شادی فزاید. گو فزای چون تو با غم خو گرفتی, زغفران کس مخور کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ه ) دل شاد از جهان بارسفر بست فرح دوری ز طسبع زعفران کرد در پستام جسهان دهان خندان ددم گس ل زعفران ندارد چه برگ شادی ازین روزگار سی‌خواهمی ‏ که رسم خنده گل زعفران نمی‌داند به گلشن می‌کش و بر خود بخندان دهسان غسنچة هسر زعسفران را رشیدالدین احمد کازرونی (م: ۹٩۲۰‏ ه) زعفران خورده و در خنده فرو رفته, از آن تشر زد ره بیه ته عجاه را صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه)

۱ نباشد شعله ار و خس یت

گریه به زان خنده‌ای کز زعفران آید پدید عطاء الله کشمیری متخلض به رضوی (قرن یازدهم)

زعفران خورده است گویی صبخدم از آفتاب

ورنه بی دردیست یکدم عمر و خندان زیستن کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ها) قسانون گردباد بسود روزگار را جز خار و خس, زمانه به بالا نمی‌برد با ه کسب کمال اهل جهان کسب زربود علامه آن بود که زرش بیشتر بود کسوتی بزدی (قرن ۱۱) بر خوان فلک قرص جوی بیش مخور انگشت عسل مخواه و صد نیش مخور

۱ گویا از عماید عامه برده که برای جلوگیری از خنده باید به ناشن نگاه کرد.

سب

2

از نسعمت الوان شنهان دست بدار خون دل صد هزار درويیش مخور صفی صفاهانی (م: ۱۰۳۸ «) گربخارد پشت من انگشت من خم شود از بار منت پشت من همتی کو تا نخارم پشت خویش وارهسم از منت انگشت خویش محمد توفیق کشمیری (م: ۱۳۰۱ ه) بسکه امل حرفه افتادند در فکر سخن آیکش .تا تخلص کرد و درزی سسوزنی این زمان صاحب کمالی منحصر در دولت است هر که زر دارد بسه دور خوده بود ملاغنی میر معصوم تسلّی استرآنادی (قرن ۱۱) همچنان کز صفر گردد رتبة اعداد بیش پا این ناکسان از هیچ بالا رفته است

خواجه حسین مروی (م: ۹۸۴ ه) خود را به ما چنانکه نبودی نموده‌ای افسوس کانچنان که نمودی نبوده‌ای

جنگ معانی

مهی که دیدن رویش میرم نشدی سحرگهیش بدیدم برهنه در حفام چو بر لطافت اندامش آفرین گفتم به خنده گفت تو هم عاشقی به این اندام؟! قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه) در سای تست کین بر ات

مس ۲ وم

دور مج رل سال چهارم» ضميیمة شماره هفتم» سال ۵ ۱۳۸

صیدی طیهرانی (م: ۱۰۶۹ ه) درین فصل کل هر چه داری به می ده مسبادا که ۳ بسهاری نیاید بی طالعی نگر که من و یار چسون دو چسم ه‌مسابه‌اییم و خانة هم را ندیده‌ايم از لسانی شیرازی (م: ۴۰٩ه)‏ مراد دل طلبيديم از سیان نگار کشید خنجر و گفتا که در میان این است رحیم یزدی (قرن ۱۲) ۱ بی طالعیم نگر که چون همسایه از وصل تو بی‌نصیب: بهلوی توام شیخ اجل سعدی راست در صنعت التفات هیچ دانی که آب دید؛ پیز از دو چشم جوان ۳۹ برف بر بام سالخوردة ماست آي در خانة شسما ن_چکد همو راست در صنعت استشدام بازا که در فراق تو چشم امیدوار ‏ چون گوش روزه‌دار بر له اکبرست یعنی همچنانکه گوش روزه‌دار بر له اکپرست, چشم امیدوار به «تنگ لها کبر» است که محبوب مسافر کی از راه می‌رسد. و تنگ ال اکبر مدخل شیراز از طریق اصفهان

ات هم درین صنعت ظهیر فار یابی گوید (م: ۵۹۸ ه)

آنسانکه به جهل با تو می‌بستيزند ‏ افستند چنان که روز محشر خیزند

خصمانت مراغه می‌زنند اندر خوی هرچند که در مرند و در تبریزند

و این رباعی که در صنعت مزبور کم نظیر است, خود سندی است جداگانه در باب

تلفظ «خوی» به واو مجهول, زیرا که شاعر استاد در بیت ثانی رباعی, مراغه و خوی و

مرند و تبریز را مقابل هم نشانده و همچنانکه مراغه (به معنی غلت و غلتیدن) را از نظر ۱ ۱ تشابه لفظی با شهر مراغه, استخدام کرده است. از خوی (به معنی عرق بدن) نیز تشابه ۱ ۲

5

لفظی با شهرستان خوی را در نظر داشته که به واو مجهول تلفظ می‌شود. و این واژه غالبا در اشعار اساتید به واو معدوله (بر وزن مَی) ادا شده است. چنانکه در این بیت خواجه حافظ شیرازی: زان میم که داد حسن و لطافت به ارغوان بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی (- خی) و این بیت سلمان ساوجی: بی رویت اگر دیده به خورشید کنم باز صد بار کند چشم من از شرم رخت خوی مجدهمگر (م: ۶۸۶ ه) گفتم که چراغ دوده باشی افسوس که دود چراغی حاجی محمد جان قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه) عالم از نا من بی تسو چسنان تنگ‌فضاست ک ند از شرآتش نتواند برخضاست محمد ارشد بُرنابادی هروی (م: ۱۱۱۴ ه) محفل از پرتو روی تو چنان تتنگ‌فضاست که نگاه از سر موژگان نتواند بر‌خاست حیرتی تونی (م: ۹۶۱ ه) دربارة تستّن اهل قزوین خطاب به شاه طهماسب گوید: در زمان چون تو شاهی دست بستن در نماز هست کاری دست سته, ای شه عسالی تبارا محمد قلی سلیم طرشتی طهرانی (م: ۱۰۵۷ ه) نشد درست به هندوستان شکستة ما نسماز بود درو کار دست بستتة ما میرعمادالّین محمود الهی همدانی (م: ۱۰۶۴ «) در بیش آن گروه که از اهل ظاهرند غیر از نماز, کار دگر دست بسته نیست

1

جنگ معانی

۱۵

دوره

6 جد ید

سال چهارم» ضمیمه شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

حِ 0

آمیر رفیع‌الدین حیدر رفیعی معمایی کاشانی (م: ۰۳۲۵ ۱

بر دلم رشک زغوغای خریداران چیست

این همان جنس کسادست که رد کرده تست

یقلی خان واله داغستانی اصفهانی (م: ۱۱۷۰ ه) ن 9 ی ی

بر سر بیع دلم جنگ خریداران بین این متاعیست که رد کرد بازار تو بود

مظفر گنابادی (زنده در ۱۰۲۴ ه) نشاط هر دو جهان گرد آن غمی گردد کسه از زیارت دلهای خسته می‌آید

میرزا ملک مشرقی طوسی (م: ۰ «)

میرزا نورالله کفرائی اصفهانی (قرن ۱۱) نه مروتست ما راء به مراد دل رساندن که هزار ناامیدی. به امید ما نشسته امیر خسرو دهلوی (م: ۷۲۵ ه) به ستم دل اسیران» به کخا گنریزد از اتو به حوالی دو چشمت. حشم بلا نشسته میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی (م: ۱۰۸۶ ه) به حوالی دو چشمت. حشم بلا نشسته محمد ابراهیم سالک قزوینی (متوفی قبل از ۱۰۸۳ ه) به حوالی دو چشمت. حشم بلا نشسته ره کاروان دلهسا, زده پسرملا نشسته اثیرالاین اخسیکتی (م: حدود ۵۷۹-۵۷۷ ۵) صدبار وجود را رو بیخته‌اند تامثل تو صورتی برانگیخته‌اند

یتست ی

سبحان ال زفرق سر تا پایت در قالب آرزوی من ریخته‌اند (دبوان» ص ۳۷۷ حسین‌بن اسعد دهستانی (زنده در ۶۷۰ه) زان زنگ که بر روی وی آمیخته‌اند کودل که درو فتنه نینگیخته‌اند آن شخص اطیف‌تر ز جان را گویی در قالب آرزوی مسن ریسخته‌اند (فرح بعد از شدّت» باب هفتم» ج ۲» ص ۶۹۸) بدرالدّین هلالی جفتایی استرآبادی (مقتول در ۹۳۶ ه) چون صورت زیبای تو انگیخته‌اند صد حسن و ملاحت بهم آمیخته‌اند القصّه که شکل عالم آرای ترا در قالب آرزوی مسن ریسخته‌اند (دیوان. ص ۲۱۴) سایرای مشهدی (قزن ۱۱) کس در ره عشسق, محرم راز نگشت . سایر! چو تو هیچکس نبیمود این دشت عاقل به کنار آب تابل می‌جست " دیسوان پابرهنه از اب گذشت (نصرآ دادی» ص ۲۸۱) شمسای ضفیر قمی (قرن بازدهم) رندانه گذشتيم حریفان ز می‌ناب مااین‌طرف آب و شما آن‌طرف آب میررضی دانش مشهدی (م: ۱۰۷۶ ه) سوختیم و جوهر ما پر کسی ظاهر نشد چون چراغان شب مهتاب بیجا سوختیم محمد ابراهیم سالک قزوینی (م: قبل از ۱۰۸۳ ه) سوختم عمری و سوزم بر کسی ظاهر نشد طالع پروانة شسمع مزارم داده‌اند کیفی شیرازی

شاعر اوایل قرن یازدهم در هجولار گفته است:

۳ ۲ ی

جنک معانی

۴ __

دورة جذ ید سال چهارم» ضمیمه شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

ای ده

مشتی ز خاک لار به دریا گر افکنی از جکّه ماهیان همه.. در هوا کنند قاسمی خوافی (قرن دهم) پي شکاف سرت تیغ قاطع هجوّم بسان سرکر گاف ست بر سر گیدی غزالی مشهدی (م: ۹۸۰ه) از بزم طرب, باده گساران همه رفتند ما با که نشینیم» چو یاران همه رفتند نه کوهکن بی سرو پا ماند. نه مجنون از کوی جنون. سلسله‌داران همه رفتند ۱ ۷ شوری شد و از خواب عدم دیده گشودیم دیدیم که بساقیست شب فتنه غنودیم دب ما نمی‌دانيم مکرو حیله چپیست بر زبان است آنچه ما را در دل است

کار سا دوریست از کار جهان در عاشقی هرکه از کار جهان دور است. دور از کار نیست

ار لد " ۰« چون رد و قبول همه در پرده غیب است

زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است

چرخ فانوس خیال و عالمی حیران درو

مردمان چون صورت فانوس. سرگردان درو

۴

در کسعبه ار دل سوی شیرست ترا

طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

ور دل به حق است و ساکن میکده‌ای می‌نوش که عاقبت به خیرست ترا میرحزینی یزدی (قرن دهم) انتظار او نمی‌گويم که زارم می‌کشد نا امیدیهای بعد از انتظارم می‌کشد مسیحای پانی پتی «سعدالله» (قرن یازدهم) وی فص رام و سیتا را به نظم آورده و ابیات ذیل از آن منظومه است: در نعت نبی (ص) دل از عشق مسحمّد ریش دارم رقابت با خدای خویش دارم در تعریف عصمت سیتا تنش را پیرهن عریان ندیده چو جان اندر تن, و تن جان ندیده سرخوش لاهوری «محمد افضل» متوفی ۱۱۲۶ یا ۱۱۲۷ هجری که معاصر وی بوده است. گوید: فقیر این معنی را در ریاعی بسته گذرانید. و در واقع قرآن بغلی را دوشی کرده است: وهی هذه شسرم آینه‌دارست ز بس جانان را پسرساخته از کل حیا دامان را عسریان بدنش ندیده پیراهن هم چون در تن جان, و تن ندیده جان را ایضاً اییاتی در توصیف سیتا از مسیحای پانی پتی

چوآب انداخت بر فرق آن بت مست ز دستش آب هم می‌رفت از دست

قدم چون بعد غسل از آب برزد نهال آاتشسین از اب سرزد

قوی شد قول ال هند گویا که ماه آمد برون بی‌شک ز دریا تذروی اپهری

مقتول در | گره به سال ۵ هجری مثنویی به نام حسن یوسف دارد. از انجاست: به نام آنکه روی دشمن و دوست به هر جانب که بینی. جانب اوست

غزالی, شوخ چشمی, دلنوازی بتی, جادو فریبی. سحرسازی

ّ

جنگ معانی

۱۹

چسبینش مطلم نسور الهسی به چشم عقل, فسرق آن شکر لب ندانستم لط گفتم شهابی زتیره غسمزه‌اش دل پاره پاره نگاه و غسمزه آن شوخ طناز فسراز بسینی آن نسخل مسقصود دمسیده بسرخلاف رسم و ایین به چش‌مم بسن آن تور دبده دهسانش کرده ره گسم جستجو را زبانش برگ گل. اما سخنگوی رخش اف کرو دس25 عساج کفش چسون افتاب آِینه کار بیاض سینه‌اش چون صفحه سیم زنتافش ارزو بیبریده امد هوس گردیده گردش گاه و بیگاه زسیمین نسافة آن یاسمن بو چسان رانم قلم در وصف رانش زاسیب صبا در زیسر دامان چراغی کرده جادر طاق محراب بسه بسرج هی ارت

به لطف از غنچه سوسن زباده

شب شم را فروم صبحگاهی شهابی بود رخشان در دل شب مسیان سنبلستان جسوی آبسی جدا هر پاره سویش در نظاره کرشمه بر کرشمه. ناز بر ناز عسییرآمسیز طرف ارغسوانش ی ابروان وسمه‌آلود دو برگ سوسن از یک شاخ نسرین بود چون شبنمی بر گل دویده پسبه مبردم بسسته راه گفتگو را زخوبان برده دایم در سخن, گوی پتریروبان بسه آن آیینه محتاج شعاع افستات: ات سور بستان را در لط‌افت لوح تسعليم ببه چاه نناامیدی مانده جاوید چو صید تشنه در پیرامن چاه نرسته چون سم آهوی چین مو که افتد بسرملا راز نسهانش تعراعتی داشت سره رات فروزان پیکری چون گوهر ناب دو ماه نوشده با یکدگر جفت زب‌ان درکام و لب پر لب نهاده

دوره جك ند سال چهارم» ضميمهة شماره م » سال ۵ ۱۳۸

سس ۰

درزی شوشتری ذیل بیت مذکور در سفینه خوشگو نوشته هت هرجند حسقیر دزی

سس

۱. مقوس: خمیده شده.

شوشتری را در خصوص عضو مخصوص. شوق تعریف نیست. امّا نظر به ضابطةٌ شعر و شاعری اعتقاد آن است که هیچ یک از شعرا به اين لطافت نساخته‌اند. اگر چه نظر کردن در آن موضع از چند بابت منع است. اگر نیک نظر کنند و انصاف پیش ارند معلوم می‌شود که تذروی آن عضو را ایجاد کرده است. با وجود انکار حقیر اگر از زبان خرده گیران نمی ترسیدم. می‌نوشتم که خواندن و شنیدن این چند شعر میّهی است. بلکه

از معجون لوّلوئی بهتر است.

به جزایینه زانوی آن ماه در آن می‌دید خود پپوسته رو را

۱ سا 7 ون ۷ ف‌ ین روج مخس۳۳م

ند له دید کس روی ماه مه و خورشید روبررو نهادی

بنای نیکوی را پایه مسحکم

وزان گل. خلق بوی جان شنیدی

زرخسارش چمن گلزار گشستی

کف پایش به وقت سیر گللزار ز گل در هر قدم دیدی صد آزار

به زلف آشوب مهرویان چین بود "-زشر تا پا بلای عقل و دیین بود قاضی عطاء اللْه رازی از ملازمان شاه طهماسب

قدم هرجا نهادی» گل دمیدی

خرامان سوی بستان چون گذ‌هی

زکارهای جهان عاشقی خوشست مرا وگرنه کار درین کسارخانه بسیار است

جنک معانی

حیدری تبریزی (م: ۱۰۰۲ «) از قاضی عطاءالله رازی گرفته: به غیر عشق تو کاری زمن نمی‌آید اگر چه کار درین کارخانه بسیار است میر معصوم کاشی (م: ۱۰۵۲ ه)

چیزی که خاطری شکفاند جهان نداشت مسی زان حرام شد که دلی شاد می‌کند

همان معنی را کلیم چنین گفته:

دور 6

8 جك بل

ید سال چهارم

6 ضممة

شماره

تم سال ۱۳۸۵

دختر رز که فلک داد به ضونش فتوی بیش ازین نیست گناهش که دلی شاد کند قاسمی گنابادی (م: ۹۸۲ ه) ز پیر سیکده تا شیخ شهر فرقی نیست یکیست مست شراب و یکیست مست غرور میرزا محمد بسمل اصفهانی (قرن یازدهم) از خويش رفته‌اند و بهم گرم الفشتند کیفیّتی به صحبت مستتان نمی‌رسد قاسمی اصفهانی (م: ٩۱۸‏ ه) شب می خسوردن از فردا بیندیش که این شب را عجب روزیست در بیش جلال‌الدین محمد اکبر پادشاه (م: ۱۰۱۴ه) دوشینه به کوی می‌فروشان . پیمانة مسی به زر خریدم استون زار سپارگزانم «زر دادم و درد سر خضسریدم» شیخ اجل سعدی شیرازی به راحتِ نشسی, رنج پایدار مجوی" شب شراب نیرزد به بامداد خمار مقیمای فوجی نیشابوری (قرن ۱۱) ۱ در دور ما بهار طرب رو نمی‌دهد ‏ یارب زمانه منتظر سال و ماه کیست؟ مرتضی قلی‌خان شاملو (قرن ۱۱) ز خمار می‌گریزی, به پناه شيشة می ‏ دل نازکت ندارد. خبر از خمار دیگر میر مرادی استرآبادی (م: ۹۷۹ ه) شراب شب به خمار سحر نمی‌ارزد . هزار نشأه به یک دردسر نمی‌ارزه قاسم کاهی (م: ٩۸۸‏ ه) پیر ما جام باد؛ عشق است شکرللّه که پیر پرورديم (دیوان, ص )٩۰‏ و آزین مقوله است بیت ذیل از میرعبدالوهاب معموری اصفهانی متخلص به عنایت,

شاعر قرن یازدهم: درد می‌است در مرض غم دوای ما بخشد دم مسیح صراحی شفای ما در کتاب مستطاب تاریخ ادیبات در ایران بخش دوم از این (اص ۷۸۹) ضمن ترجمة ارسلان طوسی (م: ۹۹۵ ه) آمده است: در غزلهایش اند یشه‌های عرفانی رسوخ دارد و او خود را از پیروان عارف جام شیخ احمد ژنده پیل (م: ۶ هه معرفی می‌کند و بدین مطلع وی استشهاد شده است: ساقی! زعکس می‌شده روشن ضمیر ما جامی بده که عارف جامست پیرما مراد از عارف جام. شیخ جام. پیر جام در اشعار شاعران «جام می» است با ابهام نسبت به شیخ احمد جام. خواجه حافظ سیرازی حافظ مرید جام مسی است. ای صبا! بسرو وز بنده بسندگی برسان شیخ جام را مقطع غزل ارسلان نیز موید همین معنی است: جز جام باده نیست درین دور ارسلان! صافی دلی که روشن ازو شد ضمیر ما بابا فغانی شیرازی (م: ۹۳۵ ه) مستان اگر کنند فغانی! به توبه مسيل پیری به اعتقاد به از پیر جام نسیست محمد قلی سلیم طهرانی (م: ۱۰۵۷ ه) ازو هزار کرامات دیده‌ایم سلیم!ا شراب کهنه بود پیر جام مستان را حکیم عطایی اصفهانی (قرن ۱۱) رسد هرکس از اطف پیری به‌کام بود پیرمابی‌دلان پیر جام شیخ محسن فانی کشمیری (م: ۱۰۸۱ ه)

به جز صوفی شيشه و شیخ جام نسیاید زمسستان قعود و قسیام

آ رم

جو

جنگ معانی

دورة جدید سال چهارم؛ ضمیمه شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

محمد نصیر فایض ابهری شاگرد مولانا صائب تبریزی (قون ۱۱) گردون در کینه می‌زند. جور نگر جانان غم دل نمی‌خورد. طور نگر مطرب حرفی نمی‌زند. حال ببین ساقی قدحی نمی‌دهد, دور نگر حکیم عطایی اصفهانی (قرن ۱۱) چون دم خود هرکسی سپرده به پیری مادم خود را ببه پیر جام سپردیم آهی چفتایی هروی (م: ٩۲۷‏ ه) من بودم و رقیب که آن مه سلام کرد مردم زغم که آه! کرا احترام کرد؟ سلطان العارفین

تقی‌آلدین محمد اوحدی بلیانی اصفهانی موّلف عرفات العاشتین در ترجم آقا ملک معرّف اصفهانی (م: ۱۰۱۰ ه) نوشته است: زوزی ملاً محمد قاسم زاری (م: ۹۷۹ ه) که به مرض مشایخ معروف بود و مولانا ضمیری صفاهانی (م: ۷ هه که در کلام فين فین بسیار می‌کرد با سر اعژّه با آقا ملک مذکور در میدان عرأق (میدان نقش جهان اصفهان) سیّار بودند. شخصی بر ایشان سّلام کرد. بدین روش که: السّلام علیکم با سلعطان العارفین» چون آن شخص مطلوب و بزرگ منش بود» آزین دو بزرگوار هر یک ا آقت و سلام را به خود منسوب می‌داشتند و می‌گفتند که سلطان العارفین ما را لقب کروه ار زا ملک فرمودند که منازعه موقوف, بنده مصالحه می‌کنم در سیان که «سلطان العار» مولانا قاسم باشد و «سلطان الفین» مولانا ضمیری تا این کلام پر هر دو صادق آمده هیچ یک محروم نمانید.

آقا ملک معرّف راست: غمگین نیم زصحبت گرم تو با رقیب ‏ دانسته‌ام که مهر و وفای تو تااکجاست مصراع ثانی را از نویدی کرمانی (م: ۹۷۵ ه) گرفته که گفته است: دانسته‌ام که مهر و وفای تو تا کجاست

فرب رقیب. باعث حسرت نمی‌شود

جلال‌الدین دهستانی (قرن هفتم) گر نيایم مرا نمی‌خوانی وربسيایم ترا نسمی‌بینم اهلی شیرازی (م: ۹۴۲ «) زهجران دیده‌ام حالی که کافر از اجل بیند خدا کوتاه سازد عمر ایام جدایی را میرزا یوسف واله فز وینی صاحب تاریخ خلدبرین و برادر میرزا طاهر وحید وزیر شاه سلیمان چه کوتاهست شبهای وصال گلرخان یارب خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیفزاید دب قفل وسواسست در کف رشته آمال ما می‌خورد صدجا گره تا یک گره وا می‌شود الهی همدانی «میرعمادالدین محمود سعدآبادی» (م: ۱۰۶۳ «) عافیت گو سر خود گیر و برو از بر ما متا نداریم سر آنکه ندارد سرما ضمیری اصفهانی «کمال‌الدین حسین» (م: ۹۸۷ه) به گرد خاطرم ای خوشدلی چه می‌گردی کدام روز مرا با تسو آشنایی بسود؟ قدسی هروی شاعر قرن نهم. مرض لقوه داشته, چنانکه آب از دهنش می‌رفته, در این باب گفته است: با وجود چنین دهن که مراست شعر گویم که آب اژو بچکد اپوطالب کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ه) در گردن هزار تما فنکنده‌ای ای شیخ شهر! دست ز دنیا کشیده را

۲ اد

چُنگ معانی

سم , مت سس سس سس سس تست ۲۵

دورة جح بل سال چهارم؛ ضمیمةً

شمار ه هفتم» سال ۱۳۸۹4۵

ریش به قدر عصا گذار. که آمروز . کوتهی ریش, هتک حرمت دین است زاهد ز پی‌سرمایگی, کردست در صد جا گرو دین به دنیا داده رء ایمان شیطان برده را میرزا ابراهيم رفعتی تبریزی (م: ۱۰۳۷ ه) پروای سسخن گفتن احسباب ندارم ‏ نقلی که غم از دل بیرد. نقل مکان است میر محمد حسین شوقی ساوجی (قرن یازدهم) کشيده‌ايم قلم بر جریدة عالم ‏ ازین چه غم که نیارند در قلم ما را تِ اسیر عشق و گرفتار بند تقدیرم چو شیر از دو طرف می‌کشند زنجیرم کمال‌الدین حسین ضمیری اصفهانی (م: ۹۸۷ه)

لب مکیدی و من از ذوق فتادم ببیخود

با تو کیفیّت آن باده ندانم که چه کرد محمد طالب آملی (م: ۱۰۳۶ ه) تا چند سوی لب. قد مج آرزو برم بسینم لبی و آب دهانی فرو برم ساپور طیهرانی (نیمهٌ اول قرن ۱۱)

نام لب تو می‌برم» کایدم آب در دهان

تا به گلو فرو برم. تلخی کام خویش را محمد ابراهیم شوکتی اصفهانی (قرن ۱۱ ه) شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند بی‌رجم! بیا رصم به تنهایی ما کین

> برخاست پی رقص و ز صد دلشده جان برد تابی به کسمر داد و دلم را ز مسیان برد

دیدی از دورم و دانسته تغافل کردی خوب کردی که ترا خضوب تماشا کردم لمحرّره احمد گلچین معانی دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر غیرتم کشت. ولی خوب نگاهش کردم شوقی تبریزی (م: ۹۵۴ه) دردا که فراق ناتوان ساخت مرا در بستر نساتوانی انداخت مرا از ضعف چنان شدم که بر بالينم صدبار اجل آمد و نشناخت مرا لا آدری فراق یار چنان زار و ناتوانم ساخت که چندبار اجل آمد و مرا نشناخت ۱ حسن بیگ رفیع مشهدی (اواخر قرن ۱۱) انار دلکش این تازه بستان. بود بی‌دانه‌همچون نار پستان ملک قمی (م: ۱۰۲۵ ه) کنند خویش و تبار تو ناز و می‌زیبد به حسن یک تن اگر یک قبیله ناز کنند آنسی شاملوی هروی (م: ۱۰۳۲۵ ه)

دیوانه باش تاغم تو دیگران خورند آن را که عقل بیش. غم روزگار بیش

جنگ معانی

دیگری از مصراع آنسی این بیت را ساخته: دیوانه باش تا غم تو عاقلان خضورند عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری میروالهی قمی (قرن دهم) سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل عسلاجی بکن کز دلم خون نیاید تأثیر تبریزی «محسن» (م: ۱۱۳۱ ه)

خوش مصرعی به مصرع. حسن آفرین رسانده

قدی به این رسایی, زشی به این درازی

۳۷

یت ی

دورة جدید سال چهارم» ضمیمهٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

سب د

غضنفر کرجاری (م: ۱۰۰۳ ه) در پیش راه وصل و بر دوش بار هجران راهی به این درازی» باری به این گرانی میرزا طاهر وحید قزوبنی (م: ۱۱۱۲ ه) کسی که زمزمة خواستن بود سازش صدای ریختن آبسروست آوازش فهمی رازی (نیمةٌ دوم قرن دهم) چشمم ندیده هرگز, تا کرده عشقبازی ابرو به این بلندی. مژگان به این درازی محمد حسن رهی معیری متوفی ۴ آبان ماه ۱۳۴۷ از او گرفته و بد ساخته: چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز صبحی بدین سپیدی. شامی بدان سیاهی! مولانا ابوالحسن بن احمد ابیوردی, ساکن کاشان, افضل فضلا و اعلم علمای زمان در عسهد شاه طهماسب (م: ۳ ه) بوده. مصلفات و مولفاتش بسپار است و خو اجه افضل‌الدین محمد ترکه (م: ۹٩۱‏ ه) از تلامذهُ اوست. مولانا ابوالحسن زیت سوزم چو به من گرم درایی, که مبادا . این مهر و وفا با دگری داشته باشی ترا هرکس که با من سرگران ساخت زبسارغسم سسبکباری نسبیند مولف عرفات گوید که وی بغایت شگرف مشرب. رند. عاشق پیشه میدان گرد بود و در وسعت مشرب تا غایتی مشهور که شخصی به جهت وی و شیخ علی عبدالعال مجتهد در کاشان گفته بوده: پسسر ک‌اشیان و دضترشان به دو فاضل شدند جفت به مفت پسران جفت بوالحسن گشتند دختران جفت آنکه اس ظاهرا قطعة فوق را ملا رموزی نشلجی کاشی گفته, زیرا پس از درگذشت وی به سال

1

۲ غضنفر کاشی پسر فهمی. ماده تاریخ ذیل را برایش سروده است: چون رموزی به شیح عبدالعال کشت گستاخ. کشت مر یخش خورد ملا چو تیر باطن شیخ «باطن شیخ» گشت تاریخش امیر خسرو دهلوی (م: ۷۲۵ ه) بقا که نیست درو حاصلی همه هیچ است چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند قطران تبریزی (م: ۴۶۵ ه) نه شان به هجر شکیب و نه شان به وصل [...]! به هب یز نباشند عاشقان خسرسند" به هیچ خرسند: مثلی است سایر محمد رضا نوعی خبوشانی (م: ۱۰۱۹ ه) چه قسمت است که دشمن به وصل قانع نیست از آن نگار که ثوعی به هیچ خرسند است میرزا عبدالرحیم خانخانان (م: ۱۰۳۶ ه) ادای حسق محبّت عنایتست زدوست . . وگرنه خاطر عانثق به هیچ خرسند است روح الامین شهرستانی؛ «میر جمله» (م: ۱۰۴۷ ه) دلم به موی میان تو چون گره بندست

خوشم ازین که دل من به هیچ خرسند است

۱و ۲. استدراک: زنده باد استاد احمد گلچین معانی در صفحه ۲۴ سفیتةً خی, بعد از کلمه «وصل» کلمه «طرب» را ننوشته‌اند و نیز در صفحه ۲ کتاب مضامین مشترکد در شعر فارسی. انتشارات پاژنگ, تهران ۱۳۶۹ در ذیل مثل معروف «به هیچ خرسند است» از فطران تبربزی این دو بیت را آورده‌اند که کاملتر است: نه شان به هجر شکیب و نه شان به وصل طرب به روز جر بودشان ز بهر وصل خروش به روز وصل بودشان ز بیم ه جر کرب (پرویز گلچین معانی)

جُنگ معانی

۳۹

دور 6

جدید

سال چهارم» ضمیمةٌ شماره

فتم» سال ۳۸۸۵ ۱

-

سیّد حبیب اللّه صدر (قرن ۱۱) دل عاشق به هیچ خرسند است حسین پژمان بختیاری (م: دوم آذرماه ۱۳۵۲ ش) از چه شادش نمی‌کنند به هیچ دل شاعر به هیچ خرسند است بسمل شیرازی, «حاجی علی اکبر نواب» (م: ۱۳۶۳ ه) هرکس زتو شادمان به چیزیست جز من که به هیچم از تسو خرسند لراقمه احمد گلجین معانی

ای بوی تو چون نسیم جان پرور صبح موی تو شبی نهاده پا بر سر صبح

دور از تو بجانم زسیه کاری هجر بگشای ز روی حود به رویم در صبح

مولف عرفات گوید: «نقل است که چوون ابوالبقا سلطان حسین میرزا به عالم بقا شتافت (م: ٩۱۱‏ ه) روز سوم همه فرزندان و یاران و مصاحبان جمع شدند. هرکس از شعرا که مرائی و تاریخی به جهت وی گفته بود گذرانید. بعد از همه مولائا بنایی هروی (م: ٩۱۸‏ ه) این دو بیت خوانده, عا به شکفتگی بدل شد و ماتم | ما

زشته ان ندان. کم تنگ اشت

شاه سلطان خسن بایقرا

۳ مغلی کوسجی بترفت بترفت

از جهان رفت. غم نباید خورد

کهنه پیز آوژبکی بمرد بمرد»

میرعمادالدین محمود سعدآبادی همدانی متخلص به الهی (م: ۱۰۶۳ ه)

ای که بر صدق رای روشن تو کسهنه وبرانه ایست مسکن من خفته‌ای گسر درو گشاید چشم زان عفونت که در هوايیش هست نیست در وسعش آنقدر میدان هست گسنجایشم درو زانسسانی

در عوض بخش منزلی که توان

ماه و خضورشید اعستراف کنند که درو جسوگیان طواف کنند موه‌ها سقف را شکساف کنند مکسان دمبدم اف کنند که دو مسور اندرو مصاف کنند کاف را به جا چشم قاف کنند الفسی انسدرو به کاف کنند

ی میم

وله تسانشته مجاز و حقیقت یکی شود کاش این دو باده را همه در یک سبو کنند ز بس طراوت رویش, نمی‌توان دانست که شبنم است به گل یا گره به پیشانی دب دهر انتقام آن کشد اکنون ز من, که داشت آسوده چبند روز به پشت پسدر مسر جه از آه حسرتم جگر شعله آب شد وز آتش دلم. دل آتش کسباب شد بیدارییی کزو مژه بر هم نمی‌زدم در چشم بخت من گذر افکند و خواب شد آگهی یزدی (قرن دهم) در حسهان ده جیز دشسوار است‌ نزد /_ ۵ کر تسصور کتردن آن می‌شود دل بی‌حضور ناز عاشق. زهد فاسق. بذل ممسک. هزل رذل عشوء مسحبوب بدشکل. و نظر بازی کور لحن صوت بی‌اصولان, بحث علم جاهلان ممهمانی به تسقلید. و گدایی به زور میرزا نصرالله کسروی اصفهانی ملقّب به ملک‌الادب و متخلص به صبوری (م: ۱۳۵۳ ه) تا من باشم. دم از سخن خواهم زد پهلو به سخنهای کهن خواهم زد بانگی که به بام کعبه زد ابراهيم آن بانگ به بام انجمن خواهم زد محمدرضا نوعی خبوشانی (م: ۱۰۱۹ ه)

جنگ معانی

بلبل سوادخوان شد و قمری الف‌شناس بس کز بیان من گل و سرو و سمن شکفت

۳۱

9

دور 4

جد ید

ید سال چهارم

» ضصممة

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

۳۲

محمد قلی سلیم طرشتی طههرانی (م: ۱۰۵۷ ه) ازوگرفته بلیل سوادخوان کسلستان شد و هئوز قمری ببین به حرف الف آشنا شده است هلالی قز وینی (قرن دهم) یک قمی در وطن خویش نمیرد هرگز کم به سوراخ رود چون بدراید کژدم شیخ محمد علی حزین لاهیجی (م: ۱۱۸۰ ه) از اوگرفته و در هجو کشمیریان گفته: یک آزین قوم ندیدست دو نوبت کشمیر بر نگردد چو ز سوراخ دراید عقرب یاری یزدی (م: ۹۵۲ ه) وقتی به تهمتی حکم بر قتل وی کردند و مقر شد که روز دیگر او را بکشند. این مطلع را گفت و از مرگ نجات یافت. از قتل ما خواهد شدن. فردا تماشای ۱۳ چیزی نماند از عمر ماء ماییم و فردای دگر میر حیدر ذهنی کاشی (قرن ۱۱) به جرم عشق توام مس تست تو نیز بر لب بام| که خوش تماشاییست میرزا محمد طاهربن ظفرخان تربتی مخاطب به عنایت خان و متخلص به آشنا (م: ۱۰۸۱ ه) بنشین به گوشه‌ای اگر آزرده‌ای ز خلق پای شکستة تو به جایی نرفته است ابراهیم حسین بخشی (قرن ۱۱) ز روزگار شکایت به کردگار سبر که بدمعامله با قاضی آشنا باشد

رن سس ی ی

حکیم کمال‌الذین حاذق‌بن حکیم نجیب‌الدّین همام گیلانی (م: ۱۰۶۷ ه) در حق مسن آنچه دوست گوید دشمن به من آن گمان ندارد میرحیدر ذهنی کاشانی (قرن ۱۱) به حیرتم که چه گم کرده‌ام. چه می‌جویم درین دیار که بویی ز اشنایی نیست رونقی همدانی (م: ۱۰۳۸ ه) این شکر چون کنیم که بر سفرهٌ جهان از فیض آب دیده نخورديم نان خشک درکی قمی (قرن ۱۱) یاد آن گریة مستانه که ابر از مژه‌ام اآب می‌برد و خیال لب دریامی‌کرد

میر ابوالحسن فراهانی (م: ۱۰۳۹ ه)

نورالدین محمد ظهوری ترشیزی (م: ۱۰۲۵ «) کمم می‌کنی یاد و اینست درد " "که بسیار خواهی مرا یاد کرد محمد انور لاهوری (م: ۱۰۴۴ ه) درین حدیقه بهار و خزان هم آغوش است زمانه جام به دست و جنازه بر دوش است صبوری تبر یزی (قرن ۱۰) طرفه حسالیست که عاشق شب هجران دارد

خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن

سلطان بایز یدین محمد مظفر کرمانی (قرن هشتم)

۳۹ بي ‏ عم

با عشق تو در خاک فرو خواهم شد ‏ با شوق" تو سر زخاک برخواهم کرد"

ار اشنا ک: در بعضی از نسخ آمده است: «با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد).

۷ -

جنگ معانی

۳۲

3 دور 5

جد ید

سال چهارم» ضمیمه شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

4 سس

نظام دستغیب شیرازی (م: ۱۰۳۹ ه) چون خانة ویران شده بر رهگذر سیل در طالع مسا رفته که آباد نگردیم قاضی نورالاین محمد نوری اصفیهانی (م: ۱۰۰۰ ه) بیند چو کسی سوی توء گیرم سر راهش تساذوق تسماشای تسو دزدم ز نگاهش - چسون بتکدة کهنه به نزدیکی کعبه گویا که خدا خواسته کآباد نگردیم سالک قزوینی (نیمة دوم قرن ۱۱) برنمی‌دارد عمارت خانة ویران من در دپار باده‌نوشان مسجد آدیته‌ام امیر همایون اسفراینی (م: ۹۰۲ ه) حریف درد کشانم. ستم ظبریف نیم /,ستتم ظریفی بسیار را حصریف نیم ملک طیفور انجدانی (قرن دهم) آلوده به ون ماست دستش آلودگی دسر نسدارد بر ۷ ط‌الم نگر که ما راه میرد چسراغ امید ۱ از روغنی که سازد» روشن چراغ مسردم نیرنگ بین که ساقی, از یک قرابه ریزه خون در پیالة ماء سی در ایاغ مردم غضنفر کرچاری (م: ۱۰۰۳ ه) در هجو حاتم کاشی (م: ۱۰۱۳) گفته است که سیاه چرده بوده: ک لاخ بدخبن حاتمی که باشد شس لام مسولتانی رانموله

۲. استدراک: این رباعی به ابوسعید ابوالخیر نسیت داده شده است. (پرویز گلچین معانی)

چو خوآهد من بمیرم. خودبمیرد که باشد کار هندو باژگونه تجلی گیلانی (قرن ۱۱)

و تست اور ای کرد دحا تس یساس ود که در سل هزار و پانزده هجری که تازه به لاهور رسیده و در عنفوان جوانی بود. روزی به مجلس یکی از امرای ایرانی هندوستان وارد شد و تنی چند از شاعران ایران در آن مجلس بودند» چون به حاضران معرفی شد. ظریفی گفت: «ای آدم! ۳ تخلصی ۷ رسانیده‌ای, هیچ می‌دانی که از معمّای خاوری که عبارت از «خا» و «ری» است. چد ترکیب می‌یابد؟ اگر نیافته‌ای خر خواهی بود. چه «خا» و «ری» خر است. و اگر یافته‌ای آدم.» و از این لطیفه حضار شکفتگی کردند. ازوست:

دیسدیم چپار فسصل جهان خراب را

-روزن قصر عناصر گو به گل اندوده باش کافتابم از سر این چار دیواری گذشت عالم جلیل ضیاءالدین محمد کاشانی (م؛ ۱۰۲۵ ه) پا آنکه شب از غصّه دلم فرساید روزم همه آرزو که شب کی آید آزرد: روزگار را القصه روزدگسرو شب دگر می‌باید محمد طالب آملی (م: ۱۰۳۶ «) منم آن تتنگدل که غصّه مرا مونس روزی و انیس شبی است عیش نشنیده‌ام؛ نمی‌دانم لغت فارسی است يا عربی است میرزا شفیع اثر شیرازی (م: ۱۱۲۰ «) دربارهةٌ یکی از قصیده‌سرایان معنی‌دزد معاصر خود گفته است: زهی ترانه طرازی که دایم از نفست بود چراغ دل ال نظم افسرده خرانه‌ایست ز اشعار تازه دیوانت که باشد از پی آن چشم زنده و مرده

ریس مسعانی اشعار برده‌ای» باشد قصیده‌های نو شر یک شصده بنرده

جنگ معانی

۳۵

دور ۵

5 جدید

سال چهارم؛ ضمیمه شماره

قتم» سال ۱۳۸۵

سس ب

ایهامی که درین لفظ است. راجع است به قصید؛ برد؛ شرف‌الدین بوصیری در مدح رسول اکرم (ص]. حیرتی تونی (م: ۹۶۱ ها از حسد امروز زاهد منع ما از باده کرد ورنه کی آن امسلمان را غم فردای مساست

>

به من چو نامه‌نویسی, نوبس بر سر نامه با

۲ 2

یر

اواز؛ ببدنامیم از بين که شسنیدی یکبار ببه بسزم خضودم آواز نکردی

از سبزه دمد گل. چو ترا سبره لاس ۱ در.حسن جرا ذعوی اعجاز نکردی؟

ابوالفتح ابراهیم میرزای جاهی صفوی (م: ۹۸۴ ه) تا گرد گل تو سنبل آمد پیرون صد ناله ز من چو بلبل آمد بیرون پیوسته ر سبزه, ۱ بسر ون می‌اید وین طرفه که از سبزه کل آمد بیرون

درویش واله هروی (قرن یازدهم) رشک بی‌قیدی کفر آتش مادامن زد زین همه قید که در کار مسلمانی شد شاه رضای نور بخشی رازی متخلّص به رضایی (م: ۹۸۰ ه)

ای کرده عسبادتِ ریایی فن خود اراسته از لباس عسصیان تسن خود طوفخنت نب دنت بدا ار وت من گفتم و انداختم از گردن خود

صائب گریبان تو طوق لصنت تست اگر ازکبر و عجب آکنده باشی

سر مسبت

اس سمل

وله آنکه لب باز از سر رغبت به غیبت می‌کند

حسالقه ذکمر دا را طوق لعنت می گنه

طوق شیطان < (طوق لعنت) حکیم رکنا مسیح کاشی (م: ۱۰۶۶ ه) آن شیردلم که صد جهان جان بازم وان مور که صد ملک سلیمان بازم آن ناخلفم که چون شوم گرم قمار خلخال فرشته. طوق شیطان بازم رفیعای نایینی (قرن یازدهم) برگشته ز اسلام و به خویش امتهاتاد. ان وتو در کمان که تن استدهاته این قوم که در پناه ریش آمده‌اند گرگند که در لباس میش آمده‌اند ملک قمی (م: 2۱۰۲۵ )

است که کسی در آنجا عاشق نشود و درد چِشم نبیند.» میر غلامعلی آزاد بلگرامی (م: ۱۲۰۰ ه) در حاشیه نگاشته است: «جایی که عاشق

نباشد. فایدة درد چشم ندیدن چیست*!»

جنگ معنی

لا آدری سرکشد با سرو در بستان کدو یعنی این سر برکشیدن همسریست آسمان داند که از سرو و کدو خود کدامین سر سزای سروریست محمد قلی سلیم طرشتی طهرانی (م: ۱۰۵۷ ه) از دو جانب سرگرانی را تحمل می‌کنیم ما و او با یکدگر جنگ تغافل می‌کنيم حکیم نظامی گنجوی نشاید یس‌افتن در یج بسرزن

وف در اسب و در شسمشیر و در زن

صستی: ببس بح ۷

وفا مردیست. در زن چون توان بست چو زن گفتی, بشوی از مردمی دست بسی کردند مردان چپاره سازی نسسدیدند از یکی زن راست بازی زن از پسهلوی چپ گسویند برخاست مسجوی از پهلوی چپ. جانب راست ممن حسین یزدی (م: ۱۰۱۰ ه) از ره نوی به جعد گمیسو از زن مار سیهی ست هر سر مو از زن از پهلوی مرد. زن بدید آوردند یعنی که تهی به است پهلو از زن محمد طالب آملی (م: ۱۰۳۶ «) خانه شرع خراب است که ارباب صلاح در عسمارتگری گنبد دستار خودند میرزا محمد علی صائب تبر یزی (م: ۱۰۸۶ ه) زان رفت دین به باد که فرماندهان شترع عسمّامه‌های خویش به پروار بسته‌اند

2

۳۹ آدری

ِ ۳۳ تم

3 میان عاشق و معشوق رمزی است جه داند انکه اشتر می‌جراند ۲ محمد طاهر بخاری معروف به حاجی کافر (قرن ۱۱)

4

4

نوشتم نامه‌ای سویت نهانی که غیر از ساربانش کس نداند

محمدرضا نوعی خبوشانی (م: ۱۰۱۹ ه)

: ۹ 1 صمیمه

ما

سودای تسو دشمن سر و سامان ات

قباره کسا سا ممیا ان

فتم سال ۱۳۸۵

۳ 1 ۰ مس

چشم من و موج خسن و طاقت؟ هیهات! در خن مسورء شسبنمی طوفان است حکیم فغفور لاهیجی (م: ۱۰۲۹ ه) ای کز هوست دل هوس در تاب است وز چشم تو چشم عافیت در خواب است یک ذره غمت تسنگدلان را کافیست در خانةٌ مور قطره‌ای سیلاب است میرزابوالحسن فراهانی (م: ۱۰۳۹ ه) تا به گلشن رفته‌ای بلبل به فریاد امده کآنکه گل را بیوفایی می‌دهد یاد آمده ترسم این الفت که دارد با گریبان دست من دنق وا منز نگذارد که کیرم دامنی حیرتی تونی (م: ۹۶۱ ه) نهادی بر سر بالین من پای "شرت بالین بیماری نبیند تثاری تبریزی (قرن دهم)

خدا چو روزی من دمبدم بلا برساند تو هم بلای خدایی, خدا ترا برساند

جنگ معانی

محتشم کاشانی (م: ۹۹۶ ه) نه همزبانی» که تا زمانی» برو شمارم. غمی که دارم نه نیکخواهی, که گاهگاهی. زمن بپرسد. غم که داری؟ طاهری نابینی (قرن یازدهم) ۱ آنکه دایم هوس سوختن مامی‌کرد کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد یکی از دعاة بهائیان درگذشت. شبانگاه ظریفی بر گور او نوشت: آنکه دایم هوس سوختن مامی‌کرد کاش می‌آمد و این زیر تماشا می‌کرد

۳۹

۳ ۳ 1

دوره جلك یل سال چهارم؛ ضمیمهةٌ شماره هفتم؛ شال ۱۳۸۵

سب +

ابوطالب کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ه) درین خمار به فریاد ما رس ای ساقی! که غبر رعشه ۳۳ دنت قبسا تمس کرد میر محمد علی حامد شیرازی (قرن ۱۱) دس و نیست در عالی مگر رعشه گیرد دست از پاری مرا میرزا محمد علی صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) ز انقلاب چرخ می‌لرزم به اب روی خویش جسام لیسریزم ببه دست رعشهدار افتاده‌ام استاد فقید حسن وحید دستگردی (م: ۱۳۲۱ ش/ ۱۳۶۱ ه) به آهنگ صبا رقاص باشد جسوان مانند سرو بسوستانی ولی چون پیر شد. از جنبش باد . فند بر خاک چون برگ خزانی محمد ابراهیم سالک قز ویثی (نیمهُ دوم سده ۱۱) چه شد آن جوأنی که چون شیرمست غسزال رمسان مسی‌گرفتم به دست کستون, آن شکارم درین مسرغزار که پفیوزی از مسن برارد دمار نظامی گنجوی فارغی از قدر جوانی که چیست تانشوی پیر, ندانی که چیست شساهد بساغ است درخت جوان ‏ پیر شسود. پشکندش باغبان نوعی خبوشانی (م: ۱۰۱۹ ه) جوانی چون نسیم نوبهار است ولی پر رنگ و پوی گل سوار است اگر دریافتی, بر دانشت پوس وگر غافل شدی, افسوس افسوس حمداللّه مستوفی صاحب تاریخ گزیده, نزهت القلوب» ظفرنامه (قون هشتم) از دولت مسسحیّت اولاد مسصطفی شک نیستم که اسعد ابنای ادمم ۳۱ حیدر کزار رافضی است من رافضی‌تر از همه اهل عالمم

میرصا بر اصفهانی (م: ۱۰۶۴ ه) از میکده سوی شیخ طامات مرو زنهار به این راه پرآفات مرو دیدی ره و رسم خانقه راء دیدی هوش ار داری, تو از خرابات مرو عباس فرات بزدی (م: ۲۶ آبان ماه ۱۳۴۷ ش) از پی آسایش شیخ ریا خیل مریدان به تکاپو نگر دید؛ عبرت بگشاای فرات! کار خرو خوردن یابو نگر حاجی عبدالواسع. اقدس تخلص, پسر حاجی محمد جان قدسی مشهدی (زنده در ۱۰۸۳ ه) به مکتب می‌رود از خانه بهتر می‌کند بازی معلّم گویدش سرکن قلم سر می‌کند بازی وله از من عجبی نیست سخنهای بلند ‏ کز نسبت,قدسی است به قدسم پیوند بی‌ صرفه کنم نقد سخن صرف. آری قسدر زر سیراث نداند فرزند قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه) زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش را اوّل شب می‌کُشد مفلس چسراغ خسویش را ساقی! به صبوحی نفسی پیشتر از صبح

نگ معنی

برخیزء که تا صبح شدن تاب نداریم عمریست که در پای خم افتاده خرابیم

همساية دیوار به دیوار شرابيم نیتم ابر که در گریه ترش سازم روی

چشمه‌ام. با دل صاف و لب خندان گریم

رباعی هر کام که در جهان میسّر گردد چون کار به پایان رسد ابتر گردد

۳۱

س ر شب يب

ذور 5

3

جدید سال چهارم

۰ ك 6 صممه

شماره ی » سال ۱۳۸۵

۳

دایم نبود هیچ مرادی به کمال چون صفحه تمام شد. ورق برگردد میرشرف‌الدین علی پیام اکبر آبادی (م: ۱۱۶۶ ه) ز مردم. درد چشمی مي‌شنیدم کنون آن را به چشم خویش دیدم لا ادری مرد طبّال با پسر می‌گفت کای پسر! طبل زن به استعمال میر پارین و مير پیرارین همه بطال و ما همان طبّال ملا عبدالقادر بداونی در منتخب التواریخ ول ۴ هجری پس از ذکر چگونگی فوت یکی از صدور عظام نوشته است: از صدور عظام باقی نیست در دل خاک جز عظام صدور و ظاهراً این بیت نغز از خود اوست: ها در نسخد خطی کهنسال و بی سروتهی از یک مسالک و ممالک قطعه ذیل را دیدم که به تقریبی از «شمس بیهقی» نقل شده بود: پیش ازین بیش ازین صدور بدند. هصریکی سبرکشیده بر افلاک ۱ زان صسدور عظام هیچ نماند جز عظام صدور در دل خاک تقی‌الدین محمد اوحدی بلیانی اصفهانی در عرفات الماشتین ضمن ترجمةٌ میرابوسادات یزدی نوشته است: «روزی به جهت میرغیاث‌الدین محئّد میرمیران مدحی گفته در مجلس دیوان به وی می‌گذ رانید. چون به این مصراع ر سید «ای که آمد قدر تو بالاتر از عرش برین» یکی از ظرفا و ندما به طریق استفسار گفت که ای حضرت میر! بالا تر از عرش برین کجاست؟ میر شعرخوانی را گذاشته در جواب گفت که بالاتر از عرش برین جهنم است! و باز متوجّه ممدوح شده گفت که حریف را چون گزیدم؟» همو گوید که ملاجمشید هروی. هزل و مزاح بر طبعش غالب بود. وقتی غزالی مشهدی ابیاتی از مثنوی نقش بدیم خود را که در تتبئع مخزن‌الاسرار انشا کرده بود. انشاد می‌کرد. به این بیت که رسید: نادره شاگرد نظامی منم . پنجه‌زن خسرو و جامی منم

۲

وی گفت که‌ای حضرت مولوی! پنجه‌اش موقوف! شیخ جمالی دهلوی (م: ٩۳۵‏ ه) عشق را طی لسانیست که صد ساله سخن یار با یار به یک چشم زدن می‌گوید شیخ محمد علی حزین لاهیجی (م: ۱۱۸۰ ه) در تاریخ احوال خود نوشته است: «در سال ۱۱۴۸ که نادرشاه به سلطنت رسید. عبارت: «الخیر فیما وقع» را تاریخ یافتند. و یکی از ظرفای موزونان ایران درین باب گفت: بریدیم از مال و از جان طمع به تاریخ الخیر فیما وقع همچنین پس از آنکه نادر به سلطنت رسید. په تعمیر و تزیین عمارات روضة منوّرة رضویه پرداخت و مقبره‌ای عالی برای خود عمازت کرد. بعد از اتمام آن ظریفی بر دیوار آن بقعه نوشت: در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پرست از تو و خالیست جای تو و چندانکه تفحخص کردند کاتب را نیافتند». بیت مذکور مطلع غزلی است از صائب تبریژی که بر سنگ مزارش کنده شده است. مادة تاریخ ذیل که به تعمیه دربارة کشته شدن نادر شاه گفته شده کم نظیر است:

جنک معانی

مترس از کسی و بو بی‌دریغ جداشد سر و پای نادر ز تیغ

ن: ۵۰ +ر: ۲۰۰ -تیغ: ۱۴۱۰ ۱۴۱۰-۵۰-۶۰ سخی کرمانی (قرن ۱۱) عمریست که تیغ فقر را آماجم برتارک افنسلاس و فلاکت تاجم یک شئه زحال خضویش ظاهر سازم چندان که خدا غنی است. من محتاجم رباعی ذیل به ضبط هفت اقلبم از میر عزمی مشهدیست (قرن ۱۰] از خون جگر چهر؛ کاهی شستیم رخساره به خون چنانکه خواهی شستیم

۸

مت زز

دوره جد ید

سال چهارم» ضميمة شماره

نتم» سال ۱۳۸۵

سس

چندان بس رتم دور از پبار سر مودک دیسده سیاهی شستیم دست جچیبی در فص امیرحمزه مذکور است که پهلوانان کرسی‌نشین وی دو قسم بودند. قسمی که بر

دست راست و قسمی که بر دست چپ او می‌نشستند. و مالک اشتر دست چپی بسوده

است. ملامحمد سعید اشرف مازندرانی (م: ۱۱۱۶ ه) درین باب گفته است:

ای شاه نجف! منم غلام در تو آزادیام از سلامی قسنبر تو در قَصَةٌ حمزه گشته‌ام دست چپی خالص ز برای مالک اشستر تو ملاغروری شیرازی (نیمه اوّل قرن یازدهم) در فراق دوستان آخر ز ما چیزی نماند هر که رفت از هستی ما پاره‌ای با خویش برد صائبْ چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی ُرند چرخسنگین دل کند هر دم ز من پاری جدا خواجه جمال الدین سلمان ساوجی (م: ۷۸۸ ه) بر بستان. حسن و جوانی سفروش ‏ ای جسوان! گرچه بغایت خوبی ی زرت کار مسیّسر شود گر تسو خود پوسفبن یعقوبی حلقه بی زر چه زنی بر در دوست ای هت هی ی ۱ خان عالم‌بن همدم کوکه (نیمهٌ دوم قرن دهم) ای که کردی به هرزه ريش سفید .. یک‌به یک می‌کنی ز بهر نمود ببه زیب‌ان داده‌ای جسوانی را ریش کندن کنون ندارد سود آدری بسی اسبان تازی مانده لاغر فتاه ساوان ناهنجار قربه چه باید کرد کار دهر دون را جوی طالع زخرواری هنر به

۲

میرزا محمدمهدی اصفهانی ملتّب به فروغالدین و متخلّص به فروغ فرّخی, در آغاز صدارت حاجی میرزا آقاسی همراه فریدون میرزا بن عبّاس‌میرزا نایب ال لطنه به سرکوبی ترامکة کوکلان و یموت رفته بود. و غلامی از وی اسیر شد. پس از استخلاص قارلی قلعه و گوشمال تکه و یموت و کوکلان اتفاقاً در میان اسرای تراکمه جوانی ماهروی دید و او را در سر افتاد تا وی را به جای غلام خود از فریدون میرزا بگیرد. لذا بالیداهه گفت: شها تا کاشغر یک تاختن کین همه یغما ز سقسین تا ختن کن اسیری بر غلام خویشتن بخش غلامی را اسیر خویشتن کن منقول از تذک ة ایبان تألیف خود وی نسخة خطی شمارء (۳۶۶۳) کتابخانة ملی ملک. میرغلامعلی آزاد بلگرامی از مجمع الفضلی ما بقایی بخاری نقل کرده است که: چون هلالی جغتایی (م: ۶ ه) کتاب شاه و دروش را تمام کرد و به نظر بدیع الزمان میرزا بن سلطان حسین بایقرا (م: ۰ ه) درآورد. یکی از جمله انعام آن بود که غلام بچه خوب صورتی داشت که وی طلب کرده بود. به او ارزانی فرمود. ملاحیدر کلوچ هروی (م: ۸ ها) درین باب قطعدای نظم کرده از نظر آن شاهزادة عالی تبار گذرانید: شپا کامگارا بی خادماتت < راد شد زین دعاگو پیامی هلالی غلامی طلب کرد و دادی ‏ «مرا هم بده چون هلالی غلامی»" ضیاء طهرانی (نیمة اوّل قرن ۱۱)

در گلستانی که وصف قد موزون کرده‌اند

جنگ معانی

سرو جاروپیست کان را چوپ در.. کرده‌اند میر عطای منهی طهرانی (نیمه دوم قرن ۱۱)

پیش سروقدی که موزون است سرو جاروب چوب در.. است

تصیرالدّین محمد همایون پادشاه (م: ۳ ها در سال ٩۵۰‏ به علّت شکست از

5 مصرعغ آخر ایهام لطیفی دارد.

۲۸ _ رس‎

سس ی

دوره جد ند سال چهارم» ضمیمة شماره ف » سال ۱۳۸۵

اس 0

شیرخان افغان به ایران پناهنده گردید و در سال ۹۵۱ پس از دریافت کومکهای نظامی از شاه طهماسب (م: ۹۸۴) در شهر میانه با وی وداع کرد و از راه اردبیل و تبریز عازم هندوستان گردید. ابوالفضل علامی در اکرنامه (۲۲۰:۱) نوشته است: از نوادر اتفاقات حسنه در شگون و تفأول نیک آنکه چون به تبریز نزول فرمودند, بیگ محمد آخته بیگی را فرمودند که درین شهر که محل آثار قدیمه است تفحص اسطرلاب و کره و سایر الات ساده لوح رفته کره‌ای چند با مادیانها آورد و آن حضرت انبساط فرموده به جهت تفأول خریدند. آمیر نظام‌الدین احمد شیخم سهیلی جفتایی (م: ٩۱۸‏ ه) عاشق و سامان جوی شیر و طرح بیستون؟ خنده بر بسازیچه فسرهاد می‌آید مرا # ادری ای بستة قید کدخدایی: چونی؟ " وی خستة شهوت‌آزمایی. چونی؟ ای شب همه شب دمی نیاسوده به کام در حسرت روز پارسایی. چونی؟ حکیم ابوالفتح گیلانی (م: ۹۹۷ه) سنگ میزان پشیمانی اگر نیست سبک جرم هرچند گران است. خدا می‌بخشد انوری ابیوردی (قرن ششم) تا کار جهان جمله چنان نیست که خواهند کارت به جهان جمله چنان باد که خواهی سلمان ساوجی (م: ۷۷۸ ه) دری_چه نسظر و رهگذار خاطر مسن جز از خیال تو بر هر چه هست مسدود است تقی اصفهانی (م: ۱۰۳۱ ه) آقا تقی پسر آقا ملک معرّف اصفهانی در بهار جوانی بسیار زیبا و دلربا بوده قضا قضا

۹

را داءالتعلبی بهم رسانید و شعرای اصفهان در فروریختن سبزة باغ جمالش معانی و مضامین تازه یافتند. از جمله میرسنجر کاشی گفته بود: به قتلم نمی‌بُرد فرمان تو زچشم تو افتاد مژگان تو او راست: گه خوشه‌چین زلفم و که داه‌دزد خال چون مور قحط‌دیده به خرمن فتاده‌ام حکیم رکنا مسیح کاشی (م: ۱۰۶۶ ه) آنقدر بار کدورت به دلم آمده جمع که اگر پایم ازین پیج و خم آید بیرون لنگ للکان در دروازهٌ هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون اصفی هروی (م: ٩۳۳‏ ه) نریخت درد می و محتسب ز دی گذشت رسیده بود بلایی» ولی به خیر گذشت پیاله نوشی قاضی و مفتی و حافظ در اطای‌نامه (ترجمهٌ فارسی مجالسالتفاسن تألیف امیرعلیشیر نوایی) آمده است: حافظ شربتی از مردم متعیّن خراسان است و در خوش‌طبعی فرید زمان و يگانة دوران بوده. گویند روزی بابرمیرزا از جانب خیابان نشأه‌ناک می‌آمده و حافظ [که سواره

جنگ معانی

می‌گذشته ‏ قرابه‌ای پر شراب داشته. اتفاقاً مولانازاد؛ ابهری که مفتی زمان بوده و او نیز بقدر کیفیّتی در سرداشته [به بابر میرزا و حافظ شربتی برمی‌خورد میرزا به حافظ فرموده که فرود آی و کاسه‌ای بدار, حافظ فرود آمده و کاسه از مولائا زاده ابتدا کرده و این بیت را خوانده: در عهد پادشاه خطابخش جرم‌پوش حافظ قرابهکش شد و مفتی پیال‌نوش )٩۲‏ بوالفضل علامی در اکرنامه (۳: ۵۸۲-۵۸۱) به گزارش چگونگی جشن وزن شمسی

۳۷

۳ ۱ نك

دورد

جدید سال چهارم

6 صمممة

شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

مس س_

جلال‌الدین محمد اکبر شاه در سوم آبان سال ۹۹٩‏ پرداخته و ضمن آن نوشته است: در جشن این ماه بادٌ هوش افزا می‌پیمودند. میرصدرجهان مفتی و میرعبدالحی میرعدل (< قاضی القضاة) نیز ساغری درکشیدند. گیتی خدیو (-اکبرشاه) را این بیت بر زبان رفت:

«در دور پادشاه خطا بخش جرم پسوش قاضی قرابه کش شد و مفتی پیاله‌نوش»

و نیز در لطایف‌نامه ضمن ترجمه کمال‌آلدین مسعود شروانی (م: ٩۰۵‏ ص )٩۲‏ مترجم کتاب یعنی سلطان محمد فخری هروی افزوده است: هم از مولانا منقول است که: «ملا شین آسان است؛ ادمی شدن دشوار» عبارت مزپور از قرن نهم هچری به بعد بدین صورت تغییر شکل یافته است: ملا شدن چه آسان, آدم شدن چه مشکل.!

و هم در آن کتاب آمده است که مولانا محمد معمایی در زمان بابرمیرزا صدر معظّم گردید (یعنی وزیر اوقاف) و در ایام مکنت خود در شیراز بر سر تربت خواجه حافظ گنبد ساخت و بابرمیرزا را آنجا ضیافت کرد, اما یکی از خوش‌طبعان شیراز به جانبی که نظر میرزا افتد. این پیت را نوشته بود:

اکر چه جمله اوقاف شهر شارت کرد

(خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد»

و مصراع ثانی از غزل خواجه خافظ تضمین شده است در این بیت:

مقام اصلی ما گوشه خرابات است خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد ۱ شعر یک سواده!

علی آهی مشهدی از شاعران بد شعر قرن نهم. چند مثنوی در برابر خسد نظامی گفته بود. آمیر علیشیر نوایی گوید: یک کتابش که موسوم به خیال و وصال است. بیتی دارد که هم در باب شعر خودش خدا به زبان او انداخته است, و آن این است:

شعری که بود ز نکته ساده مانّد همه عمر یک سواده

اشرف خراسانی «سیّد محمد اصغر» مخاطب به اشرف خان (م: )٩۸۳‏ میرمنشی اکبر

۱ استدرای: از انجاکه معنای ملا شدن همانا عالم شضدن استنعن لز| در افو اه عامّه مثل مذکور بدین صورت هم رایج است: «عالم شدن چه آسان, آدم شدن چه مشکل» (پرویز گلچین معانی)

ین

سرسرست 2

شاه تاریخ ذیل را به تعمیه خوب گفته: در راه خسدا کرده بنا مسلامیر جایی ز برای نفع مسکین و فقیر گر تشنه لبی پرسدش از سال بنا گوبید «آبی» ز «بقع خیر» بگیر - ٩۷۴‏ مولانا عبدالر حمن جامی (م: ۸۹۸ ه) دزدکی قفل خانه‌ام بکشاد تاره‌ورسم خویشتن ورزد گرد آن خانه به ز قفل نیافت هیچ چسیزی که حیّهای ارزد ناگهان بانگی از درون برخاست قسغل را بسرگرفت و بر در زد کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی (م: ۶۳۵ه) از دیده فرو باری, اگر آب شوم از زلف برون کنی, اگر تاب شوم بردست نگیری, ار سی ناب شوم در چشم تو خوش نيایم ار خواب شوم خواجه افضل‌الدین محمد ترکه اصفهانی (م: ۹٩۱‏ ه) مزگان نگشاید ز هم ار نور شبوم ‏ . ماتم شودش هوس. اگر سور شوم دوزخ کند آرزو. اگر حور شوم بااین همه نتوانم آزو دور شوم مجد همگر شیرازی (م: ۶۸۶ ه) افکند مرا گردش چرخ از کویت ۰۰ جایی که صبا نیارد آنجا بویت نه روی تو دیدنم میسر باشد نه روی کسی که دیده بباشد رویت سعدی شیرازی (م: ۱٩۶ه)‏ مرا زمانه زیاران به منزلی انداخت که راضیم به نسیمی کزان دیار آید رشید وطواط (قرن ششم) می‌رفت و گلاب از سمنش می‌بارید مشک از خط عنبر شکنش می‌بارید از گفتة من دوبیتیی در حسق خویش ‏ می‌گفت و شکر از دهنش می‌بارید میرحیدر رفیعی کاشی (م: ۱۰۲۵ ه) منت ادا فست من هو خن 2 تسا لها اس همان در خانة مسن به ار در خانه‌ای افستی

ات

بِ

جنگ معانی

۳۹

دورة جدید سال چهارم» ضمیمهٌ شماره 4 » سال ۵ ۱۳۸

كت

صلاح‌الدین صرفی ساوجی (م: ۱۰۰۲ ه)

به پرم ان و آن پر می‌زوی آلوده خواهی شد کسی تاکی به هر مجلس رود هشیار و مست آید

نشاطی گرجی اصنهانی «محمد باقر بیگ» (م: ۱۳۲۳۴ ه)

۱

به بزم غیر دانم باده خوردی شب نمی‌دانم که بیرون آمدی از بزم یا رفتی به خواب آنجا

طبیب اصفهانی «میرعبدالباقی» (م: ۱۱۷۱ ه)

جایی که شب شدند حریفان تمام

فف

ناور که فسوی گنل کت کنو هشبار بوده‌ای؟ قلی‌سر تراش بزدی متخلص به رامی (زنده در ۱۰۲۴ ه) در هجو مطلوب خود گفته

سا شنیدم که دونسینه در بسرم عسیر ندانم در آن بزم؛پر شور و شسر

به هر حال کر ی او ها تست

می لعل از جام زر خورده‌ای دو پیمانه با ببیشتر خورده‌ای که جز باده چیز دگر خورده‌ای

مقصود کاسی (م: ۸۷ ۳

رفتن نکو نبود. چو رفتی به بزم غیر

خواهی بنوش باده و خواهی نماز کن

حکیم ابوالقاسم فردوسی

یکی بد کند. نیک پیش آبدش یکی جز به نیکی جهان نسپرد به پیش زنان راز هرگز مگوی مکن هیچ کاری به فرمان زن

جهان بنده و بت خویش آیدش هسمی از نسژندی فرو پژمرد چو گوبی, سخن بازیابی به کوی که هرگز نبینی زنسی رایزن

در امتال و حکم دهخدا دو بیت ذیل که از امثال سایر است, به نام شیخ اوحدی

ب

کازرونی نوشته شده, ولی از تقی‌اوحدی مولف تذکرةُ عظیم عرفات العاشتین أست. ر. ک: تذکر؟ نصربادی» ص ۳۰۴ و آتشکده ذیل کازرون. گر ن‌ازکشی ز یار سهل است چون یار اهل است. کار سهل است گر هست به روزگار اهلی نااهلی روزگار سهل است دیگری اقتباس کرده و چنین گفته است: یارب! نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است حکیم شفایی (م: ۱۰۳۷ «) نمک شص استعاره بسود لیکن از حد چو رفت. شور شود طالب آملی (م: ۱۰۳۶ «) سخن که نیست درو استعاره. نیست ملاحت نمک نندارد شعری که استعاره ندارد صائب تبر یزی (م: ۱۰۸۶ ه) سخن به خوش نمکی شور در جهان فکند بس‌قدراگرنمک استعاره‌ای دارد ۷ ادری مردی بساید از دو جهان تاخته‌ای بنیاد وجسود خود برانداخته‌ای زین گرمروی» سوختهای» ساخته‌ای در داو نسخستین دو جهان باخته‌ای ۱ صانب من گرفتم که قمار از همه عالم بُردی دست آخر همه را باخته می‌باید رفت لا ادری خنک آن قمار بازی, که بباخت هر چه بودش

پنماند صبجشس 1 شوس قسمار ۳۷۹

قادری پانی پتی (قرن ۱۰ و ۱۱)

۳

جنگ معانی

۵۱

دوره جح بل سال چهارم» ضميیمة شماره هفتمء سال ۱۳۸۵

خن سب

جگر پاره‌ای چند بر خوان او جگرخواره‌ای چند مهمان او دو پیت مذکور به غلط به نام شاهزاده محمد داراشکوه تیموری متخلص به «قادری» (ت: ۱۰۲۴ م: ۱۰۶۹ ه) مشهور است. و در تاریخ گلان تألیف عبدالفتا فومنی که مشتمل است بر وقایع آن سامان در سالهای ۱۰۳۸-۹۲۳ هجری, بدون ذکر نام شاعر فتستظهاز انست, شانی تکلو (م: ۱۰۳۲۳ ه) دیروز توبه کردم و آمشب به پای خم آن طاقتم نماند که می در سبو کنند میرزا مههدی بیان اصفهانی (قرن ۱۳) پشکند چون از کسی چیزی, بلایی بگذرد خوب شد بر توبه امد آفت مینای ما میر عبدالخق قمی ۱۱) باید به حکم توبه گذشتن مرا زمی "ویران شود پلی که برین آب بسته‌اند آهی جغفتایی هروی (م: ۹۲۷ ه) خوش آن مجلس که آنجا توبهٌ خود چون کنم ظاهر مترا متَاقی, کصریبان یرد و می در گلو ریزد ملک الشعرا شیخ ابوالفیض فیضی آگره‌ای (م: ۱۰۰۴ ه) خواجه از بهر خوردن پازهر تابه کی ساعت اختیار کند؟ زهر اگر نوش جان کند بهتر زینکه پسازهر زهرمار کندا

منسوب به شیخ ابوسعید ابوالخیر (م: ۴۴۰ ه) و سنابی غزنوی. دیوان. چاپ اول. ۸۴۳): ای عسهد تو عهد دوستان سر پل ازمهر تو کین خیزد و از قهر توذل پرمشغله و میان تهی همچو دهل ای یکشبه همچو شمع و یکروزه چوگل در وقتی که جهانگیر پادشاه (م: ۱۰۳۷ ه) رستم میرزای صفوی متخلص به فدایی (م: ۲ هه نبیر شاه اسماعیل را که از امرای بزرگ دولتش بود. به تقصیری محبوس

اه

یت ِ_

گردانیده و اطلاق فرموده بود. به وی نوشت: «ای عهد تو عهد دوستان سر پل» و او فی‌البد بهه این رباعی را در جواب گفت: ای چهر؛ دولت تو رشک گل و مل ‏ با خصم چو آتشی و با دوست چوگل هرچند که عرّتم بدل گشته به ذل مشمار مرا ز دوستان سبر پل عبدی بیگ نویدی شیرازی معاصر شاه طهماسب صفوی نهان در زیر چادر قد زن به که یعنی قامت زن در کفن به اگر زن پاک بودی در جیلت شدی زن هم سزاوار نبوت میرزا محمد تقی شمس الفصحا محیط قمی (م: ۱۳۱۷ «. ق) نکویان را دعای خیر می‌کن که بد را حاجت نفرین نباشد صائب تبریزی آن سبزه‌ام که سنگدلیهای روزگار . در زیر سنگ نشو و نما می‌دهد مرا قزلباش خان امید همدانی (م: ۱۱۵۹ ه) مانند سبزه‌ای که بروید به زیر سینگ آگه نشد کسی ز خران و بهارمن میر سیّد شر یف مجیبی نهی «نهبندانی» بیرجندی (قرن ۱۱) دارم گله‌ای از تو اگر حوصله داری امّا تو کجا حبوصله این کله داری؟ محمد محسن رازی (اوایل قرن یازدهم) متخلص به محسن ای چرخ زبون گیر! زبونم کردی رنگین سر آنگشت به خونم کردی از دایرة عقل برونم کردی بسازيچة روزگ‌ار دونسم کردی میرمحمد مومن ادایی یزدی (م: ۱۰۶۲ ه) هرکه آمد نظری کرد و خریدار نشد گکویی آیسينة آویخته در بازارم - زمرده, کودک بیدل چنان نمی‌ترسد که من زدیدن این زندگان هراسانم

۳ ۳ ی

جنک معانی

دورة جدید سال چهارم» ضميمةٌ شماره فتم» سال ۱۳۸۵

۵۲

قامتی گیلانی (قرن دهم) بسیار اگر نظر به رخت مسی‌کنم مسرنج بسیار هم گذشته که رویت ندیده‌ام حکیم حاذق گیلانی (م: ۱۰۶۷ ه) انديشه ز تصدیع تو داریم وگرنه چندان بنشينيم که رفتن رود از یاد صبوری تبریزی (م: اواخر قرن دهم)

دوری ز بسرت سخت بود سوختگان را فتست جسدایسی بسهم آموختگان را هسمرهی کز صحبتش خرّم نگردد خاطرت

از چنان همره به صد فرسنگ, دوری خوشتر است

میر محمد معصوم کاشی متخلص به معصوم (م؛ ۱۰۵۲ ه) تو از سنجاب داری طوق و من از آهن ای قمری! ببین سرو تو بی‌رحمست یبا سرو من ای شمری! -ای که هسمراه مسوافق ببه جهان می‌طلبی آنگفدر باش که عسنقا ز سفر باز آید ای که گفتی چه به کنام دل خود سی‌خواهی بعد درویشسی اگر یج نسباشد. شاهی پیت اخیر را سرخوش در کلمات الشعر ۴) اشتباهاً به میرزا ابراهمیم ادهسم آرتیمانی (م: ۱۰۶۰) نسبت داده است. حزین لاهیجی (م: ۱۱۸۰ ه) میان ما اسیران این سبکباری غنیمت دان که برگردن نداری بار طوق آهن ای قمری! عرفی شیرازی (م: ۹۹۹ ه) امید عافیت از مسردن است و می‌ترسم

که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد

یر

غیاث نقشبند یزدی

دربارة کشته شدن بکتاش سلطان افشار حاکم متمرّد کرمان در سال ۹٩۸‏ هجری به دست اقب شاد خوانقدر وان فارس کف اسمت: بکتاش که بی‌سری سرانجامش بود ال و در تاج دانة وامش بود روزی که سرش ز تن جدا می‌شد. شب در صبح سرگرفتن شامش بود

خلاصفالتواریخ اصص ۹۰۳ )٩۰۴‏

میرزا محمدعلی ملقّب به فردوسی انی. صاحب شاهنامة نادری دربارة کشته شدن نادر شاه افشار به سال ۱۱۶۰ گفته است:

سر شپ, سر قتل و تاراج داشت سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت

کلیعلی تبریزی (م: ۱۰۲۰ ه) افسوس که ماه رمضان آمد و رفت آثتوبه ده پیر و جوان آمد و رفت از ببهر صلاح کار ما آمده پنود اژکشتشساد ما بجان آمد و رفت احولی سیستانی (زنده در ۱۰۳۵ ه) دادیم پهم صلح» شب جمعه و می را ""چون عید کنون در پی دفع رمضانیم ملا محمد سعید اشرف ماز ندرانی (م: ۱۱۱۶ ه) به معنی و صورت چو زن اژدهاست زن زنسده را حسیّه گفتن سزاست میرغلامعلی آزاد بلگرامی (م: ۱۲۰۰ ه) زن بود در زبان هندی نار وقناربنا عذاب النار احمد گلچین معانی ای مهر فروزنده! فراز ی که چسون صبح این یک دو نفس نیز به نیروی تو دارم سید مر تضی «الهام» امامی اصفهانی (قرن ۱۱] ماه و را ما به روی یار آمشب دیده‌ایم

مابه روی ماه می‌بینیم روی ماه را

جنگ معانی

۵۵

خلیل خراسانی (ئیمهٌ اول قرن ۱۱) در شب عید صیام از وصل گل چیدن خضوش است بسرگل رویی هسلال عید را دیدن خوش است ایزدی یزدی (قرن ۱۱) ای ساقی باده سحیّت؛ جامی! وی قاصد غمزه بستان» بیغامی! تا کی هدف تیر تغافل باشم قهری, لطفی. تبسّمی, دشنامی میرمحمّد هاشم سنجر کاشی (م: ۱۰۲۱ ه) وقتست که چون صبح به بالین من آیی شمع سحرم؛ یک دو نفس بیش ندارم ٩6 4 +‏ زان زنم کوس توکُل کسمان از بنهر من می‌رشاند روزی و چرخ دگر هم می‌زند میرزا عبدالرحیم خانخانان (م: ۱۰۳۶ ه) سسرمایة عمر ج‌اودانی غم‌ توا بسهترز هسزار شسادمانی غم تو گفتی که چنین واله و یدات که کرد ۰ داننی غم تلو و گر ندانی غم تو نظام دستغیب شیرازی (م: ۱۰۲۹ ها) تاکی ز خمار می سرافک‌نده شویم کومی که چو آفتاب تابنده شویم پبیمانة صرکه پر شود. می‌میرد پیمانة ما چو پر شود, زنده شویم

دور ۵

ح‌

سال چهارم

میرزا محمد حکیم شیرازی (قرن دهم)

ساقی! اگرم می ندهی می‌میرم ور جام طرب ز کف نهی می‌میرم!

۰ 3 صممد

۴ 1 ِّ 1 ی پیمانة هرکه بر شود. می‌میرد پیمانة من چو شد تهی می‌میرم 1 پسر وی حکیم صدرالدین مسیح الزمان متخلص به الهی (م: ۱۰۶۰ <) ك ۳ ۲ ۱ ۳ کم لد تم و قیمتم افزون زشمار است گسویی نمر پیش‌رس باع وجودم ۰ ام اشتلن کن: در بعضی از تذکره‌ها به این صور لب ان افتیرت: ((و ز جام می‌از دست نهی هی هیرع ۰4 ۵۶ مس

یر

ابن‌یمین فر یومدی (م: ۷۶۹ ه) دی سنیدم که ابلهی می‌گفت پسدرمن وزیر خان بوده‌ست باوجودی که نیست معلومم خود گرفتم که آنچنان بوده‌ست هیچ کس دیده‌ای که گه خوردست کاین به عهد قدیم نان بوده‌ست؟ سلمان ساوجی (م: ۷۷۸ ه) به نب نیست نسبت مردم ‏ هرکسی را به ْس خود شرف است شرف در به جوهر خویش است ‏ نه زپاکسی حقَةٌ صدف است همّت سیستانی (قرن ۱۱) به تسب فخر. ز نقص گهر و کم خرّدی است چون نگین چند توان زبست به نام دگران؟ فتحعلی خان داغستانی (م: ۱۱۳۴ ه) چیزی به غیر نام نداریم چون نگپين هم دیگریست که بر سا نوشته‌انه ادیب صابر ترمذی (م: ۵۴۶ ه) گرترا نسبت است و دانش نینتت" نزدداتاکم از خسی باشی هیچ نسبت ورای دانش نبیست . دانش‌آموزتاکسی بساشی خسرو دهلوی (م: ۷۲۵ه) از پدر مرده مسلاف ای جسوان! . گرنه سگی, چون خوشی از استخوان! غزالی مشهدی (م: ۹۸۰ه) از پدر مرده مگو هر زمان . گرنه سگی, دم مزن از استخوان صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) آن ناکسان که فخر به اجداد می‌کنند چون سگ به استخوان دل خود شاد می‌کنند درویش کاکای قزوینی, متخلّص به طبخی (م: ۹۸۰ه)

چون کنم بی‌طاقتی» سویم کم اندازد نگاه

ی

وت ۰

۵۷

فدایی یزدی (نیمهٌ قرن دهم) من شمع جان گدازم. تو صبح دلگشایی سوزم گرت نبینم» میرم چورخ نسمایی " پشمینة همدانی (قرن ۱۱) وی سی پاره کش آستانة شاهراده حسین همدانی بوده و در هجو ثروتمند خسیس و بخیلی گُفته انتت: مردنی کردی که خلقی زنده شد در مردنت ُرده‌ها را زنده کردی» آفرین بر مردنت میرزا سید رضای اصفیهانی (قرن ۱۲) اشکم ببین ز دیده چه بی‌تاب می‌رود تاچشم کار می‌کند. این آب می‌رود فریدون حسین میرزا بن سلطان حسین بایقرا (م: ۹۱۵ه) تنها نه من به خال رخش مبتلا شدم بر فرکه بنگری به همین درد مبتلاست زمانی یزدی (م: ۱۰۲۱ ها) بکش بسوز که رسمست در قبیلاً ما به مرگ خویش نمردن, به خاک نسپردن سیخ عبدالسلام پیامی کرمانی (م: ۱۰۰۳ ه) هرگز لب من چاشنی خنده ندانست چون غنچة آفت زده نشکفتم و رفتم وجهی اصفهانی (قرن دهم) می‌گفتم ار و سی‌ندانستم کیست مسی‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست

دوره جدید سال چهارم» ضمیمة شماره قتم» سال ۱۳۸۵

۱, در طقات اکبری به صبوحی جغتایی کابلی (ع: ۸ ه) نسبت داده شده,

خن

گر یار این است. کی توان بي او بود ور عشق این است. چون توان بی آو زیست یمینی سمنانی (م: ۹۸۱ه) بسلای جان منی. جمله خلق می‌دانند بلاست این که تو شوخ بلا نمی‌دانی -با من از بیم کسان لب نگشاید به سخن می‌کند لیک نگاهی که در آن صد سخن است ظهوری ترشیزی (م: ۱۰۲۵ ه) ازین چه باک که رسم وفا نمی‌دانی ‏ بلاست این که طریق وفا نمی‌دانی فضلی گلپایگانی (م: ۱۰۳۲ «) خونابه فرستند بهم چشم و دل من . چون کاسه که همسایه به همسایه فرستد صائب تبر یزی سیلاب بود کاسة همسایة این قوم کافر به سر کوی بتان خانه نگیرد احمد دهلوی دربارة خواحه منشي نصیرالدین محمد همایون بادشاه گفته است؛: به پیش خواجه نورالله مسنشی ستاده دلبری سر تا به پانور اگر زیر خودش آرد. زهی عيش وگر بالا کشد. نور عسلی نور «تذ کر همایون واکبر تألیف بایز ید پیات ۱۳۶۰ کلکته. ص ۱۷۹» انسی شاملو «اسماعیل بیگ» (م: ۱۰۳۵ ه) گشتِ گلشن از دل آزرده بساری بسرنداشت فصل گل بگذشت و دستم زخم خاری برنداشت میر علی اکبر تشبیهی کاشی (قرن ۱۱) گویند بهاری شد و گل آمد و دی رفت ما بی‌تو ندانیم که کی آمد و کی رفت؟

جنگ معانی

9 4

دور 6

جد ید

سال چهارم» ضمیمة شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

0 5

بیحاصلیست کار مسن و بسکه غافلم گویم به خود که حاصل این کارخانه چیست؟

رم پناه به کم طاعتان دردی نوش ازین نسمازگزاران جانماز بسه دوش

- تو هر رنگی که خواهی جامه می‌بوش! کته من آن وه قنتا, اصبی ق مه

نویدی کرمانی (م: ۹۷۵ه) دانسته‌ام که مهر و وفای تو تا کجاست قرب رقیب. باعث حسرت نمی‌شود آقا ملک معرّف اصفهانی (م: ۱۰۱۰ ه) غمگین نیّم زصحبت گرم تو با رقلیب ۲ دانستهام که مهر و وفای تو تا کجاست میرجمله روح الامین شرهرستانی (م: ۱۰۴۷ ه) افتادگییی به طالعم هست در پای خمی چرأنیفتم؟ قرلباشخان امید همدانی (م: ۱۱۵۹ ه) سرگشتگییی به طالعم هست ۰ ۰ بر گرد سرت چرا نگردم؟ ساقی جزایری مشهدی (زنده در ۱۰۰۴ ه) زان نگه یافت که جسان گشت شکارش. آری شست را تسیر همدف خورده, خبردار کندا طالب آملی (م: ۱۰۳۶ «) برفت جان به شتاپی که در تن آمده بود کمان برق که ان رفن امساه‌سوه

ِ ظاهرا مأخذ اصطلاح عامیانه (شستم خبردار شد») همین معنی است.

ارف مازندرانی (م: ۱۱۱۶ ه) دل را زسینه آن بت سرکش گرفت و رفت در خسانهٌ من آمد و آتش گرفت و رفت

حکیم رکنا مسیح کاسي (م: عرعرم ۱ ۳

در سینه‌ام درامد و ننشست یک نفس پنداشتی که امد و آتش گرفت و رفت صائب

ای عمر برقسیر! شتاب اینقدر چرا؟ آخربه این جهان نه پی اخگر امدیم

ملا محقد مومن عزی فیروز آبادی (نیمة اول قرن ۱۱) شوخی که مباح داندم خون خوردن آمند چشو پس از همزار عذر آوردن ننشست زمانی و دلم با خود برد وبا امد بسرای آتش تحودان ای دیده! اشک ریز که آبم به جو نماند وی خون دل بجوش که رنگم به رو نماند محمود بیگ فسونی شیرازی الاصل تبریزی (م: ۱۰۳۷ ه) از دست جفای تو اگر بگریزم دور از تو بگو چه خاک بر سر ریزم؟ برخاک ره که افستم ار بنشیتم؟ بر گرد سر که گردم ار بسرخیزم؟ کاغذ ابری میر رضی دانش مشهدی (م: ۱۰۷۶ ه) درد دلی به کاغذ ابری رقم کنم شاید که پی به دید؛ گریان من برد قز لباشخان امید همدانی «محمدرضاه» (م: ۱۱۵۹ ه)

تا ز حال دیده گریان من آگه شوی بعد ازین بر کاغذ آبری نویسم نامه را

جنگ معانی

ب< سس

دورة جدید سال چهارم» ضمیمه شماره مد » سال ۱۳۸۹۵

مخلص کاشی «محمد» (سده ۱۲) نسیست بسیجانامه را گر کاغذ ابسری کنم یعنی از بس بی تو کردم گریه. آب از سرگذشت عبدی بیگ نویدی شیرازی (م: ۹۸۸ ه) آلوبالو چو قطر؛ خون ‏ ازبینی شاخ جسته بیرون حکیم عطایی اصفیهانی (قرن یازدهم) درختان شفتالو آورده سر که گیرند شفتالو از یکدگر «شفتالو گرفتن: کنایه از بوسه گرفتن است» چنانکه سعدی گوید: دست بردش به سیب مشک آلود چبند نوبت گرفت شفتالود حکیم کاظم تونی (قرن ۱۱) هرچند سیر کردیم» جایی چو دل نذ‌یديم با صد جهان کدورت. باز این خرابه جاییست در بهارستان سخن (صص ۵۰۵ - ۵*۷) ضمن احوال میرزا ابراهیم ادهم آرتیمانی (م: ۰ ه) آمده است: گویند روزی به سیر باغی رفته بود. امردی را دید که شفتالو به کارد می‌خورد. میرزا گفت چه شود که شفتالویی هم به من بدهی, او گفت بگیرید. میرزا به جلدی دوید و بوسه‌ای از وی گرفت. چه شفتالو بوسه را گویند که میوهٌ لب است. آن

جوان از جا برآمده کاردی حوالهٌ میرزا کرد که به دست وی رسید. اتفاقاً بعد از چندی

از آن امرد دچار او می‌شود و به طریق استهزا می‌گوید: میرزا شفتالو می‌خواهی؟ گفت

بلی می‌خواهم اگر کاردی نباشد و کاردی نیز قسمی از شفتا لوست.

فخرالدین دانای کشمیری (م: ۱۱۵۰ ه) ان خسوی ه‌ميشه آتشین می‌باید آن شوخ مدام خشمگین می‌باید گر بوسه طلب کنم. برد دست به کارد شفتالوی کاردی چنین مي‌باید

میر محمد مومن ادایی یزدی (م: ۱۰۶۲ ه) این عمر به باد نوبهاران ماند وین عیش به سیل کوهساران ماند زنهار چنان بزی که بعد از مردن انشگت گسزیدنی بسه یاران ماند ۷ 1 تا در ته این خمیده قد ایوانم تابر سراین نبردگه میدانم چون آب به زیر موج در زنچیرم چون موج به روی آب سرگردانم ۷ ۷ آن را که به دهر. مال پسیارترست باوی فلک سفلهة دون بارترست در قافله هر خر که گرانبار ترست خربنده ز حال او خبردارترست لا ادری افسوس که نان بخته. خامان دارند .اسیاب تمام. ناتمامان دارند آنان که به بندگی نمی‌ارزیدند امروز کبنیزان و غلامان دارند لا آدری صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی! شاعری, قصيدء شاه طاهر انکوانی مشهوز به «شاه طاهر دکنی» متوفی ۹۵۳ هجری را که یک بیتش این است: هر کمالی که نه ایمن بود از نقص زوال باشد اندر نظر هت دانا اندک جواب گفته بود. مریدان وی پیش سخن‌سنجی رفته گفتند ببینید بی‌آدبی فلانی را که قصیدء؛ شاه ما را جواب گفته. و او گفت بی‌ادبی دیگر اینکه ازو بهتر گفته! علی شاه ذوقی اردستانی (م: ۱۰۴۵ ه) وقتی از اوقات» حکیم رکنا مسیح کاشی تأسفی داشته که امروژ در محلس بهشت آیین (- شاه عباس ماضی) بودم. و تواب اشرف حکم بر قتل مجرمی فرمودند. و از رقم‌نویسان کسی حاضر نبود. نوشتن آن رقم به بنده رجوع شد. ذوقی می‌گوید که گنجایش تأسف ندارد. انگار که نسخه‌ای نوشتید. تذکرة خیرالیبان (برگ ۳۹۹)

ای رت كت

جنگ معانی

۶۳

ازوست: نه شکوفه‌ای, نه برگی, نه ثم نه سایه دارم همه حیرتم که دهقان, به چه کار کشت مارا - چگ ونه کسعبه نسپوشد لباس ماتمیان که خانه‌ای چو دلش در مقابل افتادست , - آخر مهر و محبت نه همین سوختن است تسا چسه‌ها پر سر خاکستر پروانه رود مناسب خوانی در سال نهصد و پنجاه هجری که نصیرالدین محمد همایون پادشاه از شیرخان سور افغانی (< شیر شاه) شکست خورد و به شاه طهماسب صفوی پناهنده گردید و به ایران آمد. ورود او به شهر هرات مصادف بود با غرَة ذیقعد: سال مذکور آبوالفضل علامی در اکرنامه (۱/ ۲۳ می‌نویسد که: در مجلس اوّل,صابر قاق که در خوانندگی يگانه خراسان و عراق بود» غزل امیرشاهی [سبزواری ] را خواند که ارکان وجود اهل وجد و حال در تزلزل امد و مطلعش این است: مبارک منزلی کان خانه را ماهی چسنین باشد همایون کشوری کان عرصه را شاهی چنین باشد سلمان ساوجی ۱ مبارک منزلی کانجا فرود آید چو تو ماهی همایون عرصه‌ای کارد به سویش رخ چنین شاهی و چون به این بیت رسید: زرنج و راحت گیتی مرنجان دل, مشو خسرّم که آیین جهان گاهی چنان, گاهی چنین باشد حضرت جهانبانی را رقت شد و بغایت متأثر شدند و انعامها در دامن امید او ر بختند.

دورة جدید سال چهارم» ضميمةً شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۰ سس

همای و همایون همایون پادشاه در غزه شوال سال ۹۵۰ بر صدر نامه‌ای که به شاه طهماسب نوشت» ابیات ذیل را از یک قطعة سلمان ساوجی مناسب حال خود یافت و با دخل و تصرّفی به قلم آورد: خس روا عمریست تاعنقای عالی همتم له فتاف ففاعت را تشسیمن کرده است روزگار سفلة کندم نمای جوفروش طوطی طبع مرا قانع به ارزن کرده است دشمنم شیر است و عمری پشت بر من کرده بود وین زمان از ضعف طالع روی بر من کرده است التماس این [من] ز شه دارم که با من آن کسند آنچه با سلمان» علی در دشت ارژن کرده است و شاه طهماسب ضمن پاسخ نامه او اين مطلع خواجه حافظ را مرقوم داشت: همای اوج سعادت به دام سا افتد ‏ اگر ترا گذری بر مقام ما افتد همایون نیز در پی این رباعی راسرود و فرستاد: ای شاه جهان! که نه فلک پایة تست در دست. ولایت همه سرمایة تست شاهان همه سای هما می‌طلبند بنگر که هما چگونه در سای تست تفأول عجیب در ذیحجة سال نهصد و شصت و یک, هنگامی که همایون پادشاه خود را آماد بورش هندوستان و تسخیر آن می‌کرد به شرحی که در طبقات اکبری (۲/ ۸۰) آمده است: به حسب ابفاق» آن حضرت. روزی به سیر و شکار سوار شده بودند. فرمودند که چون عزیمت هندوستان در خاطر است, الحال سه کس که از پی هم به نظر درآ یند. نام ایشان برسیده, فال گرفته شود. ال کسی که برخورد, نام او پرسیدند. گفت: نام من دولت

خواجه است. حضرت بشارت گرفته چون پاره‌ای راه رفتند دهقان دیگری پیش امد.

بس رس یه

جنگ معانی

۶۵

دورة جدید سال چهارم» ضمیمهة شماره هفتم؛ سال ۳۸۵ ۱

5: ۰

نام پرسیدند. نام خود را مراد خواجه گفت. حضرت فرمودند که چه خوش باشد اگر شخص سوم را سعادت خواجه نام باشد. و چون پاره‌ای راه طی کردند» شخصی به نظر درأمد. نام خود سعادت خواجه گفت. همگنان ازين قضیةٌ غریب تعجب کرده بر فتح هندوستان امیدوار شدند. همو می‌نویسد: «در ذِیحجه سنه احدی و سین و تسعماة (۹۶۱ه) آن حضرت پای سعادت در رکاب دولت آورده عازم تسخیر هندوستان شدند.» ملا عبدالقادرین ملوکشاه بداونی در متخب اللواریخ (۱/ ۴۶۲) آورده است: «در ماه رمضان المبارک سنه ٩۲۶‏ حضرت دهلی مستقر جاه و جلال پادشاهی شد و اکثر دیار هندوستان بار دیگر به خطبه و سک پادشاهی زینت یافت و هیچ پادشاهی را پیش از آن میسر نشده بود که بعد از شکست, مر تب دیگر به سلطنت رسیده باشد». وی در اواخر روز جمعه یازدهم ربیع الاوّل ۹۶۲ به مظن طلوع زهره بر بام کتابخانة خود جنب مسجد جامع دهلی رفته بود. هنگام فرود آمدن چون به پل دوم رسید بانگ نماز شام برخاست. و به تعظیم آذان اراد نشستن کرد. ولی پایش در دامن پوستین پیچیده بسر در غلطید و در پانزدهم همان ماه در گذشت. درویش ضیایی بخارایی شاعر نیمه او قرن دهم هجری راست: ای موذن) چون رسم در کویش, اوازی ترا تا به این تقریب گیرم لحظه‌ای آنجا قرار حسن عاقبت پیکسی غعزنوی می‌نویسد: روزی. هماأیون پادشاه غفران پسناه در طاق روأق سر منزلی که در دارالخلافة حضرت دهلی بود. این مطلع شیخ آذری (م: ۸۶۶ ه) را به خط اطافت نمط نوشتند: شنیده‌ام که برین طارم زراندود است خطی که عاقبت کار جمله محمود است از قضا در همان نزدیکی از این تنگنای غرور به عشر تسرای سرور رحلت نموده به اقتضای زمان, مدفن همان منزل اتفاق افتاد. و چون صدور این معنی از آن شاه حقیقت

ن

یه شک

آگاه محمول بر کرامت آمد. تاریخ این واقعه در ضمن این قطعه بر زبان وقت املا رفت: درین که شاه همایون به وقت رحلت خویش نوشت بر در سرمنزلی که ساکن بود: خطی که عاقبت کار جمله محمود است به حسن عاقبت خود اشارتی فرمود چو شد به حکم قضا مدفنش همان منزل که بود قبلهً حاجات و کعية مقصود: بسنابرین پی تساریخ رصلتش گسفتم: «بیا ب‌منزل ساطان عساقبت محمود» (<م: ۹۶۲ ه) امیر بیگ اصفهانی (قرن ۱۱) روزی به شب برم به صد اندوه سینه‌سوز شب را سحر کسنم به امید کدام روز؟ محمد اسماعیل منصف تهرانی (قرن ۱۱) امروز هم گذشت به هر تلخییی که بود در انتظار مسحنت فردا نشسته‌ایم

جنگ معانی

میرمنهی زواره‌ای (قرن یازدهم) در آن مملکت رتبه نایاب بهتر که در سایةٌ جغد باشد همایی خان زمان میرزا امان اه امانی (م: ۱۰۴۷ ه) سس ید یب مین لب باق پیرسا..مسساقی پیه این باقن کنزار پرسالا در حال نع گفتد: جان به لب دارم امانی! چون چراغ صبحدم جنبشی زان آستین خواهم که کار آخر شود

ح

دور و

3

سحجل یل سال چهارم ضممة

‌< س

میرزا حسن بیگ واثق نیشابوری (قرن ۱۱)

از عالم عاری ز عمل, راهنمایی چون قبله‌نما ساختن اهل فرنگ است!

شرفجهان قزوینی (م: ۹۶۸ه) اوراق گل ز حرف وفاساده يافتم بر حال بلبلان چم ون گریستم ده از رقسیبان تو درد دل من بسیار است ۱ نیست پارای سخن. ورنه سخن بسیار است گل همان به که به هر حرف نیندازد گوش ورنه درد دل مسرغان چمن بسیار است غیاث‌الدین منصور منصف اصفهانی (م: ۱۰۱۹ه) ما را به شفیعان نبود کار که هیرگز ۰ جرمی که ز عفو تو بود بیش نکردیم میرک سبز واری (قرن ۱۱) خضر گاهی خودنمایبها پبه مردم می‌کند یَأفت هرکس دولتی. خود را چرا گم می‌کند ؟ شهید هندی «محمد باقر» (قرن ۱۲) اناالحق گفتن منصور تأویلی نمی‌خواهد کی که و خی دوم رگن | نادعلی همایون پادشاه. رباعی ذیل را در قزوین سروده و شاه طهماسب از شنیدن ان محظوظ گردیده است: ماییم زجان بنده اولاد علی هستیم هميشه شاد با یاد علی

۱ استدارک: بیت مذکور در افواه عامه بدین شکل هم رایج ۰ چون قبله‌نما ساختن اهمل فرنگ است (پرویز گلچین معانی)

2

چون سر ولابت از علی ظاهر شد کردیم هميشه ورد خود ناد علی در تربت جام همایون پادشاه در بازگشت از ایران» چون به تربت جام رسید. رباعی ذیل را سرود و در مقبرءٌ شیخ احمد جام منقوش گردانید: ای رحمت تو عذرپذیر همه کس ظاهربه جناب تو ضمیر همه کس درگاه در تو قبله گاه همه خسلق لطفت به کرشمه دستگیر همه کس سرگشتَة بادیة بی‌سرانجامی محمد همایون ۱۴ شوال ۹۵۱. نیز آزوست: پارب به کمال لطف. خاصم گردان عارف به حقایق خواصم گردان از عقل جفاکان دل افکار شدم د بوانة خود خوان و خلاصم کردان با اینکه دیوان وی در کتابخانه‌های هندوستان از جمله بانکیپور موجود است. غالبا در تذکره‌هاء اشعار امیر همایون اسفراینی (م: ٩۰۲‏ ه) شاعر دربار سلطان یعقوب اق قویونلو را به نام آو نوشته‌اند. زین خان کوکلتاش هروی از امرای بزرگ اکبر شاه (م: ۱۰۱۲ ه) به یک شب چه عشرت توان کرد با توا تسماشاکنم؟ سی‌خورم؟ راز کویم؟

هیکل از جملة معانی «هیکل» حمایل و حرز, تعویذ و دعا و بازو بند است؛ چنانکه در بیات ذیل: سنایی حور را حرز و همیکل است آن خط که نسیابی بر آن نسهاد و نسمط

قاضی عبدالرزاق عهدی خراسانی (زنده در ۱۰۳۲۴ ه) هیکل عقلم به بازوی دل دیوانه نیست نیست غیر از عشق حرزی در کمند افتاده را

ی

جنک معانی

۶۹

دورة جدید سال چهارم» ضميمةٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۰۵

ک

حاجی محمد جان قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه) گر نباشد زخم شمشیر حمایل, گو مباش هیکل تن کرده‌ام چون لاله داغ خویش را میرزا صادق اردوبادی (مقتول در احمدنگر به سال ۹۹۷ ه) من مصحف اقدس مقس کیشم مسن هیکل علوی قضااندیشم خواهی ز زمانه چشم زخمت نرسد تعویذ توام جدا مکن از خویشم هیکل شرم ظاهرا تعویذ گونه‌ای بوده است که بر بازوی جوانان می‌بسته‌اند تا آنان را از ارتکاب معاصی و مناهی بازدارد. و نیز چشم بد را از ایشان بگرداند: صائب (م: ۱۰۸۶ ه) لب نسهادی بسه لب ساغر و رفتی از دشت حیفاز آن هیکل شرمی که به بازوی تو بود پرده‌ای بود به چشم من گستاخ نگاه هیکل شرم و حیایی که به بازوی تو بود میر معصوم کاشی (م: ۱۰۲۵ ه) گویند پیشش آید. از هر چه کس گریزد از پسار می‌گریزم. شاید که پیشم آید نشسته‌ایم تا بیاید قاضی عبداللّه‌رازی ولد قاضی محمد از رجال معتبر ری, شاعر و فاضل و موسیقیدان و انیس بزم شاه طهماسب صفوی بود و اغلب با شاه شوخی می‌کرد, از جمله وقتی شب نشینی‌شان به طول انجامید. شاه در انای سخن گفت: قاضی! ایلچی ما از روم نیامد. قاضی جواب داد: پادشاهم! نشسته‌ايم تا بياید. شاه را این جواب خوش آمد و جایزه‌ها بخشید. ازوست:

در مملکت وجود. فرمان از تو درمان دل بی‌سر و سامان از تو

۰ 1

ما را په دوای درد دل کاری نیست دل از تو و درد از تو و درمان از تو خواجه آصفی هروی (م: ٩۲۳‏ ه)

لب‌شکری بوده و میان وی و قاضی‌احمدلاغرسیستانی (م: ۹۵۸ ه) در سیستان مطایباتی واقم شده, از جمله قاضی احمد لاغر دربار شکاف لب اصفی گفته: آصفی خواجة شکّرلب شیرین‌گفتار که دهانش مگسان رابه شکرمهمان کرد بهر ناگفتن شعرست که استاد ازل دهنش دوخت. ولی بخية آن دندان کرد اصفی گوید: بسزرگی می‌کند بسسیار قاضی احمد لاغر نمی‌دانم چسرا بر اهل عالم مئتی دارد به کوی می‌فروشان می‌فرستد سحتسب هر دم مکر از مسی‌فروشان هم خیال رشوتی دارد؟ ندارد هیچکس پروای ریش محتسب. اما

به دور شيشة می. ریش قاضی حرمتی دارد (ریش قاضی: لّه‌ای است که بر شيشة شراب بندند تا شراب صاف در پیاله ریخته

س

شود) قاضی در جواب گفته است:

لب گشادی خسود بدین معنق واین از پیش تست

ریش قاضی حرمتی دارد بر هشیار و مست

و نیز گفته است:

تا نه از من سرزدی این یک دوبیت دوستی ای کاش از روی کرم

1

جنگ معانی

۷۱

دوره

جدید سال چهارم

۰ تّ 4 صصمه

شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

و سس

از زیس‌انم انسسدکی را مبی‌برید. وز دهانم اندکی می‌دوخت هم خیرالییان

مطلعی از خواجه آصفی چندان می‌اش دهید که بیهوشی آورد باشد که باد مابه فرامسوشی آورد

در طقات اکبری (۲/ ۳۵۵) ضمن وقایع سال ۹۸۷ هجری آمده است: «درین ایام از عجایب مخلوقات. شخصی را آوردند که بی هیأت گوش از مادر متولد شده بود, که نه اد ات و ند سوراخ گوشها» و عجب‌تر انکه هر سخنی که مذکور می‌شد. مثل صاحبان گوش می‌شنید. چون این شخص را به حضور حضرت آوردند (جلال‌الدین

محمد اکبر شاه) آز دیدن ان شخص. حضرت متعحب شده خرج روزمره او تعیین

۱ فر مو د ند.»)

فهمی کاشانی (قرن دهم) آنچنان گرم رود از ی ۳ کد مگر کار ضروری دارد

روشنی همدانی شاهنامه نویس و معاصر شاه عیاس اوّل

چت‌فا هر چسسند بسی مقدار ب‌اشد

سم ننضنت اد نله را وت تیا ی ابا چسو در چشسم اوفتد. کوهی گران ات

ساچه اتشی توق نداني و این جنه تسیر است

کذاهر که دور تتزشت: از نو تشر سورد تئی‌آلدین محمد حیر تی تونی (م: ۹۶۱ه) گه دل از عشق بتان, گه جگرم می‌سوزد عشسق هر لحظه ببه دا دگرم می‌سوزد همچو پروانه به شمعی سر و کارست مرا که اگر پیش روم بال و پرم می‌سوزد

ی

همایون بادشاه به سال ۹۵۱ در مشهد تمام این غزل را از وی شنید و در مصراع اخیر چنین تصرّف کرد: «می‌روم پیش اگر بال و پرم می‌سوزد» یکشب هزار شب نیست (مثلی است سایر) ما حاجی علی خوشنویس خراسانی (نیمه اوّل قرن دهم هجری) سویم گذری شبی, عجب نیست ‏ یک شب مه من! هزار شب نیست نصیبی کاتب شیرازی (نیمهُ دوم قرن دهم) بی روی دلفروزت. ما را سر طرب نیست با ما شبی بسر کن. یک شب هزار شب نیست میرهاشمی قمی (م: اوایل قرن یازدهم) هرچند کلبهٌ ماء جای تو نوش لب نیست باما اه روز آره یک اقب هرآ شب نیشت غیائای حلوایی شنیرازی (نیمهُ اول قرن یازدهم) هر نار زلف جانان» ب‌اشد شب درازی کو آنکسی که می‌گفت. یک شب هزار شب نیست صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ه)

با ما شبی به روز ار, روزی به مابه شب کن

یک روز نیست صد روز. یک شب هزار شب نیست وناظر به همین معنی است بیت ذیل از حکیم نظامی گنجوی در هفت ییکر: صبر کن کامشبم مجالی نیست آخرامشب شبی است. سالی نیست بهاءالین فاضل عجولی شوکتی کیوانی (قرن دهم) دربارة گیوه گفته است: همیشه رو به کف پای دلبران دارد گرفته است مگر خوی عاشقان گیوه خدا به رصمت خود گیو را بیامرزاد که بادگار ازو ماند در جهان گیوه در فرهنگ قوسی آمده که گیوه از مخترعات گیو است که در ایام سرگردانی توران

۷۳

رگ ی

3 دوره

جدید سال چهارم

» ضمیمة

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

۷

ترتیب داده بود «بهار عجي» سید غلامرضا روحانی (م: ۱۳۶۰ ش)

این غول هم از نتاج دیو است چون گیوه که یادگار گیو است مولف عرفات گوید: عجولی وقتی با وفایی صفاهانی جنگ کرد و خواست او را آزار کند. این لغز برای قالب اتوکشی گفت. چه وی اتوکش زاده بود: چیست آن گنبد که بر بامش روّد آتش افشان اژدهای آهنین فرش گنبد گردد از وی تابناک چسون دل عشاق از آه زین می‌کند بر اطلس و دیبا عبور می‌نگردد هیچ بر روی زمین اطلس و دیبای چین از مقدمش همچو زلف دلبران گردد زچین عرفات العاشتین (خطی) یولقلی پیگ انیسی شاملو (م: ۱۰۱۷ ه) در مثنوی محمود و اباز گوبد: چه خوش گفت آن سرایش برده از راه چو دید از آب, دست سعی کوتاه دمی آب مه وباسجش من که از لب تشنه مردن» سوختن به مجد همگر (م: ۶۸۶ ه) دربارة اينکه مردم طوس را به گاو نسبت کنند, گفته است: در طوس دوش گفتم خرّم نیم چرا؟ ‏ ياریم گفت ساده دلا خرّمی و طوس؟ گفتم کز آدمسی اثر آنجا نیافتم کگفتا تو نیز گاو شدی, آدمی و طصوس؟ کمال خجندی (م: ۸۰۳ ه) یکی از صوفیان که در صحبت کمال خجندی بود بینی نداشت. و درویشانی که از کراهت منظر آن بیچاره ناخشنود بودند. زبان به عیبجویی وی مسی‌گشادند. روزی در حضور خواجه کمال او را به خودیینی متهم ساختند. خواجه ازین سخن درهم شد و

ین

2

گفت: به ما آن صوفی ببریده بینی به غیر از عجز و مسکینی ندارد نشاید جرم خودبینی برو بست که آن بیچاره خودبینی ندارد گویند: خواجه مصاحبی داشت میرعبداللّه نام که گوشش سنگین بود و جز با فریاد چیزی نمی‌شنید. خواجه از بلند حرف زدن بسیار کراهت داشت ولی به پاس ادب تحمّل می‌کرد» روزی یکی از اصحاب گفت: ای‌کاش میرعبدالله کمتر به حضور می‌رسید تا خواجه اینقدر به دردسر نمی‌افتاد. خواجه کمال از این سخن آزرده خاطر کشت و گفت: ماز تشریف میرعبدالله نیک آسوده و قوی شادیم نیست ما را زصحبتش گله‌ای لیکن از گوش او به فریادیم عبدالرژاق بیگ دنبلی «مفتون آذربایجانی» در حدیقة دهم از کتاب عظیم حدایق الادباء آورده است: کمال خجندی اشعار سلمان ساوجی (م: ۷۸ هه را به برودت نسبت می‌داده و خود در غزلیّات باردالکلام است. گویا که پر سلمان در راه گرم بغداد. وداع جهان بی‌بنیاد کرده روی به عدم آباد نهاده بوده است, کمال‌الدین این قطعه دربار؛ او گوید: به راه گرم بغداد ابن سلمان ‏ در آن ساعت که از جان می‌بریدی

جنگ معانی

نسبودش گسوییا شعر پدریاد که خواندی آن‌دم و برخود دمیدی مولانا عبدالحمن جامی (م:۸۹۸ه) بسکه در جان فگار و چشم بیدارم تویی هرکه بیدا می‌شود از دور پندارم تویی مطلع غزل جامی را انیسی خطیب همدانی شاعر قرن دهم هجری تضمین کرده و گفته است: ای خر گم‌گشته کز جان دوست‌تر دارم تسرا پسکه در جان فگار و چشم بیدارم تویی

ی 7

ید سال چهارم

) ضمیمه

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

از خطیب و مقری و واعظ که همجنس تواند هرکه پیدا می‌شود از دور. پندارم توبی رباعی ذیل که بیت دوم آن با مطلع مولانا جامی متحدالمضمون است. منقول از تارید فروزشاهی تألیف شمس سراج عفیف از دانشمندان قرن هشتم هندوستان است: من نام ترا بر کف خود بنگارم . پس دیده بر آن نام نهم خون بارم از بس که دو دیده در خیالت دارم در هر جه نکد کنم توبی پندارم! درویش محمد قصه‌خوان معاصر شاه‌اسماعیل ثانی در خدمت امیرخان ترکمان بود. وقتی خان از راه خوش طبعی, فلک پرپای او نهاده کف پایی زد. فی البد بهه گفت: پایم که دویده بود در هر وادی چون بی‌ادبی کرد. سزایش دادی از دولت تو رسید پایم به فلک واکنون به زمین نمی‌رسد از شادی معنی فسایی «محمد مسیح» (م: ۱۱۱۵ ها) زبیم دزد معنی. شعر خود بوشیده منی‌دارم چو زر داری که بر اهل طمع حالش نهان باشد حسن سجزی دهلوی «میر نجم‌الدین» (م: ۷۳۸ ه) چو گرد طبع براي صلا دهم همه زا که از کرم نبود طوف بوستان تنها ولی زطب‌ايفة میوه‌دزد مسی‌ترسم . که باغْ سخت شگرفست و باغبان تنها ملک الشعرا شیخ ابوالفیض فیضی آگره‌ای (م: ۱۰۰۴ ه) به حکم شرع بهر دزدی ال چو دستِ خلق می‌باید بریدن به دین شعر دزدان سخن را زبان در حلق می‌باید بریدن حاجی گیلانی (قرن ۱۱) کفن دزد از سخن دزد. امتیاز فاحشی دارد که آن پیراهن تن می‌برد. این جامذ جان را

0 ناریح رو زشاهی چاپ کلکته ص ۰۲۷۹

ملأً محمد سعید اشرف مازندرانی (م: ۱۱۱۶ ه) نشود شعر کس از معنی مردم رنگین ‏ زندگانی نستوان کرد به جان دگران صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) بتوان گذشت از سر صد معنی بلند از خسون دزد افظ گذشتن حلال نیست - چشم دارم که درین هفته خدا گیر شود دزد معنی که ازو دست عَسّس کوتاه است میر بحیی کاشی (م: ۱۰۶۴ ه) همیشه تیغ تو ما را به خضواب می‌اید به خواب تشنه لبان دایم آب می‌آید کات تیغ او را در نظر دارند دایم کشتگان تشنگان در خواب می‌بینند صائب آب را هلالی جغتایی (م: ٩۳۶‏ ها)

ای که می‌پرسی زمن کان ماه را منزل کجاست ۱ مسل امد ن‌دلیساست. اما ندانم دل کجاست صائب دل خانهةٌ تو از دگری می‌کند راغ هرچند غیر گوشة دل, منزل تو نیست طالب آملی (م: ۱۰۳۶ ه) گرت سریست به اسودگی» ز خواهش دل کناره کن, که سگ تفس آشناگیر است صائب

به هر که ثیست به حق آشناء ندارد کار ندیده‌ام چو سگ تفس آشنا گیری

ی

جُنگك معانی

۷۷

دور ۵

3

جدید سال چهارم

» ضممة

شماره هفتم سال ۱۳۸۵

گ

کلیله و دمنه نصرالله منشی (حکایت شیر وگاو) در کار خصم. خفته نباشی به هیچ حال زرا چراغ دزد سود خواب پاسبان صائب درازدستی شیطان ز دل‌سیاهی مساست چراغ دزد به شب. خواب پاسبان باشد نظیری نیشابوری (م: ۱۰۳۱ ه) اباب را به قدر هنر زخم می‌زند چون تير چرخ, راست حسابی ندید کس صائب از دانش آنچه داد, کم زرق می‌نهد چون آسمان, درست حسابی ندید کس موالی لاری «خراسان خان» (قرن دهم) دلا! هرگز منه از کوی دلیر یک قدم سیرون که باشد کشتنی صیدی که اید از حرم بیرون صائب هردلی کز زلف جانان سر برآرد. کشتنی است از حرم صیدی که پا بیرون گذارد, کشتنی است - صید از حرم پرون چو نهد پاي, کشستنی است زنهار! زیسر خرقه نگهدار شسيشه را قدسی مشهدی (م: ۱۰۵۶ ه) بخت بد چون سوی من کج نگرد. شاد شوم راحت جان هدف در قدم تیر خطاست

۳)

صائب ممنون شوم ز هر که به من کج کند نگاه تسییرک جست اه رصسمت نشانه را نکنند اهل دل از کجروی چرخ شکایت کجي تیر بود بساعث آرام, نشان را خاقانی جرا سوژن چنین دجال چشسم است تداعس تافت ایو صائب چشم ظاهربین به گنه روح نتواند رسید سوزن دجال چشم از حال عیسی غافل است شیخ عبدالسللام پیامی کرمانی (م: ۱۰۰۳ ه) زهد خشک از بهر قرب حق بدان اند که طفل مسی‌رود با مرکب چوبین به چوگان باختن صاتب در حریم دل به زهد خشک نتوان راه برد روی منزل را نبیند هرکه چوبش مرکب است

جنگ معانی

بنایی هروی (م: ۹۱۸٩ه)‏ قضا که بر لب او خط عنبرین دارد برای کشتن من زهر در نگین دارد صائب امید جان شیرین داشتم از لهمل سیرابش ندانستم که از خط, زهر در زیر نگین دارد

خط نارسته که در لصل لب جانان است همچو زهریست که در زير نگین پنهان است

۷۹

ی ی

دورة جدید سال چهارم» ضمیمهٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

حسن دهلوی (م: ۷۳۸ ه) از سخن دزدی نیارد شد کسی صاحب سخن دیو اگر انگشتری دزدد, سلیمان کی شود؟ اب هر هوسناکی که سوزد داغ اهل عشق 2 دیو اگر انخشستری یابد. سلیمان کی شود؟ رضایی کاشی (م: ۹۹۵ ه) نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می‌دارد توسر تاپاوفا بودی. ترا من بیوفا کردم ! صائب

زشور عندلیبان است شاخ گل چنین سرکش

نیاز عنباشقان مسعشوق را بر ناز می‌دارد صیدی طهرانی (م: ۱۰۶۹ ه) تا کی میان بیم و امیدم نشانده‌ای ویران اگر نمی‌کنی, آباد کن مرا کراتدي گر قابل ملال نیم, شاد کن مسرا . ویران اگر نمی‌کنی. آباد کن مرا خواجه حافظ شیرازی (م: ۷۹۳ ه) آسمان بار امانت نتوانست کشید قرع کار به نام من دیوانه زدند #" ره ن‌اچیز مسابر گردن هت گرفت بار سنگین امانت را که گردون برنتافت ادضی کر وه بگرید از گرانباری رواست

کانچه نتوانست بردن اسمان, بر دوش اوست

۱. در آتشکده به اصلی فمی ((میر محمود) (م: ۲ ه) نسبت داده شده و خطاست.

عالم بیگ سروری کابلی (نیمة اول قرن ۱۱) جز شب وصل, لب از بوسه نکردم شیرین همچو درویش که عید آید و حلوا بخورد ضانت مدذعا از وصل, لب از بوسه شیرین کردن است روز ماتم بهتر از عسیدی که بی‌حلوا بود سنجر کاشی, میرمحقد هاشم (م: ۱۰۳۱ ه) روز ز بیم طعن اگر شرم کنی ز آمدن ای مه چارده! درًء نیمشبی به خواب ما صائب گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان مولانا جلال‌الدین بلخی (م: ۶۷۲ ه) هرکرا اسرار حبق آموختند . مهر کردند و دهانش دوختند صاتی مهر خموشیم به دهن چون صدف زدند تس‌ایافتم ز گوهر اسنرار آگنهی

خواجه حافظ (م: ۷۹۲ ه)

جنگ معانی

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم صائب صائب از بس ساده لوحیء بر خیال عارضش ببوسه‌ها از دور امشب بر رخ مهتاب زد ابوطالب کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ه) غم را کلیم! شادی, از بخت خفتة ماست پیوسته دزد خوشدل, از خواب پاسبان است

تست ۸

ِ_ِ

دورة جدید سال چهارم» ضمیمةً شماره هفتم سال ۱۳۸۵

ب- سس

صائب غفلتٍ دل تفس را صائب! کند مسطلق‌عنان دزد را جرأت ز خواب پاسبان پیدا شود مولانا جلال‌الدین بلخی تو یوسف مصری راء در چاه بلا دیدی او را به شهنشاهی, در مصر کجا دیدی؟ صائب حسن در زندان همان بر مسند فرماندهیست مسن عزیز مصر را در وقت خواری دیده‌ام خواجه أصفی هروی (م: ٩۲۳‏ ه) تو هم در آینه حیران خسن خویشتنی زمانه‌ایست که هرکس به خود گرفتار است #9 چون آب دایم آینهداریست کار در پیش خود نو نیز گرفتار بوده‌ای نظیری نیشابوری (م: ۱۰۱۳۲۱ ه) خضر وقتی گو که تعمیر خراب ماکند زانکه گنجی هست پنهان در ته دیوار ما ضاات آبروی سعی را گوهر کند وبرانهام ‏ گنج بردارد سبکدستی که تعمیرم کند در بلا بودن به از بیم بلا (مجمع الامثال)

ابن‌یمین (م: ۷۶۹ ه) دل من ابن یمین رفت در آن طره و گفت در بسلا بسهتر از آن است کسه در ببیم بل

چاکر علی‌خان قپچاقی (اوایل قرن یازدهم) نیمه اول قرن ۱۱ وصل او باشد پلا و هجر او بیم بلا در بلا بهتر که در بیم بلا باشد کسی صائب بکش در زندگی مردانه جام نیستی بر سر که باشد در بلا بودن به از بیم بلا بودن ظهوری ترشیزی (م: ۱۰۲۵ «) تیزست آتش, ای دل! دیوانه دورتر هش-دار! خامسوز نسازی کباب را صائب دل را زدرد و داغ به تدریج پخته کن هشبدارا! خامسوز نسازی کباب را

مولانا جلالالدین بلخی ما همه شسبربه: شسیران علا حمله‌مان از باد باشد دمیدم از جنبش نسیم کرم زنده‌ایم ما زین باد همچو شیر عَلم زنده‌ایم ما کلیم

عمر آخضر شد و انگارة اد نشدیم گر چه زد دست قضا این همه سوهان ما را ساب آمس_دی انگ‌اره و انگ‌اره رفتی از جسهان با دو صد سوهان نکردی خویش را هموار. حیف! احمد بیگ اختر گرجی (م: ۱۳۳۲ «) جور چندین نپسندند به یاران یارا! روزی آید که بجویی و نیابی مارا شیخ اجل سعدی شیرازی گر توانی که بجویی دلم» امروز بجوی ورنه بسیار بسجویی و نیابی بازم

یل

جنگ معانی

۸۳

دوره جد ید

سال چهارم

؛ ضمیمة

شماره

فتم» سال ۳۸۵ ۱

و

صائب بجو اکنون دلم را ورنه بسیار مرا از دیگران جوینده باشی خواجه حافظ من اگر نیکم اگر بد. تو برو خود را باش هرکسی ان درود عاقبت کار که کشت صائب که هر کس ان درود از جهان که می‌کارد خواجه حافظ مصلحت نیست که از برده برون افتد راز ورنه در محلس رندان خبری نیست که ثیست ضائب هرچند که از بسی‌خبرانيم جهان را

میر رضی دانش مشهدی (م: ۱۰۷۶ ه)

ْ راه اون هی ساسا ون دارد ۳

چون حنا شب در میان رفتن به هندستان خوش است نات شب در میان رود به زمین سیاه هند رنگین سخن به پای حسنا سیر می‌کند بیت ذیل در امتال و حکم به واعظ قزوینی (: ۱۰۸۹ ه) نسبت داده شده ولی در دیوان او نیست: احوال زمانه گوشه گیران دانند بازی به کنار عرصه بهتر پیداست انتم از کنار عرصه می‌گویند بازی خوشتر است خویش را در رخنهة دیوار نسیان می‌کشم

اس

یت ی

قاسم کاهی (م: ۹۸۸ ه) چو داری جاه کس را دل میازار مبادا زیسن گنه در چاه افتی اگر از آاسمان افتیء بسی‌به کهاز طاق دلی ناگاه افتی صائب اگر از عرش افتد کس» امید زیستن دارد کسی کز طاق دل افتاد. دیگر برنمی‌خیزد

منوجهری دامخانی (م: ۴۳۲ ه) راحت کژدم زده, کشت کژدم بود می‌زده را هم به می. دارو و مرهم بود صانب

یه

ان را که زد شراب علاجش بود شراب

درد شر فلک‌زدگان ر علاج نیست طالب آملی (م: ۱۰۳۶ ها)

زسرمه خاک به لب گو ممال نرگس یار که تست" خُوردن خونش ز آپ روشنتر ما

گر چه می‌مالید بر لب چشم او از سرمه خاک شد به مردم عاقبت خونخواری او آشکار

جنگ معانی

شیخ اجل سعدی شیرازی با فرومایه روزگار مبر کزنی بوریا شکر نخوری ضائبت نشود جمع باحلاوت عیش شکر طمع ز نسي بوریا نباید داشت سیخ اجل سعدی بگذار تا بگرییم. چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد. روز وداع پاران

۸۵

سم ۹ 2

دورة جدید سال چهارم» ضميمه شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۶

صائب سنگ را در ناله می‌آرد وداع دوستان بیستون فریادها در ماتم فرهاد کرد کلیم در کنار نامة اغیار یادم کرده‌ای تا بدانم بعد ازین قدر فرامشکاریت

اتب

نوشته نام مرا بر کنار نامه غیر کس این توجّه بیجای را چه نام کند؟

نادم لاهیجی (نیمة اول قرن ۱۱)

بسیار درین کهنه سرا معرکه دیدیم بازیچه اطفال. تماشای دگر داشت

صائب

جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خضواهد کشید

ضاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود امیرشاهی سبزواری (م: ۸۵۷ ه) جان من هرگاه جابی می‌زوی عاشقان را دل به صد جا می‌رود ات جایی نمی‌روی که دل بدگمان من تابازگشتن توبه صد جانمی‌رود کوکبی گرجی «قبادییگ» (م: ۱۰۳۳ ه) با کاینات کرده‌ام آن دوستی که یار در هر دلی که جلوه کند. در دل من است

صائب با کاینات یکدل و یکروی گشته‌ام هرجا که یار جلوه کند. در دل من است رایعه قزداری (قرن چهارم) توسنی کردم. ندانستم همی کز طییدن سخت‌تر گردد کمند صائب

بند خود از طبیدن, چون مرغ سخت سازد در انستظام انتتا: و کننن شستاب دارد

سین ۶

تست 4

کلیم در کیش ما تجرّد عنقا تمام نیست در قید نام ماند اگر از نشان گذشت صائب هر که چون عنقا کنار از سردم عالم گرفت در لباس گوشه گیری فال شهرت می‌زند فارغای فروشانی اصفهانی «محمد ابراهیم» (نیمة اوّل قرن ۱۱) خسن بی‌عاشق نمی‌آید به کار شمع بی‌پروانه تیر بی پر است صائب می‌کند جولان به بال عشق. شوخیهای حسن شمع بی‌پروانه چون گردید. تیر بی پر است میر شوقی ساوجی (نيمة اول قرن ۱۱) دوریم به صورت ز توء نزدیک به معلی مانند دو مصرع که زهم فاصله دارد سا مسعنی یک بیت بودیم از طریق اتشحاد چون دو مصرع گرچه در ظاهر جدا بودیم ما نورالدین محمدقراری گیلانی (م: ۹۹۲ ه) در دیگ غضب اگر بجوشانندم در شعلهة دوزخ ار گدازانندم بهتر که ز روی لطف بخشند گناه وز ۳ انفعال, سوزان‌ندم

صائب در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر اتش به گرمي عرق انفعال نیست خاقانی شروانی (م: ۵۹۵ه)

دل‌رمیده کی تواند ساخت با ساز وجود؟

سگ‌گزیده کی تواند دید در آپ روان؟

مم ,هه >

جنگ معانی

۸۷

۴ دوره

جدید سال چهارم

6 صمیمة

شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

صائب جون سگ‌گزیده‌ای که نیارد در آب 3 ات۳ می‌گزد من ادم گزیده را ابوتراب بیگ فرقتی جوشقانی (م: ۱۰۲۶ ه) نه گردباد نمایان به گرد هامون است به خاک بادیه آلوده روح مسجنون است سائت گرد دادی:زا کهمی‌تی: دریسن قامان دشت روح مجنون است می‌اید به استقبال ما سامعای همدانی «بیرام بیگ» (نیمُ اول قرن یازدهم) غافل مشو که عمر تو بر باد می‌رود بررخش عمر هر تفسی تازیانه است میب تا در تردد است نفس. ان گنه ات پر بادپای عسمر تفس تازیانه است

۷ اذری قائله ما صافدلان کین عدورصهر نايم ام در اینه‌هاازقش نگین راست نماید صائب

خط در دل روشن گهران مهر فزاید در آینه‌ها نقش نگین راست نماید در آینه هر نقش کجی راست نماید کین یهر شود در دل بی‌کينةٌ مستان عنایت خان آشنا (م: ۱۰۸۱ ه) عقل ناچار کشد زحمت از آلایش چسم دایه پرهیز کند. طفل چو بیمار شود صائب

عشق فکر دل افگار زمن دارد بیش دایه پرهیز کند. طفل چو بیمار شود

تجرید اصنهانی «محمد شریف کاتب» شاعر و عارف قرن پازدهم (زنده در ۱۰۸۳ ه) از بس ز آشنایی مردم رمیده‌ام دایم تلاش معنی بیگانه می‌کنم یاران, تلاش تازگی لشظ می‌کنند صائب, تلاش معنی بیگانه می‌کند محمد امین ذوقی تونی (م: ۹۷۹ه) همنشینم بسه خیال تسو و اسوده دلم کاین وصالیست که از پی غم هجرانش نیست ۳ ً زفکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی‌آیم که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را محمد قلی سلیم ظرشتی طهرانی (م: ۱۰۵۷ «) دیسوان کیست از سخنانم تهی سلیم

تنها نه این ستم به من از دست صائب است

وله

صد کوزه اگر چرخ فسونساز بسازد چون کوزه دولاب. یکی دسته ندارد صائب

هزار کوزه دهد چرخ کاسه گرسامان کز آن میان نبود هیچ کوزه دسته درست سلیچ

جون سبزه باشکستة این باع دلکشیم چندان نشسته‌ايم که فصل خزان شود صائب

چون سبزه پاشکستة اين باغ نيستیم زازادگی چو سرو به یک پا ستاده‌ایم

۱۳۳ ی

جنگ معانی

۸۹

دوره جد بل سال چهارم» ضمیمةٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

ی ۰

سلیم نیست جز آهستگی با تیره مغزان چاره‌ای رشته هموار جا در چشم سوزن می‌کند صائب تنگی از گردون ز ناهمواری خضود می‌کشی

رشتة هموار را جولان به چشم سوزن است

اثر با نالا اهل وس نیست هواگز می‌کند تیرهوایی وا مکن بر عشق اه بلهوس حَثُل ‏ که چون تیر هوایی بی‌نشانه است شلیم

از پی شوخی که از من می‌گرریزد, هسمچو تسیر چون کمان خمیاز؛ خشکی در آغوش من است الب اه کز قامت چون تسیر سَبْکرفتاران, ., غیر خمیاره؛ خشکی چو کمان نیست مرا تلم دلم به سینه ز آسیب تفس ایمن نسیست که گرگ یوسف ما را درون پیرهن است صائب ناسازگارییی هست. در خضوی گلعذاران کو یسوسفی که گرگی, در پسیرهن ندارد سلیم از ائسر بساشد بقای نام در عالم سلیما هرکه جامی می‌کشد بر طاق ابروی جم است

اب

نیت نب

صائب

نام شاهان از اثر در دور می‌باشد مدام شاهد این گفتگو جامیست کز جم مانده ات

- از انر دور نکونامان نمی‌گردد تسمام در جهان از فیض جام. آواز؛ جمشید ماند

-نام فانی را اثر بخشد حیات جاودان تا نیفتادست جام از دور نام جسم بچاست

سلیم

به تنگنای حبابی. محیط چون گنجد؟

صائب

شکوه بحر چه سازد به تنگنای جتباب؟

سپهر بی‌سر و پا ظرف کبریای تو نیست

سلیم

باد دستان گرچه بسیارند در گلشن سلیم! هیچکس را دست بر بالای دست تاک نیست

صائب

جُنگ معانی

هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست هیچ دستی در جهان بالای دست تاک نیست سلیم در آن دیار همان به که پرسشت نکنند که مر نامه‌بر دوستان به هم تیر است صائب شریک دولت خود را نمی‌توانم دید به چشم غیرت من, مرغ نامه بر تیر است

رن ۳

دورة جدید سال چهارم» ضميمة شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۳" -

سلیم برای رفشتن دورح بهانه سی‌خواهسم بهشت ورنه مرا جای خانة پبدر است صائب زخانه پدری کی شوند مانم فرزند زمادریغ ندارد خدا بهشت برین را سلیم زاشفتگی طر؛ مقصود خبر داد هر فال که از شانهٌ شمشاد گرفتيم ات خواهد فتاد دامن زلفش به دست مين این فال را زشانة شمشاد دیده‌ایم سلیم زینت ارباب معنی جسوهر ذاتی پس است لاله دز کوه بدخشان گر نباشد گو مباش صاتب شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش لاله در کوه پدخشان گر نباشد گو مباش سلیم اگر به چشم حقیقت نظر کنی, دانی که طوق فاخته بر پای سرو خلخال است صائب حُسن بالادست را آرایشی چسون عشق نیست طوق قمری سرو را بهتر ز خلخال زر است سم مشاطه را جمال تو دیوانه می‌کند کایینه را خیال پریخانه می‌کند ضات

دل را نگاه گرم تو دیواننه می‌کند آیینه را رخ تو پربخانه می‌کند

سلیم صدا چگونه برآید. که این سیه‌چشمان به سنگ سرمه شکستند شيشة مارا ف‌ نماند نساله, دل دردبیشٌ مارا به سنگ سرمه شکستند شيشهة ما را له چشم توام ز هوش تهیدست می‌کند یک سرمه‌دان شراب مرا مست می‌کند صائب از چشم نیم مست تو بایک جهان شراب ما صلح کرده‌ايم به یک سرمه‌دان شراب" الا صائب! چه اعتماد بر اخضوان روزگنار یوسب به ریسمان برادر به چاه رفت ملا مطلع (زمانش معلوم نیست) ترک وطن کسی به ارادت نمی‌کند یوسف به ریسمان زلیخا به چاه رفت (بهار عجم» ۱/ ۱۴۵) شناتب دید اخر ساعد چون نقرة خامش رقیب شد خراب از خام‌دستیهای جانان خانهام مخلص کاشی (قرن ۱۲) به دست غیر دادی ساعد چون نقرة خامت

به قربان سرت گسردم مکن این خام‌دستیها

۱ ر.ک: مقابسه مضامین مشترک صائب با دیگران و سلیم و شعرای دیگر در همین دفتر.

رس ی

جُنگ معانی

۳

گ دوره

۰ س ع صمماه

شماره شّ » سال ۱۳۸۵

ح سس

صائب پسکه ترسیده‌ست چشم غنچه از غار تگران بسال بلبل را خیال دست گلچین می‌کند : نورای نجیب کاشی - ملا نورا؛ (معاصر شاه سلطان حسین صفوی) خوش آن وحدت که در گلزار عشق از جوش یکرنگی گسمان بای بلبل می‌نمودم دست گلچین را صائب چه عجب اگر نسوزد, دل کس به آه سردم نرسیده‌ام به دردی» که رسد کسی به دردم میرزا محمدعلی حیران یزدی (نیمهُ اول قرن ۱۳) دلت آتش ار نگیرد. چه عسجب ز آه ستودم نرسیده‌ای, به دردی» که نمی‌رسی به دردم صائب در جوانی توبه کن تااز ندامت بترخوری نیست چون دندان؛ لب خود را گزیدن مشکل است مخلص کاشی ز عصیان لب گزیدن در جوانی‌ها نمک دارد ازین نعمت چه لذت می‌بری چون ریخت دندانها صائب بگیر جان و بده بوسه‌ای در آخضر حُسن که این متاع درین چند روز شیرین است مخلص کاشی مرا از آن لب نوخط به پبوسه‌ای دریاب که پنج روز دگر این مستاع شیرین است

صائب حجاپ سهل بسیار است ارباب بصیرت را ۱ نسظر را برگ کاهی از پریدن باز می‌دارد مخلص کاشی نقیض مذعا آید به فعل از یاری مردم نسظر را باز می‌دارد پرکاه از پریدنها صائب می‌کند کار لب نان, لب افسوس اینجا لب بگز. فارغ از انديشة نان کن خود را محسن تأثیر تبریزی (م: ۱۱۳۱ ه) لب نان در دهن ما لب افسوس بود .گر بود درخور تقصیر پشیمانی ما عیان) نیست حیف و میل در میزان عدل کردگار

هرچه زین سر بر تو افزودند» زان سر کم نهند

طنرای مشهدی (قرن ۱۱) ۱ دنیا و اضرت جو ترازو فتاده ات یکسو اگر کم است. دگر سو زیاده است ۳

عندلیبی به سر شاخ گلی می‌لرزید . جنبش پر کلاه تو به یادم آمد سلطان علی بیگ رهی شاملو (نیمهُ دوم قرن ۱۱) بر سر سروسهی بال تذروی دیدم شکن طرّف کلاه تو به یادم آند صائب می‌پرستی می‌رساند خانة تن را به آب ور عمارت زهاسده فا مر لواتی آنبترا

4 س

دور ه

6 جدید

سال چهارم» ضميمة شماره

فتم» سال ۳۸۵ ۱

ح 5

محسن تأثیر تبریزی آب می‌بندی زمسی تا چند بر بنیاد تن بر سر خود می‌کنی این خانه را ویران جرا؟ مات دل می‌کند به خویشتن اسناد اختیار این قلب. زر به نام شهنشاه می‌زند شفیع اثر شیرازی (م: ۱۱۲۰ «) به دست بلهوس داغی که می‌بینی زعشق او زری باشد که قلابی به نام شاه می‌سازد ات چون داغ لاله سوخته نانیست روزیم آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا میرزا طاهر وحید قزوینی (م: ۱۱۱۲ ه) چشمم سیه به نعمتِ الوا دهر نیست چون داغ لاله سوخته نانی مرا بس است سرائلب مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو آن کیسه‌ها که دوخته‌ام بر وفای تو شیخ محمد علی حزین لاهیچی (م: ۱۱۸۰ ه) آن کیسه که بر مهر و وفا دوخته بودم غیر از زر داغ تو دگر هیچ ندارد ات سرچشمهة حیات لب می‌چکان اوست عسمر دوباره سای سرو روان اوست میر معزٌ فطرت مشهدی (م: ۱۱۰۱ ه) عیش آید به کام دل دردمند تست عمر دوباره سایة سرو بلند تست

صائب زبان شکوه‌فرسودی زچرخ بی‌وفا دارم دلی در گرد کلفت چجون چراغ آسیا دارم نورای نجیب کاشی (معاصر شاه سلطان حسین صفوی] گر چه خورشیدم ولی در کلفتم از دور چسرخ چون چراغ آسیا دلگیرم از ایین اسیا اسداللّه صابر همدانی (م: ۱۳۷۵ «) کشتة گرد کدورت شد چراغ خاطرم طالعی همچون چراغ اسیا باشد مرا صائب هر کسی گویند دارد نوبتی در آسیا اسمان چون نوبت ما را فرامش کرده است؟

عارف گیلانی (معاصر صائب) به نوبه هم نشود دور آسمان به مرادم در آسیای فلک یک جو اعستبار ندارم ۱ صائب صحبت ناجنس آتش را به فریاد آورد اب چون در روغن افتد. می‌کند شیون چراغ ناصر علی سرهندی (م: ۱۱۰۸ ه) ۳1 چون در روغن افتد. ناله خیزد از چراغ صحبت تساجنس را باشد ثمر آزارها صائب هميشه صاحب طول امل غمین باشد که چین به قدر بلندی در آستین باشد

رس ۱5۳۳ 1

جُنگگ معانی

۹۷

دورةٌ جدید سال چهارم» ضمیمةً شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۳ 9

میرزا عبدالقادر بیدل عظیم آبادی هندی (م: ۱۱۳۳ ه) دستگاهت هر قدر بیش است. کلفت بسیشتر درخور طول است چین‌هایی که دارد آمستین خانخانان

محمد اپراهیم بهارلو مخاطب به خانخانان که شاعر و فاضل و از سرداران و امرای بزرگ همایون پادشاه و جلال‌الدین اکبر شاه بود. هميشه از اهل اللّه و هم به دعای سحری درخواست شهادت می‌کرد. روزی در عین ایام حکومت او یکسی از سادات ساده‌لوح در مجلس او برخاسته گفته بود که به نیت شهادت نواب فاتحه بخوانیم. بیرام خان تبسّم کرده گفت: میر این چه اضطراب است و چه غمخواریست؟ ما شهادت می‌خواهيم امّا نه به این زودی. (اکبر نامه ۱۳۱/۲) قضا را در حینی که عازم زیارت حرمین شریفین بود. چون به پتن که نخستین شهر گجرات است رسید. روز جمعه چهاردهم جمادی الاول سن نهصد و شصت و هشت (۹۶۸ ه) یک افغانی به ضرب خنجر او را به شهادت رسانید. و قاسم ارسلان مشهدی در تاریخ این واقعه گفت:

پیرام به طوف کعبه چون بست اخرام در راه شد از شهادتش کار تسمام

در واقعه هاتفی پبی تاریخش گفتا که «شهید شد مسحمد بیرام»

ملاًعبدالقادرین ملوکشاه بداونی نوشته است: «می‌گویند شبی هسمایون پادشاه مخاطبه با بیرم خان داشتند. او را به ظاهر غنودگی دست داد. پادشاه به تنبیه فرمودند که: هان بیرم با تو می‌گویم! گفت بلی پادشاهم حاضرم. اما چون شنیده‌ام که در ملازمت پادشاهان محافظت چشم. و پیش درویشان نگاهداشت دل, و نزد عالمان حفظ زبان باید کرد. پنابراین درین فکر بودم که چون حضرت هم پادشاه و هم درویش و هم عالمند. کدامیک را نگاه توانم داشت؟ پادشاه مغفرت پناه را این ادا ازو خوش آمد و تحسین فرمودند.» متخب الواریخ (۱۹۰/۳)

مسب ی

ازوست: شهی که بگذرد از ه سپهر افسراو اگرغلام علی نیست. خاک بر سر او در مدینة علم. آنکه از کمال شرف فتاده‌اند سران همچو خاک بر در او زقید خسروی هر دو کون آزادست کسی که از دل و جان شد غلام قنبر او... میرزا محمد رفیع واعظ قزوینی (م: ۱۰۸۹ ه) بر درگه خلق, بندگی ماراکشت هر سو پی نان دوندگی مارا کشت فارغ نشویم یکدم از فکر معاش ای مرگ! بیا که زندگی ماراکشت علی اشتری متخلص به فرهاد (م: ۱۳۴۰ خورشیدی) در خدمت خلق, بندگی ماراکشت وزبسهردونان دوندگی مارا کشت هم محنت روزگار و هم مثت خلق ای مرگ! بیا که زندگی مارا کشت! زکی همدانی (م: ۱۰۲۵ ه) تنم هنوز نفرسوده در رهش یارب غبار کیست که دنبال محمل افتادست؟ حکیم شفایی اصفهانی (م: ۱۰۳۷ ه) به دوستی تو خصمند عالمی بامن هزار دشمن و یک دوست مشکل افتادست زگرد بادیه این هسمرهی نسمی‌آید غبار کیست که دنبال محمل افتادست؟ پدر قاسم ارسلان مشهدی گفته است: پیری عارف که مشهدش بود وطن بگریخت زبی‌یُمنی آن تا به یمن عکس رخ خود در آب و آیینه ندید تساصورت مشهدی نباید دیدن (مذکر اجاب)

. ر.اک: دبوان استری» چاپ تهران: به کوشش بیژن ترفی: ص‌ ا

جنگ معانی

۹۹

دورة جدید سال چهارم» ضمیمه شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۱۳۰ ۰ 4

محمد اسحاق شوکت بخارایی (م: ۱۱۰۷ با ۱۱۱۱ ه) قت اضر ها هر اب کرد ارطلا نیما :ها زاس کید لا ادری از طلا گشتن پشیمان گشته‌ايم مرحمت فرموده مارا مس کنید عبدالعلی نگارنده (قرن ۱۴) نظر کیمیا کسی دارد که ندارد به کیمیا نظری حکیم رکنا مسیح کاشی (م: ۱۰۶۶ ه) اکسیر عافیت مس مارا طلانکرد سیماب بیقراری مابرقرار ماند ملا خواجه خُرد مکی کابلی (م: ۹۷۵ه) خوآهم که به آن تازه گل از روی نصیحت گسویند کسه با هرخس و خاری ننشیند امسابسه طربقی که زم اشنا کمن برخساطر او میج غباری ننشیند تیتال در زمان سلطان حسین میرزا در هری, مضحکی زبان دانی قالبی بود تیتال نام که به عمامه و کش و فش و لباس علما در مجالس و مدارس می‌رفت و جمعی از طلبه همراه وی می‌بودند. اوّل بحثی چند به اسلوب مناظره در میان می‌آورد و جذب قلوب می‌کرد. بعد از آن مصنوعات را با مهملات مخلوط می‌ساخت و ملایان خوب خوب را اشتباه می‌شد. منتخب التواریخ (۳/ ۲۱۳) لطیفه علبقلیخان واله داغستانی (م: ۱۱۷۰ ه) در احوال میرعبدالعالی نجات اصفهانی صاحب منظومة گل کشتی و متنوی سیرالمالکین می‌نویسد: لطیفه‌های نمکین و نقلهای شیرین از وی پر زبانهاست. از جمله روزی در خانة میرزا طاهر وحیدالرژمان (وحید قزوینی» م: ۱۱۱۲ ه) وزیر اعظم مهمان بوده. وقت شام پسرهای میرزا طاهر که عدیم

للحیه و صاحب جمال بودند به مجلس پدر درمی‌آیند» میرزا طاهر از ایشان می‌پرسد که در کجا بودید؟ عرض می‌کنند که بر بام دیوانخانه به دیدن عطارد مشغول بودیم» پدر عالیقدر می‌پرسد که میسر شد یا نه؟ عرض می‌کنند که دیدیم» و چون مشهور است که در وقت دیدن عطارد هرکس جمیع بندهای ملبوس خود را بگشاید و آن رباعی مشهور عربی را بخواند (؟) البتّه گنج از مال یا گنجی از علم به دست آن شخص خواهد آمد. لهذا میرزا طاهر به عنوان خوش‌طبعی می‌پرسد که بندهای خود را وا کردید؟ می‌گویند بلی» می پرسد که بند ازار را هم میرنجات می‌گوید که آن را در وقت دیدن مشتری وا خواهند کرد. به میرزا طاهر و اهل مجلس انبساط تمام روی می‌دهد و از این مقوله سخنهای او بسیار است. ریاض الشعرا میرزا محسن تأثیر تبریزی در تاریخ فوت وی گفته است: نمک خوان شعر, میرنجات که نکوییش جمله را حالیست از جهان رفت و بهر تاربخش همه گفتند: «حای او خالیست» ۱ کاتیی ترشیزی نیشابوری (م: ۸۳۸ ه- نماند کاتبی و ماند او بجهان) در تذکرة دولتشاه آمده است: هنگامی ک هک شروان نزد شیخ ابراهیم شروانشاه بود» به تکلیف وی قصیده‌ای به ردیف گل سرود که این از آنجاست: همچو عطار از گلستان نشابورم ولی خار صحرای نشابورم من و عطا گل و ده هزار دینار شروانی جایزه گرفت و همه را به مستحقین از فضلا و شعرا و فقرا بخشید. چند روز بعد, جمعی از اعرّه به سرای او حاضر شدند و در سر کار او بهای آرد رای پشتن بر نمندهبوده و چون معطبخی طلب آرد کرده وی در بدبههگفت: مطبخی را دی طلب کردم که بغرایی پزد تا شود زان آش کار ما و مهمان ساخته گفت لحم و هیمه گر یابم که خواهد داد ارد؟ گفتم آن کو آسیای چرخ گردان ساخته

. «جای او خالیست» - ۱۱۲۲ ه. ق.

را

سرت ی

جُنگ معانی

۱۰

دورة جد ید سال چهارم» ضمیمة شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۰

همو گوید: امیرامین‌الدین نزلابادی بیهقی مرد ظریف و خوش طبع بوده با مولانا کاتبی و خواجه علی شهاب ترشیزی در شاعری دعوی می‌کند. گویند جمعی از شعرا و فضلا تحسین قصیده «شتر حجرة» مولانا کاتبی می‌فرمودند. امیرامین‌الدین در بدیهه این قطعه بگفت: اگر کاتبی در سخن گهگهی بلفزد, برو دق نگیرد کسی شتر حجره را گر نکو گفته, لیک شتر گسربه‌ها نیز دارد بسی شانی تکلو (م: ۱۰۲۳ ه) طول قد و عرض بدنم هر دو یکیست پسهنی و درازی تسنم هر دو یکیست فارغ زتواضعم. که در چشم کسان برخاستن و نشستنم هر دو یکیست عامی نهاوندی (قرن۱۱) نقاش که نقش مو به مو می‌سازد ‏ ساقی و صراحسی و سبو می‌سازد هر چهره که هست می‌نماید. اما از صورت او همیشه رو می‌سازد روی ساختن: کنایه از شرمنده شدن است. میر یحیی کاشی (م: ۱۰۶۴ ه) نقاش که بس شکل نکو می‌سازه گل را به هزار رنگ و بو می‌سازد تا روی تو دیده. رفته دستش از کار هرگه که قلم گرفته, رو می‌سازد میر اشکی قمی (م: ۹۷۲ ه) اگر خواهم که در راه تو از سنگ بلا افتم زهر سو بر من آید سنگ و نگذارد ز پا افتم صانب تبریزی گرد عالم چرخ. این بیهوده گردان می‌زنند مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند

ز کافر نعمتی از پایژ خود هرکه می‌نالد زمینش آسمان خانة ما می‌تواند شد 4 از کاهلی است گر چه دل از باشکستگان وقت نسماز در همه جسا سیر مسی‌کند :3 حضور خاطر اگر در نماز شرط شده‌ست ‏ عسبادت هم روی زمین قضا دارد! حقی خوانساری (م: ۱۰۳۷ ه) در مذهب حق. گفت و شنیدی دگر است شسبلی و جنید و بایزیدی دگر است کاری نگشاید از ن‌ماز من و تسو درگکساه تپول را کلیدی دگر است واعظ قزوینی (م: ۱۰۸۹ه) نسبود چو حضور قلب و مژگان تسری فیضی زنماز خویش چندان نبری خاکت بر سر این چه حضورست که تو

در پیش مسق استاده و جای دگری

نجم‌الد ین یولقی بیگ انیسی شاملو شاعری قادر و به انواع هنرها آراسته بوده است. موف عرفات العاشقین می‌نویسد: «در شهور هزار و هفده که تنبااکو شایع شده بود. روزی در اثنای کیف شراب از غایت مستی به خاطرش رسید که برگ تنبا کوی تازه بردمیده را با گوشت قلیه گونه ساخته تناول فرماید که نافع خواهد بودن و بالات اتفاقا آن زهر را به دست خود نوشیدن منشأً دیده از حیات پوشیدن گردید و به یک تصرّف ناقص به

۱ ایض صائب: عم ضرر قلب نود شرط در ادای نماز هضور خلق تسر در ن‌ماز می‌ارد

سس ی

جنگ معانی

۱۰۳

ت دوره

تت

سال چهارم» ضمیمه شماره

فتم سال ۱۳۸۵

یت ۰ به ص

عبث خود را بر باد داد» از وست: یادگار از ما درين منزل بجا بسیار ماند رقت اکر تفه نشان دود بر دبوار ماند 4 34 و2 آنچنان کز خانة همسایه آتش می‌برند هو ماتم می‌برد از کلب احزان ما لا لد بل گر پس از مرگ هم آسوده نباشم چه عجب کلفت روز به شب. خواب پریشان ارد ملک الشعرا شیخ ابوالفیض فیضی آگره‌ای (م: ۱۰۰۴ ه) رشکم اید به مقیمان سراپردة خاک "/ که,زاسیاب جهان با کفنی ساختهاند میر غروری کاشانی (قرن ۱۱) رشک بر همّت اربساپ ممات اس تص کمز اسیائی جهان با کفنی ساخته اند درویش حسین شیرازی متخلص به سالک (قرن دهم) خواجه در حومه مستراحی ساخت ‏ تسابگ‌ویند ذکر او از پس هس رکه می‌رید اندرو, می‌گفت. ‏ تسسوشه اخضسرت هس‌میلش پس شرفجهان قزوینی (م: ۹۶۸ه) زبس که ساخته مشغول حسن خویشتنم شسد از بسراببر و بااو هنوز در سخنم موْمن استرآبادی «میرمحمد مژمن سماکی» (م: ۱۰۳۴ ه) از جنون منت پذیرم. زانکه عمری شد که یار از بسرم رفستست وبا او گرم گفتارم هنوز

مت رس ی

ضیای کفرانی اصفهانی «میرزا نوراله» (نیمة اّل سده ۱۱ ها وی در زمانی که خلیفه‌سلطان مازندرانی وزارت اعظم شاه عباس اوّل را داشت. توجیه نویس دفترخانة شاهی بود. و چون حکم برقراری وظیفه‌اش به تأخیر افتاده 9 قطعه‌ای خطاب به خلیفه سلطان سرود که دو پیت آخرش این است: خط آزادی اگر لایق نیم در بندگی سرخط مرسوم اگر پهر غلامی درخورم قصّه کوته. طاقت محنت ندارم بیش ازین رخصتم ده گر نخواهی داد چیز دیگرم لراقمه احمد گلچین معانی از پیری و ماندگی مُفْنگی شده‌ام وز عیب و عوار عار و ننگی شده‌ام پبیچیده بهم چارستون بدئم . چون خانة فرسوده کلنگی شدهام مطایبه قاضی محمد رازی (م: ۹٩۷۸‏ ه) و قاضی احمد لاغر سیستانی (م: ۹۵۸ه) قاضی محمد از ملازمان و مصاحبان شا: طهماسب صفوی بود. وقتی قاضی احمد لاغر سیستانی که به مطایبه و خوش‌طبعی شهرت داشت. به خدمت شاه طهماسب رسید, و شاه به قاضی محمد اشاره کرد که با قاضی احمد خوش‌طبعی کن, قاضی محمد گفت: اهل سیستان به تشیع مشهورند. چرا در آن سرزمین امامزاده مدفون نیست؟ قاضی احمد پاسخ داد که ری بر سر راه است. هر امام زاده که اراد آن صوب داشت. اهالی ری او را شهید کرده و در آنجا مدفون ساختند و نگذاشتند که به سیستان برسد. قاضی محمد مذکور در اواخر حاق به سیب بی‌التفاتی شاه قرض بسیار پیدا کرده بود و از تشدد قرض خواهان کلفت و زحمت بسیار می‌کشيد و در آن احوال مرضی بر وجودش فستو لن گرد تور زشت. قطعذ ذیل را در طلب رخصت از شاه طهماسب گفته است: عمریست که بر وعدء الطاف خداوند

اسر یت یم

جنگ معانی

دورة جدید سال چهارم» ضميمة شماره هفتم سال ۱۳۸۵

ویس ۰ 0

اکنون که نشد رخصت رفتن» شفقت کن رخصت نه متاعی است که بتوان به کسی داد این قطعه هزل نیز ازوست: در ری دو جوان تازه گشتند امیر تسا تالف کت تای بو سا تسانی: نف القصّه به صد ننگ و ملامت ری را از موی تاو تن سس وله توان په هجر تو اسان وداع جان کردن ولی وداع تو آسان نمی‌توان کردن زلالی هروی (م: ۹۳۱ «) چشمی که بود لاسق دیدار ندارم دارم گلد از چشم خود. از پار ندارم میر حسین طفیلی جلایر (م: ۹۲۵ه) ماند به نقطه‌ای دهنش در غبار خضط لیکن به نقطه‌ای که بود در خط غبار آقا زمان زرکش اصفیانی (م: ۱۰۵۴ ه) قطعة خط غباریست بناگوش کنسی گر تو دانی به از این خط غباری, بنما! جمال‌آلدین عبدالرزاق اصفیهانی (م: ۵۸۸ ه) در لطف به نکتة سخن می‌مانی درکینه بسه هر تسیغ‌زن می‌مانی در پرده دری به اشک من می‌مانی در نسیکویی به خویشتن می‌مانی ضیای قزوینی (قرن ۱۱) می‌کرده زاختلاط مردم سیرم از غصّه اگر مسی‌نخورم می‌میرم گیرد چو غم دهر گریبان مرا من نیز گلوی شيشه را می‌گیرم صائب می‌خوردن مدام مرا بی‌دماغ کرد عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود ات می به رغم عالم پرشور می‌باید کشید عم چو زور آرد. می پُرزور می‌باید کشید

ان

۵ ت

عالمی دارابی شیرازی (۹۷۵ه) در هجو امیر تقی‌الدین محمد صدر اصفهانی گفته است: صدر می‌گویند سینه است. این خلاف واقع است می‌شنیدم عکس این معنی مسن از خرد و درشت کار دوران چون همه عکس است. گویم بعد ازیین بعد پیش, و قبل پس, ظهر است سینه. صدر پشت شاعری از قرن سیزدهم در سفر بغداد گفته است: شنیده‌ام که عرب صدزر سینه را خواند رسیده‌ام به دیاری که صدرشان پشت است مولانا شهاب (قرن نهم) ای کاسة تو سیاه و دیگ تو سفید از آتش و آب. هر دو بپریده امید آن شسته نمی‌شود مگر از باران . وین گرم نمی‌شود مگر از خضورشید پرسش و پاسخ تقی‌الد ین محمد اوحدی گوید: مفتی مسائل محبّت. قاضی محکمة مودت» مهر سپهر سرفرازی, شاه امیرابوالقاسم مقیمی شیرازی؛ در جواب یکی از شعرا گفته و گویند سائلش مولانا وحشی بوده و وی تا اوّل عهد شاه طهماسب باقی مانده» لهذا وحشی او را در بافته: سوال ای که در راه شرع و وادی فضل به کسی جبز تو اقتدا نکنيم اون تاده‌ست مشکلی مارا که دل از فکر آن جسدا نک‌نيم گر چه اظهار آن زبی ادبیست چاره‌ای نیست. چون ادا نکنیم؟ گر به خلوت کسی بدست افتد میل آن کس کنيم یسانکینم؟

۱ ررک: هشت بهشت. بهشت هشتم ص ۳۸۵؛ رباعی مذکور در آتشگده به عبدالعلی مشهدی نسبت داده شده ۴ خطاست.

کّ

جنگ معانی

۱۰۷

ای که از طرز مبدع سخنت از سوال شما به گاه جواب ماکه فتوی‌نویس شیرازبم از چفای رقیب و مکر حسود از بستان همرکه نزد ما آید

چواب بی تفکر سخن ادا نک نیم از بستان قطع مدعانکنيم سری ضوبان بی‌وفا نکنيم به رضا گر دهد چرا نکنیم؟

دعر فات العاشقین»

زلالی خوانساری (م: ۱۰۳۱ ه)

داری امابه مانداری

حزین لاهیجی (م: ۱۱۸۰ ه)

دلدار مگو وفا ندارد

دارد اما به ما ندارد

عشرتی فروشانی اصفهانی (قرن ۱۱)

ای آنکه ندیدم به بزرگی تو شخصی یک لطف نمایان تو در حق من این بوه

شعر من يا بد است بانیکو پا سرافراز کسن به جسایزه‌ام

ساجند کنی فکر پی جایژه دادن

مرا بنده‌ای هست نامش هوا

تو آنی که آن بنده را بنده‌ای

دورهة جد ید سال چهارم» ضمیمة شماره هفتم سال ۱۳۸۵

-

۱

هر چند که در کشور انديشه دوبدم

کز وعدة تریاک ز تریاک بریدم

حالتی ترکمان طیهرانی (م: ۱۰۰۰ ه)

این همه فکر چیست. حیرانم فا طسو شک دنت انم

محمد قلی سلیم طرشتی طهرانی (م: ۱۰۵۷ ه)

راضی نشدم تا همه را ذکر نکردم

حکیم نظامی گنجوی (قرن ششم)

دی سر از اوه رما نوا پسرستار مسا را برستنده‌ای

میرحسینی هروی (م: ۷۱۸ ه) دو بندهٌ من که حرص و ازند بر تو همه روز سرفرازند با من چه برابری کنی تو چون بند:‌بسنده سنی نو لا ادری غلامان من هر دو حرصند و از به فرمانروایی به تو سرفراز حبیب خراسانی (م: ۱۳۳۷ ه) تا بود خواجه بندهة شهوت ببنده خویش را بود بنده مسیح کاسی (م: ۶۶ <) خواهم که زهر تنی برارم سر خویش تا هرکه بمیرد از غمش من باشم باقر سیرازی «حاجی باقر» (زنده در ۱۰۸۳ ه) خواهم که چو نور جا کنم در همه چشم تا هرکه رخ تو بیند. آن من باشم سحاب اصنهانی (م: ۲۳ ده) کردی به اشتباه کسی سوی من نگاه من هم از آن نگاه فتادم به اشستباه عبرت مصاحبی یی (:۱۳۲۹ ش) به اشتباه کسی برمنش نگاه افتاد مرا هم از نگهش دل در اشتباه افتاد روشن اصفهانی (م: ۵ «) «ملا محمد صادق» به انگشت سلیمانی بود آن خاتم ارزانی که دادند از دهان دوست ما را خاتم دیگر

عبرت نایینی در دست من افتاد عقیق لب لش بگرفت سلیمان دگر خاتم دیگر روشن اصفهانی زست غیب آگاهست پیر می‌کشان» گویی که جام دیگر افتادست در دست جم دیگر تسف

جنگ معانی

۱۹

دور ۵

جد ید

سال چهارم» ضمیمة شماره

قتم» سال ۱۳۸۵

انیت ۳۰ 4

عبرت ثایینی بگرفت به کف پیر مخان جام سفالین جام دگر افتاد ببه دست جم دیگر روشن اصفهانی

بگیر از دست ساقی جام و بشئنو از لب مسطرب که آبستن به روم ال باشد مریم دیگر عیرت نایینی رو در دل خم بین می صافی, که ببینی ابستن عیسای در مسریم دیگر بنایی هروی (م: ۱۸٩ه)‏ از خوردن می منع کنندم که حرام است چیزی که دربن شهر حلال است. کدام است؟ عبرت نایینی گویند مخور باده که در شرع حرام است چیزی که درین شهر حلال است. کدام است؟۱ شمس الفضحا محیط قمی (م: ۱۳۱۷ ه) این عجب با که توان گفت. که سا گردیدیم نیکنام از شرف صحبت بدنامی چند عبرت نایینی به نکونامی اگر شهره شدم نبیست عجب کاین شرف یافتم از صحبت بدنامی چند

. حاج میرزا حبیب خراسانی در مطلع غزلی می‌فرماید: از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب است آن آیه کدام است که تحریم شراب است؟ وک( دیوان ص‌ ۹ انتشارات زوار: چاب چهارم. ۰۱۳۶۳۱ تهران.

ابن شرف محمدبن سعید قیروانی اندلسی (قرن پنجم) قیری جنی و آاالشعاقب فیکم فک‌انتی باب المستیدم فارغ تبریزی «چلبی بیگ علمه» (م: ۱۰۱۱ ه) جرم از طرف غیر و عقوبت همه برمن گویی سر انگشت ندامت‌زدگ‌انم ایرج قاجار «جلال الممالک» (م: ۱۳۴۴ «) جرم از غیر و عقوبت متوجه برمسن حال ساب اشخاص پشیمان دارم بهار خراسانی «ملک الشعرا» (م: ۱۳۷۱ ه) ناکرده گنه سعاقبم کویی سسپابهٌ مسسردم پش‌سیمانم مجد همگر شیرازی (م: ۶۸۶ ه) از سادگی و سلیمی و مسکینی ‏ وز سرکشی و تکیّر و خود بینی در آتش ار نشانیم. بسنشینم ."بسردیده اگر نش‌انمت. ننشینی مجمر زواره‌ای اصفهانی (م: ۱۲۲۵ «) مسیان آتش ار بنشاندم دلشاد بنشینم به چشم خویش اگر بنشانمش. ناشاد برخیزد لراقمه احمد گلچین معانی در آتش ار بنشانی, چو عود بنشینم به دیده گر بنشانم. چو اشک ننشینی ملاً محمد سعید اشرف مازندرانی (م: ۱۱۱۶ ه) از فضای وادی مسصرست یوسف. خی زتر گلشن ایران مگر از چاه کنعان خورده آب؟ همو گوید هندو پسری که دست خود کرده برون وز رخت دو رنگ. سر برآورده برون چون بچه زاغیست که در بيیضة خود

اورده سر از سفیده و زرده بسرون

جنگ معانی

حکیم رکنا مسیح کاشی (م: ۱۰۶۶ ه) زبس کز آشنایان زخم خوردم ‏ زنسد گر حقله گردم اژدهایی چنان ناید گزندم بر دل از وی که کوبد حلقه بر در آشنایی اقلیدس فسایی (قرن ۱۳) گرم آزدها حلقه بر سر زکد. هار افتا مهن فرونه ملا میرک خان بلخی (م: ۱۰۶۱ «) نه دیده قطرةٌ خون از جگر بسرآورده به دیدن تو دل از دیده سر برآورده صبوحی قمی «شاطر عباس» (م: ۱۳۱۵ ه) به تماشای خط و خال و رخ چون قمرت دلم از روزنسء دیسده سرآورده بسرون خاقانی مرخ که ابکی خورد. رو سای آسگقلن ند کوست دعای عافیت, بهر بقای شاه را خسرو دهلوی قطرة آبی نخوزه,ماگیان/ ۳ 15 تکندوبه سوی آسمان میر یحیی کاشی (م: ۱۰۶۴ ه) نی مرغ خانگیست. به هر آبخوردنی زاهد دو چشم خود به هوا می‌کند جرا؟ محمد کاظم قمی (نیمهٌ دوم قرن یازدهم) یک نالهٌ مستانه ز جایی نشنيديم ویران شود آن شهر که میخانه ندارد نجیب کاشی ازو گرفته و گفته است: خمیازه کشيدیم به جای قدح می ویران شود آن شهر که میخانه ندارد حوض حکیم علی گیلانی (م: ۱۰۱۸ «) بوالفضل علامی در ذ کر وقایع سال سی و نهم جلوس جلال‌الدین محمد اکبر شاه (- ۲ ها گوید: «درین ولا حکیم علی گیلانی شگرف حوضی برساخت. راهی از

دورةٌ جدید سال چهارم؛ ضمیمةٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۱ خی خ سس

2

درون أن به کاشانه می‌رفت. و شگفت آنکه آب ازین برکه پدانجا در نمی‌شد. مردم فرو شده بهراء پژوهی فراوان رنج بردی و بسیاری آزار یافته از نیمه راهباز گردیدی» پنجم [اردیبهشت ] گیتی‌خداوند به تماشای آن خرامٌش فرمود. و خود آهنج درآمد فرا پیش گرفت. بازداشتِ مردم نشنوده بدان درشدند و لختی درنگ رفت. نزدیک بود که بینندگان را سررشتة زندگی از دست رود از وید عاطفت به خود آمدند.» اکبرنامه (۶۵۱-۶۵۰/۳). نورالدین محمد جهانگیر پادشاه نیز در ضمن رویدادهای سال ۱۰۱۷ هچری نوشته است: «روز یکشنبة بیست و سوم [رجب ] به خانة حکیم علی (در آگره) به تماشای حوضی که مثل آن در زمان حضرت عرش آشیانی (<اکبر شاه) در لاهور ساخته بود» با جمعی از مقربان که آن حوض را ندیده بودند رفتم. حوض مذکور شش گز در شش گز است, و در پهلوی حوض خانه‌ای ساخته شده در غایت روشنی که راه به آن خانه هم از درون آب است. و آب از آن راه به درون درنمی‌آید. و ده دوازده کس در آن خانه صحبت می‌توانستند داشت. از نقد و جنس آنچه در وقت او گنجید پیشکش نمود. بعد از ملاحظة خانه و در آمدن جمعی از نزدیکان در آنجاء حکیم را به منصب دو هزاری سرفراز ساخته به دولتخانه معاودت نمودم.» جهانگیر نامه (اص ۸۷) ناصرخسرو ای کشته! کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت نظامی گنجوی (قرن ششم)

کسی کو بر پر مسوری ستم کرد هم از ماری قفای آن ستم خورد

به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جان موری مرغکی راه

هنوز از صید منقارش نپرداخت که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات

جنگ معانی

وش سس«

دوره

6 جد ید

سال چهارم؛ ضمیمه شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

خن _ سس

نیازی کرمانی از حکیم نظامی اقتباس و قرآن بغلی را دوشی کرده است؛

صبح چو خورشید علم برفراشت تاخت چو بر سطح زمین و زمان بسود زن‌اسازی نفس لیم سعی‌کنان هر طرفی می‌شتافت دانه کش از ره چو برون با نسهاد حصمله بسیداد یرآ موز 3 کرد تقاضای فسرو بسردنش تاه مره این قرو کرد ورا بسال بسه چسنگال بند مرغکی ار کرد دل موز ریش تسابستوانی به کسی بد مکن

پسند نسیازی بشنو زبتنهار

نقش دگر گردش اختر نگاشت فیض رسان گشت به بحر و به کان مور ضسعیفی به یکی رهگذر از پسی یک دانسه دران ره مسقیم تازقضادانتهءة مقصود بافت چشسم یکی مرغ برو اوفتاد روز برو چون شب دیجور کرد برد چو منقار به ون خوردنش مسرغ دگر جمله‌ور امد برو تماسرش از فْزلک متقار کند پافت همان لحظه مکافات خویش نیک زی و دشمنی خود مکن تانخوری خون ز بد روزگار

ریخ فرشته» چاپ لکهنو (۱۰۰/۱) حاکم آدمخوار

نصرآبادی در ترجمة میرزا علیخان شیخ الاسلام گلپایگان که از دست مردم آنجا به

تنگ آمده بوده می‌نویسد: «در هنگامی که گلپایگان را به تیول عالیجاه حسین قلیخان

دادند. ملازمی داشته به آدمخو ار مشهور. او را حاکم آنجا کرد. کسی در مجلس بندگان

علامی آقا حسین خوانساری نقل می‌کرد که شخصی ادمخوار نام داروغة گلپایگان

شده. ایشان فرمودند که از گرسنگی خواهد مرد»! ۵ (به نقل از متخبالتوارین 3/۲ .-

دیگری گفته است: کبک موری خورد و باز آمد قصاص از کبک خواست پس عقابی رفت و بساب از آن عمل بسنیاد کسرد

۳ ی

تسیر صیّادی برو انداخت. جانش کسرد قبض دور گردون هم برارد روزی از صیّاد گرد احمد شیرازی (نيمة اول قرن دهم) وی اندک مولویتی داشته و شعری درحد وسط می‌سروده و به ضبط تحنذ سامی و خدصة الاشعار در زمان قحط از وطن خود بیرون آمده, در حوالی اصفهان آدمی خواران آن بیچاره را خورده‌اند. ازوست: جدا زشست تو چون تیر بی‌قرار توام به هر زمین که نشینم در انتظار توام در همان قحطی میر قالبی اصفهانی قصیده‌ای گفته که مطلعش این است: شهر شیراز پر از مردم آدمخوارست می‌روم آخر ازین شهر که مردم خوارست خواجه شیخ غیاث‌الدین محمدبن خواجه ابراهیم تبریزی متخلص به کجچ(م: ۷۷۸«) مولف عرفات گوید: «شیخ کجج تبریزی از مشایخ لطیف طبع ظریف است. نازک فطرت» مرأح. هزّال بوده, در زمان سلطان اویش و پسر او شیخ الاسلام گردید. واولاد او در تبریز بطناًبعد بطن بدین امر قیام نمودندی» خانقاه برونق داشته و معتقدان بسیار. و آن خوش‌طبعی مشهور که: پس قلمتراش به دست طفل دهم تا دستش را ببرد! ازوست.» ملک قمی (م: ۱۰۲۵ «) رفتم که خار از پاکشم» محمل نهان شد از نظر یک لحظه غافل گشتم و صد ساله راهم دور شد فکرت شیرازی «میرغیاث‌الدین منصور» (اواخر قرن ۱۱) عمر آخر می‌شود تا می‌کنی دل از جهان کاروان رفتست تا خاری تو از پا می‌کشی

, مس 1

جنگ معانی

۱۱۵

دورة جدید سال چهارم» ضمیمه شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۳

الف ابدال بلخی از ندیمان سلطان یعقوب اق قویونلو (م: ۸۹۶ ه) روزی ابره پوستینی صوف از وی طلب کرد. گفت: می‌دهم به شرطی که بانگ گوسفند یکنی, گفت: به شرطی که مرب باشد. و مربع را کشیده گفته بود. به طریق آواز گوسفند. سپهسالار کریم و نامدار میرزا عبدالرحیم خانخانان (م: ۶ ه) روزی با راجه مانسنگه نرد بازی می‌کرد و با هم شرط بسته بودند که هر که ببازد یکبار آواز گربه کند. قضا را خان‌خانان باخت و از جابرخاسته عزم رفتن کرد. راجه پیش دوید و گفت: شرط را به جای آرید. گفت: «می‌آیم» و این لفظ را به صورت آواز گربه ادا کرد. اهلی شیرازی (م: ٩۴۲‏ ه) زاهد به ره کعبه رود کاین ره دیین است خوش می‌رود اما ره مقصود نه این است لد وردیخان امیرالامرای فارس در جوار روضة رضوی گنبدی عالی برای مدفن خود بنا کرده بود. چند روز پیش از مرگش (۱۳ زییع الثانی ۱۰۲۳ ه) ملازمی که سر کاری آن عمارت به عهد؛ او بود به حضور خان آمد و خان ازو پرسید که: کار آن بنا به کجا انجامیده است؟ آن ترک ساده دل گفت: در کمال تکلف و زیبایی اتمام پذیرفته منتظر ورود مفدم عالی است: حضار مجلس او را به نادانی و بیهوده کوی سرزنش کردند. و خان گفت که این سخن از عالم غیب به او الهام شده, هنگام ارتحال است و حیات در معررض زوال. عالم ]رای عباسی (۸۷۱/۲) نامناسب خوانی! روزی اورنگزیب عالمگیر پادشاه, دم صبح برکنار دریای جون شکار مرغابی می‌کرد. بخار تر دود آسا که از رودخانه‌ها و آبگیرها برمی‌خواست روی هوا را فرو گرفته بود» شاه از روی نشاط فرمود که شعری مناسب حال. کسی بخواند. تربیت خان پرلاس که از امرای او بود گفت: قدم نامبارک مستعود ۲ به دریا رسد برارد دوه

سس ی

دربارة بان که سازی است بادی و آن را با لبان می‌نوازند گفته شده است:

محمدخان شیبانی اوزبک «شبیک خان» (م: ۹۱۶٩ه)‏

به لبان شکرین تابلبان اوردی

به لبان تو که جانم به لبان آوردی (روضةاسلاط)

یوسف اصم استرآبادی (نیمه دوم قرن دهم)

شوخ بلبانی که به روزان و شبان

از ز نغمه او خسوشند عشرت‌طلبان

یک بوسه نمی‌دهد مرا از لب خویش اجان مسرانمی‌رساند به لبان

تاریخ کشته شدن شکیب خان را در جنگ با شاه اسماعیل صفوی. یکی از شعرای ماوراءالنهر (سرخ کلاه» یافته است که اشارت اننشتت یه فزلباش. و یکی أر ظرفای شعرای ایران ازین معنی آگاهی یافته, همان تاریخ را معکوس گردانیده «هلاک خرس»

زوال خسروان

غلامعلی هندوشاه استرآبادی پدر محمد قاسم مولف تاریخ فرشته گوید:

سه خسرو را زوال آمد بنه یکبار یکی محمود شاهنشاه گجرات دوم اسلام شه سلطان دهلی سسوم آمد نظام‌الملک بحری

که هند از عدلشان دارالامان بود که همچون دولت خود نوجوان بود که در هندوستان صاحبقران بود که در ملک دکن خسرو نشان بود

جو می‌برسی «زوال خسروان» نود

رباعی ذیل به گفتة موف عرفات منسوب است به ظهیرالدین محمد بابر پادشاه

۷ ده ):

گر تخم مغول تخم فرشته است. بد أست تخمیست مغول که هر کشته است. بد است

زنهار ز خضرمن مغول دانه مسچین کاین دانه اگر به جان سرشته است. بد است

مر

بسث ی

جنگ معانی

۱۱۷

دور 6

جدید

سال چهارم» ضمیمه شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

خی چرس ی

عیسی فراهانی «میرزا بزرگ قائم مقام» (م: ۱۳۳۸ ها) آشیانی دیدم از هم ریخته ‏ یادم آمد از سرای خویشتن عبیداللّه خان شیبانی اوزبک (۹۴۰- ۹۴۶ ه) از ترک سه چیزاگر خرد داری و رای بردار که در جئّت از آن یابی جای بسی‌ریشان را بسه دست مردی دامن باریشان را سر و خواتین را پای میر بحیی کاشی (م: ۱۰۶۴ «) دربارة یکی از معاصران خود گفته است: شعر تو به باد ماندنش جایز نیست گر مفت دهی, ستاندنش جایژ نیست دیسوان تسو روضسه نیست. اشاسالی بیش از دو سه روز خواندنش جایز نیست جنانکه از بیت ذیل مستفاد می‌گردد. مشارالیه بنگی بوده است: رسیده نشاه به حدّی که بهر دیدن تو کنم تلاش که مهتاب را نگهدارم این بیت نیز ازوست: حرف سبک اگر همه نسبت به دشمن است چندان مگو کسه بسار دل دوستان شود خواجه هجری جامی (قرن دهم) از اولاد زنده پیل مرا در کوی رسوایی سراییست دری افستاده. دیواری شکسته میرمحمد شریف نوایی سبزواری (قرن دهم) به هیچ جا نگذشتم. به هسیچ ره نرسیدم که در دلم نگذشتی, به خاطرم نرسیدی پیت فوق در مجمع‌الخواص به سوزی ساوجی (م: ۱۰۰۲ ه) نسبت داده شده و

عبدالعلی محوی اردبیلی (م: ۱۰۳۴ «) وی در ۲۷ سالگی مطلع ذیل را سروده بود و از آن حظی داشت و می‌گفت که این پیت البتّه امسال مرا خواهد برد. و همینطور هم شد: رهی در پیش دارم کاخر عمر است انجامش به هر جا مرگم اسایش دهد. منزل کنم نامش نظامی بسا فال از سر بازیچه برخضاست چواختر می‌گذشت. آن فال شد راست صبوحی چفتایی (م: ٩۹۷۳‏ ه) ناز اگر خانه نشین ساخت ترا باکی نیست که نیاز منت از خانه بدر خواهد کرد عاشق نشدی محنت هجران نکشیدی کس پیش تو غمنامٌ هجران چه گشاید مجلسی اصفهانی (قرن یازدهم) در جهان هرجا بلایی بود. از ما درگذشت غیر بخت بد که همچون سایه در دنبال ماست کنگ محل ابرلفضل علامی ضمن رویدادهای سال ۹٩۰‏ می‌نویسد: «و از سوانح عیار گرفتن خموشان گویا -سال بیست و چهارم الهی (< ٩۹۸۷‏ ه) والامحفل انتظام داشت. و از هر گونه آگاهی گزارش می‌رفت» بر زبان قدسی (جلال‌الدین محمد اکبر شاه) گذشت: زبان‌دانی هر گروهی از شنودن پیاپی دست دهد و از یکدیگر یاد گیرند. اگر از آغاز وی به روشی بزرگ شوند که گفتگوی زمانیان به گوش درنشود, هر آینه نیروی گفت نخواهد بود. و اگر یکی را چشمة گویایی برجوشد. آن را ایزدی گفتار دانسته پذیرش نما یند. چون تقوش افکار از پیشانی برخی شنوندگان پیدا بود. برای دلنشینی آن گروه به سرزمینی که آواز آپادی نرسیدی سرایی اساس نهادند. و نوزادگان را در آن آزمونگاه

ی

نج

جنگ معانی

۱۹۹

ایس ۳ ۰

دورة جدید سال چهارم» ضميمةٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

بازداشتند. راستی کیشان جد گزین به پاسبانی نامزد شدند, زمانی دایگان زبان بسته در 1 انجمن نورسیدگان راه یافتی, از آنجا که درواز سخن برآورده بودند» عامّه گنگ محل برخواندند. پیست و نهم (خرداد ۹۹۰ ه) به عشرت شکار خرامش شد. آن شب در فیض آباد نزول همایون فرمودند. و روز دیگر با برخضی مخصوصان آگاه دل به آن عیارگاه عبرت سرا گذاره نمودند. صدایی از آن خاموشخانه برنیامد و گفتاری از آن برنخاست. با وجود چهارسالگی از طلسم گویایی بهره نداشتند. و غیر از ادای کنگان بر فراز پیدایی نیامد. آنچه اورنگ نشین فرهنگ آرا پیشتر آزین به چند سال دریافته بود. امروز خاطرنشین صورت پرستان ظاهرگرا گردید. اکبر امه (۳۹۳/۳) بابا حسن (قرن دهم) زغیرت سوختم چون با پدر شد آن پسر پیدا

چه بودی گر شدی مانند عیسی بی‌پدر پیدا

شیخ گدایی کنبو پسر جمالی دهلوی شاعر در آغاز سلطنت جلال‌الدین اکبر شاه ۱ - ۱۰۱۴۳ ه) به منصب والای صدارت که عبارت از وزارت اوقافست. منصوب بود. ولی چون زمین و مدد.معاش به مستحقان نمی‌داد. سید نعمت رسولی قطعه‌ای در هجو او گفت که این بیت از آن انلت:

زانکه گدایی بد است, روی گدایی سیاه میرحسین کفری تربتی (م: ۱۰۱۳ ه)

گنجم که به کیسة کریم افتادم عطرم که به دامن نسیم افتادم

نه این و نه آن, که بخت مظلومانم کسز روز ازل سیه ليم افستادم قبلان چاوشلو «قبلان بیگ» (قرن یازدهم)

خون گشته مرا ز هجر پاران دیده زین غم شده چسون ابر بهاران دیده هه مسی‌ریزد اشک مس‌انند درخت‌های باران دیده

قاسم جوینی (م: ۱۰۴۲ ه) همداماد جهانگیر پادساه بعد ازین در عوض اشک. دل آید بیرون آب چون کم شود از چشمه, گل اید بیرون عشقت آمد بی دل بردن و در سینه نیافت و اه مسفاس خعل ان سر ون عطایی جونپوری معاصر وی مرگ آمد و بی‌هیچ برون رفت ز کاخم چسون غارتی از خانه ارباب توکل لطفی تبریزی «موزون الملک» (م: ۱۰۲۵ ه) خونش به گردنم پدرت را بزن بکش عیسای مریمی توء پدر را چه می‌کنی! فرصت شیرازی (م: ۱۳۲۸ ه) در هجو فرهنگ شیرازی (م: ۱۳۰۹ ه) که فرهنگی/ فارسی به فارسی تألیف کرده بوده است گوید: دژخيم لیم است و فسون نیرنگ است "نامرد غراچه و فریب آرنگ است سارق دزد است و قلتبان کاس من دیده‌ام اینها همه در فرهنگ است ملا فرج اللّه شوشتری (قرن یازدهم) مغان که دا انگور آب می‌سازند ساره می‌شکنند» افتاب می‌سازند مشفقی بخاری (م: ۹۹۶ه) فقیری و ملاشعوری به‌هم زشهراز جفای مهی می‌روند ندارند جز شعر خود توشه‌ای گهی می‌خورند و رهی می‌روند شریف تبریزی (م:۹۵۶ه) مه کسجا و افستاب طئلعت جانان کسجا

ان شب است. این روز روشن, این کجا و آن کجا

نگ معانی

۱۳۱

بسی نیازا! محنت هجران نصیب من مکن ناز پرورد وصالم. من کجاء هجران کسجا خواجه محمد شر یف هچری طهرانی (م: ۹۸۴ ه) در هجو سلامی و کلامی اصنهانی که هر دو برادر و شاعر بوده‌اند گفته است: دو چیز است بدترز تیغ حرامی کسلام سلامی. سلام کلامی رستم میرزا فدایی صفوی (م: ۱۰۵۴ ه) در هجو دو طامع گفته است: ۱ این تسخهی و فسارتاتی. قناعر دو طامعند که شرمنده از خدا نشوند به اختلاط, تب ربع و حصبه را مانند که تا عرق نکنی, از سر تو وانشوندا میر عزیز له عزیزی سیفی قزوینی (م: ۹۸۸ه) چشمه حیوان کجاء لعل لب جانان کجا هر دو جانبخشند. اما این کجا و آن کجا بیت فوق در آنشکده به حیدز طهماسبی کاشی (م: ٩۷۱‏ ه) نسبت داده شده و خطاست. از متأخرین دانه فلفل سیاه و خسال مهرویان سیاه . .هر دو جانسوزند. اما این کجا و آن کجا طفرای مشهدی (قرن یازدهم) خواستیم آسودگی, لیکن خدا هرگز نخواست گر خدا می‌خواست. ما هم از خدا می‌خواستیم باقر نجم ثانی که ذیلاًذ کر شده است, در شعر طبع متوسّطی داشته و دو بیت ذیل از اوست: در زلف تسو هسر دلی که بسنشست اشسسفته‌تر از سیم پسرخضاست دا ور هند زلف او طلسمی بسته‌اند . هر دل آواره کانجا رفت. دیگر برگشت

دوره جك یل سال چهارم؛ ضمیمه شماره هفتم» سال ۵ ۱۳۸

عرق کردن: کنابه از چیزی بخشیدن نیز هست.

۱۳ شرس

کمانداری شگفت انگیز محمدباقر نجم ثانی, نتیجه امیر یار احمد اصفهانی ملقب به نجم ثانی است که پس از شیخ نجم زرگر در خدمت شاه اسماعیل ماضی مرتبهٌ وزارت و امارت یافت و به سال ۸ در لشکرکشی به ماوراءالنهر کشته شد. نورالدین محمد جهانگیر پادشاه می‌نو بسد: «باقرخان نجم انی بسیار دلیر و شجاع است و در کمانداری نظیر خود ندارد. و از جمله در تیراندازی برنشانه کار او به جایی رسیده که اعسجاز است. در حسضور ما در شب شیشه‌ای را در پیش مشعل از دور نگاه می‌داشتند, و به بزرگی پر مگس چیزی از موم ساخته بود بر پهلوی شیشه نازک سفید می‌چسبانيدند. و در بالای آن دانة برنج و دانة قلفلی نصب می‌کردند» تیر اوّل انداخته فلفل را از بالای برنج برمی‌داشت. و به تیر دوم دانة پرنج را از بالای موم پرمی‌داشت., و به تیر سوم موم را که برابر به بال مس بود. از بهلوی شيشة نازک چنان برمی‌داشت که هیچ آزاری به شيشه نمی‌رسید. ایسن مرتبة کمانداری از اعجاز بالاتر است» و می‌توان گفت که هیچ کس در هیچ زمان این قسم کمانداری نکرده باشد. هزاری بود به منصب دو هزاری سربلندش ساختم و خواهرزاد نور جهان بیگم را به او نسبت دادم و الحال به جای فرزند من است.» (جهانگیرنامه يا توزک جهانگری نسخد خطی شمار: (۵۱) آستان قدس, مورخ ۱۰۳۶ نستعلیق خوش درویش). محمد باقرخان مذکور با منصب چهار هزاری در نظامت اله‌آباد به سال ۱۰۴۷ درگذشت. و همسر او ملکه بانو نام داشت و دختر بیگم خواهر ملکة نورجهان بود و نورجهان بیگم در تیراندازی مهارتی عجیب داشت, چنانکه جهانگیر پادشاه می‌نویسد: «در هفتم (اردیبهشت ۶ قراولان چهار شیر در قبل (محاصره) داشتند. بعد از ذشتن دو بهر و سه گهری با محل (حرم) متوجّه شکار آنها گشتم. چون شیران به نظر درآمدند. نورجهان بیگم از من التماس نمود که اگر حکم شود من این شیران را به بندوق (تفنگ) بزنم» فرمودم که چنین باشد. دو شیر را به بندوق و دوي دیگر را هر یک به دو

تیر زده انداخت. و تا چشم بر هم زدیم قالب این چهار شیر را به شش تیر از حسیات

ایس سم

جنگ معانی

۱۳۳

دورة جدید سال چهارم» ضميمة شماره هفتم» سال ۱۳۸۵

۱۳

پرداخت. نا حال چنین تفنگ اندازی مشاهده نشده بود که از بالای فیل از درون عماری شش تير انداخته شود که یکی خطا نیفتد. و چهار عدوی چنین فرصت حرکت و جنبیدن نيابند. به جلدوی (پاداش) این کمانداری هزار اشرفی نثار نموده یک جفت مروارید و قطعه‌ای الماس که یک لک (صد هزار) روپیه قیمت داشت مرحمت نمودم.» جهانگیرنامه چاپ تهران ۲۱۴). و نیز می‌نویسد: «روز شنبه دهم (آبان ۱۰۲۸) قراولان به عرض رسانیدند که در این نزدیکی شیری است که آزار و آسیب ازو به رعایا و مترددین می‌رسد. فی‌الفور حکم فرمودم که فیل بسیار برده پیشه را تنگ مسحاصره نمایند و اخرهای روز خود با اهل محل سوار شدم. و چون عهد کرده‌ام که یج جانداری را به دست خود نیازارم (وی از پنجاه سالگی ترک شکار کرده بود) به نورجهان‌بیگم فرمودم که بندوق بیندازد, و با آنکه فیل از بوی شیر قرار و ارام نمی گیرد و پیوسته در حرکت است. و از بالایجماری تفنگ بی‌خطا انداختن کاریست عظیم مشحل. چنانچه میرزا رستم (فدایی صفوی) که در فن بندوق‌اندازی بعد از من مثل اوبی

نیست. مکرّر چنان شده که سد تیر و چهار تیر از بالای فیل خطا کرده, نور جهان بیگم زق چنان زد که از همان ژخم تمام شد. همان کتاب (صص ۳۱۶ - ۳۱۷)

امپر قاضی اسیری رازی (م: ۹۸۲ ه) خوش آن مستی که از میخائه در بتازارم اندازد یکی گیرد گریبان, دیگری دستارم اندازه

تشبیهی کاسی «میرعلی اکبر» (زنده در ۱۰۲۸ ۸)

مست انچنان خوشست که گوید به روز حشر

من کیستم. شما چه کسانید. این جه جساست؟ میرزا قوام‌الدین جعفر آصف‌خان قزوینی متخلّص به جعفر (م: ۱۰۲۱ ه) گله‌های تو تمام از گله سرکردن من کل من همگی از گله نشنیدن تست 96 ۶ به نگاهی همه احوال جهان می‌داند چشم بد دور ز چشمی که زبان می‌داند

جلٍ لو با

۳ ی

هر کس که شبی نشست باتو بسیار بسه روز ما نشیند ۱ 1 نشان یافتن صد هزار مضمون است . نخوانده نام ما را چسو یار پاره کند رباعی تساکرد نسیازم در گستاخی باز رنسجید و کسید پای در دامن ناز بر سنگ فراق کی خورد بای کسی؟ در وصل اگر کند به اندازه دراز و قوعی تبریزی (م: ۱۰۱۸ ه) بر مهر تو دل نمی‌نهد شیر ترسد که به روز مانشیند نورالدین محمد قراری گیلانی (م: ۹۹۴ ه) گر عشق دل مرا خریدار افنتد ‏ کاری بکنم که پرده از کار افتد سجادة پرهیز چنان افشانم کز هر تارش هزار زثار افتد لراقمه گلچین طهرانی «احمد گلچین معانی» به گریه می‌گذرد چون صراحیم شب و روز زسکسه عسقد؛ پسیچیده در گلو دارم قاسم بیگ حالتی ترکمان طهرانی (م: ۱۰۰۰ ه) کردم به دیگری پی دفع گمان غنیر - اظهار عشق. و یار به من بدگمان بماند میرمحمد هاشم مردمی مشهدی (م: ۹۹۶ه) بی دفع گمان گویم زعشق دیگران هر دم ولی از ادن ترسم که آخر نطل کها از کس 55 بوعلی اسیری شیرازی پسر صحیفی ذوالقدر (م: اوایل قرن ۱۱) دلم پر است ز خون, برلیم مسزن آنگشت که چون صراحی می گریه در گلو دارم میر عبدالوهاب معموری اصفهانی متخلّص به عنایت از امرای جهانگیرپادشاه (زنده در ۱۰۲۴ ه)

دلی دارم پر از خون چون صراحی در غمت. لیکن مرااز چشم رید آن_چه او را از گلو ریزد

بش ای 2

4 1 ۱ معانی

۱۳۵

دور جدید سال چهارم» ضميیمهٌ شماره هفتم» سال ۱۳۸۹۵

خرن 4 0

زحمت پالان حاج مهدی‌قلی مخبرالسْلطنة هدایت (م: ۱۳۳۴ ش) از رجال علمی و سیاسی نامدار وقتی با الا به درک شمیران رفته بود و چون آن راه سنگلاخ کوهستانی را طی کرد و به مقصد رسد در پاسخ یکی از دوستان که پرسیده بود در این راه ناهموار بر شما جد گذشت؟ فی البد بهه گفته بود: از زحمت پالان چه دهم شرح, که مساتحت مجروح چنان گشته که مافوق ندارد چرخ آبنوسی دو تن از شعرای معاصر در حدود سال ۱۳۱۰ شمسی از راهی می‌گذشتند. ناگاه جوان خوش سیمای روسی سوار پر دوچرخة آپنوسی از پیش روی ایشان عبور کرد. و این بیت را مشترکا بالبد بهه گفتند: بر روی چرخ بنگر» آن ماهروی روسی " چون آفتاب تابان برچرخ آپینوسی نامه برسر زدن یا بر گوشه دستار زدن: کنایه از تفاخر کردن است قاسم بیگ حالتی ترکمان طهرانی (م: ۱۰۰۰ ه) غیر مکتوب غم من کنه ز دسنتش فکسنی رقعه‌ای نیست که بر گوشه دستار تو ئیست محمود بیگ فسونی شیرازی الاصل تبریزی (م: ۱۰۲۷ ه) هرگز نگذشتم به زبان خامة او را بر سر نزدم پیش کسان نام او را میرزا محمد علی صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) زهرکس نامه‌ای آید. زند چون شاخ گل بر سر همین آن سنگدل مکتوب ما را پاره سی‌سازد میرزا جعفر أصف‌خان قزوینی (م: ۱۰۳۱ ه)

نشان یافتن صد هزار مضمون است نخوانده نام ما را چو یار پاره کند

تضمین مطلعی از شیخ اجل سعدی شیرازی لمحزره احمد گلچین معانی مهی که خیره کند چشم را تن و بدنش ‏ رهصانی‌کند ایام در کنار مسنش تبسمش کشذّم, لیک بخت آنم کو «که داد خود بستانم به بوسه از دهنش» گنده پز و گنده خوره ایضاً از بندة نگارنده فرق آنکه میان نیک و بد نگذارد بد را عجبی نیست که نیک انگارد گر میل به شعر بد کند خرده مگیر «هر گنده پزی گنده خوری می‌دارد» لراقمه

خندیدن و خنداندن گله از بخت بد خویش مکن وربسه روز سیهت بنشاند شکوه و ناله کس ار بيشه کند صمه را از بر خود می‌راند بهترین خلق خدا دانی کیست؟ . آنکسه مسی‌خندد و مي‌خنداند

حالتی ترکمان (م: ۱۰۰۰ ه)

هر که آمد غم کم‌عمری گل خورد به باغ

هیچ کس رحم به مرغان گرفتار نکرد ادهم ترکمان «ابراهیم پیگ» (نیمة اوّل قرن ۱۱)

غم گل می‌خورد هرکس به سیر گلستان آید کسی را دل برای خاطر بلبل نمی‌سوزد

جنگ معانی

هموراست: از خرمن صبر. خوشه‌ای می‌باید در راه سلوک. توشه‌ای مي‌باید مانند نگاه, هرزه گردی تاکی چون مردم دیده گوشه‌ای می‌باید امید همدائی «محمدرضا مخاطب به قزلباش خان» (م: ۱۱۵۹ ه)

سراسر همچو مهر و ماه گردیدیم دنیا را ندارد منزل آسایشی, دیدیم دنیا را ۷ ۸ فلک ز بیم تهی‌مایگان درین بازار مرا چو گوهر دزدیده آشکار نکرد

۱۳۷

ظ

4

دوره حلك بل

ید سال چهارم

۰ ۶ هچ صمبمه

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

۱۳۸

خواجه حسین ثنایی مشهدی (م: ۹۶۶ ه) مناز ای مدعی! گر یک دو گامت پایه برتر شد ۱ که محنت‌خانةً مسا هم دری بر آسمان دارد صائب تبر یزی هرکه دولت یافت. شست از لوح خاطر نام ما اوج دولت. طاق نسیانست در ایام سا جذبی کرد «پادشاه قلی» (م: ۹۸۳ ه) که توبه و گاه قيقه ی شکتتم یکبار و دوبار نی» پیاپی شکنم ارب زبدآموزی تفُسم برهان ‏ تا چند کنم توبه و تاکی شکنم؟ کمال الدین جسمی همدانی (زنده در ۱۰۲۵ ه) شش تدپیر ما. مانع تقدیر بیست چون شدنی می‌شود. زحمت بیجا مکش ٩6 6‏ +3 دل پر آبله از چاک ستینه‌ام پسیداست چنان که از بغل تاک, خوشة انگور علیقلی خان واله داغتبتانی (م: ۱۱۷۰ ه) آب حیات و کیمیاء عمر دوباره و ونا این همه می‌رسد به هم. یار به هم نمی‌رسد نجم‌الدین یولقلی بیگ انیسی شاملو (م: ۱۰۱۷ ه) چهره کاهی ز ریاء دل سیه از معصيتيم همچو قلبی که به صد حیله زراندود کنند 3 3 من مست محبتم شرابم مدهید در آتشم افکنید و آبم مدهید گر شکوه کنم و گر عستاب آغازم با اوست حدیث من, جوابم مدهید

عمعق بخاری «شهاب‌الدین» (م: ۵۴۳ه) هر دیده که عاشقست. خوابش مدهید هر دل که در آتشست. ابش مدهید دل از بر من رمید, از بهر خدا گر آید و در زند. جوابش مدهید نقی کمره‌ای (م: ۱۰۳۱ ه) 6 ۱۱۳ ۱ ۳ ۱۳ ۱۲ 2 تو بر گل می‌خرامی جام می در کف. چه می‌دانی که احوال تهیدستان پا در گل چه می‌باشد ۷ 0 برهم نهاده تا سژه و باز کرده است چشم تو روح در بدن ناز کرده أست 2 20 گر ز خاکم گل بروید. گل نچیند: کل نبوید بخت آنم کوء که با من خوش بخندد. خوش بگوید 30 2 دست و پایی می‌توان زد بند اگر بر دست و پاست وای بر جتان گکرفتاری که بندش بر دل است ره گفت آنچه توان گفت به رویم چه توان گفت کرد آنچه توان کرد به جانم, چه توان کرد

2+ ۷

رفتی و خموشم. که در آغاز مصیبت ماتم زده یک‌چند به شیون نبرد راه

۷ 40 2 لقست شنت قطع از بی‌همدمی‌هاء روبه کوه ارم مگر آنجا کنم پیوند. فریادی به فریادی

4

نگ معانی

۱۳۹

دور ۵

جد بل

ِ سال چهارم

» ضمیمة

شماره

روز اوّل که دیدمش گفتم انکه روزم سیه کند این است ۱ و بر روز سیاه من مزن طعن مارا تو نشانده‌ای بدین روز لد 6 از جلوهات پای دلم. هر لحظه در گل می‌روه وه وه چه شیرین می‌روی» کز رفتنت دل می رود صافی مکتبدار شیرازی (قرن دهم) از جهان تنگ آمدم, پهلوی مجنونم برید خانه دلگیر است و من پیمار. بیرونم بسرید میر رضی دانش مشهدی (م: ۱۰۷۶ «) در چراغ انتستناتی نور الفت مرده است خانه تاریکست و من بیمار» بیرونم برید ساقی جزایری (زنده دز ۱۰۰۴ ه) . ز جانم گاه کربه ۹ دردالود برخیزد لی چون آب بر آتش بریزی, دود برخیزد حیدری تبریزی (م: ۱۰۰۲ ه) چو ریسزم اشک. از دل آه دردالود برضیزد بلی باران چو بسراتش بریزد. دود برضیرد ناظم تبر یزی «محمد صادق» (نیمهٌ اوّل قرن ۱۱) شوم گرم فغان از اشکریزیهای غمخواران بلی چون آب ۳ فشانی. دود برخیزد میر رضی آر تیمانی (م: ۱۰۳۷ ه)

ترياکی اگر سینه کنی صد چاکش

3 از دل نسرود خسبائت امساکش چون غنچة تریاک سرافک‌نده به پیش تس ۱۳۰ .سب ۳

اشرف مازندرانی ملا محمد سعید. (م: ۱۱۱۶ ه) ساران مکشید تسیغ بیباکی را مهجور مسازید من خاکی را بقزارکر از ییدن فتاه رگ انیت نیاق اسر ره فرناکی: ملا فرخ حسین ناظم هروی (م: ۱۰۸۱ ه) از نشاء کوکنار ای صحبت دوست بگریز که رنگ زعفرانی گل اوست همخوایة او عشی که این منادر خواب سر نطفةً پینکی ندارد در پنوست حیدری تبریزی راست در هجو حکیم بدیعی تبریزی: گه بدیعی ز شعر و گاه از طب دم زنسد پیش مردم دانا گر ز طب همچو شعر باخبر است وای بر جان بسندگان خدا حکیم بدیعی راست در هجو حیدری:

حیدری گر شعر مردم را تمامی می‌برد نیست غم» چون هست ظاهر دزدی بنهان او

عاقبت می‌گیرد از وی هر کسی اشبعار خلود کاغذ و جلدی به او می‌ماند از دیوان او نیز حیدری تبریزی راست: خضراجی که گیری از این کسهنه ده ز بیکس مگیر و به ناکس مده

سوزم همه دم سوژ درون که جنئین ات مد هر مه روبان عالم را نباشد اعستبار پسرتو خورشید در یک جانمی‌گیرد قرار

جنگ معانی

1 ۷ حیدری! می‌بکش و باک مدار ضوش بود سی‌کشی و بیباکی مبایل نشأة تسریاک مشسو که شوی شهره به بی‌ادراکی

۱۳۱

یر مت 0

دوره جدید سال چهارم» ضمیمه شماره مم » سال ۵ ۱

۱۳۲

گوز بنگی که کم از گوز سگ است بسهترست از نسفس تسریاکی صائب تبریزی کاهش و افزايش این نشاه با یک‌دیگرست می‌خورد افیون ترا چندانکه افیون می‌خوری میر خسروی قاینی (م: ۱۰۰۳ ه) در جام ساقی عکس وی. گردیده مست از بوی می رقسصیده بر آواز نی چندان که صهبا ریخته ضمیری اصفهانی (م: ۹۸۷ه) روزی که شد افراخته. ایوان قصر رفعتش بوده زمین مشت گلی, کز دست با ریخته منعم شیرازی (م: اوایل قرن سیزدهم) سوزد و گرید و افروزد و خناموش شود هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسسی (ر. ک: تذکرا رشحه. ص ۲۳) سرط سیخ الاسلامی میرزا محمدعلی بهار دارابی فرزند ملا اسحاق شیخ الاسلام, پس از فوت پدرش به پایتخت آمد و قصیده‌ای به رسم ره آورد وس فتحعلی شاه قاجار گذراند و شاه دستور داد تا میرزا عبدالوهاب معتمدالدولهٌ تشاط اصفهانی فرمان شیخ الاسلامی به نامش بنویسد. نشاط اصفهانی در نگارش فرمان چندی تأخیر کرد. روزی در محضر نشاط گفت: نمی‌دانم علت ۳۹ چیست. شرط شیخ الاسلامی دو جیز است: بی‌سوادی و بی دیانتی. که من هر دو را دارم. از وست: پس از عمری به دستم گر می دیرینه می‌آید زضعف طالع آن هم در شب آدینه می‌آید

عدٍ او و

نس

زغیر پیش من اظهار سرگرانی کرد گمانش اینکه به من راه بدگمانی بست نوری لاری چنان با غیر کردی آشنایی که بی او در خیال من نیایی رفیعی کاشی «میر حیدر معمایی» (م: ۱۰۳۵ «) چنان آمیزشی کرده‌ست باغیر که هرگز در دلم بی او نیاید! طایر شیرازی «حسن خان» (م: ۱۲۴۷ ه) شاد می‌خواهم به یادش خاطر محزون کنم بی‌رقیب آن مه نمی‌آید به یادم چون کنم؟ میرفهمی استرآبادی (نیمةُ دوم قرن ۱۰) درین زمائه فراغت فسانه‌ای شده است کچا روم چه کنم. بد زمانه‌ای شده است لراقمه گلچین معانی آن بیر جوان نمای قد کوتوله نانیست که در تنور رفته کوله همسال جهانست, ولیکنن بی‌شب ‏ ۰ هستنمقد چسراغست. ولی بسی لوله سنایی غزنوی (قرن ششم) چون تو شدی پیر بلندی مجوی کانکه زتو زاده بسلند آن شود روز نسبینی چوبه آخر رسد سايهةً هر چیز دو چندان شود؛ رهی معیّری «محمد حسن» (م: ۱۳۴۷ ش - ۱۳۸۸ ق) هرچه کمتر شود فروغ جیات رنسیج را جس‌انگدازتر بسینی سوی مغرب چو رو کند خورشید ساهه‌ها را درازتسر بسینی سلیم تهرانی. محمد قلی (م: ۱۰۵۷ ه) گردد اتید ز کم لطفی تو بیش مرا می‌شود سایه ز کوتاهی خورشید, بلند

۱. این بیت در آتشکده به شهیدی قمی نسبت داده شده و خطاست.

جنگ معانی

۱۳۳

دور ۵

3

جدید سال چهارم

۶ ضمیمة

شماره

فتم» سال ۱۳۸۵

۱۳۴

صائب تبریزی (م: ۱۰۸۶ ه) خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است زکی همدانی «آقا ملا» (م: ۱۰۲۵ ه) نه قدم راه شناس و نه طلب مقصدجوی گردبادم تاه در اس ناه ید سرگردانم شفایی اصفیهانی «حکیم شرف‌الدین حسن» (م: ۱۰۳۷ «) مسا در دل نگشایيم به روی همه کس آن دل تست که در وی همه کس می‌گنجد - آن شیخ که از خانه به بازار نمی‌رفت مُست,است به حدی که ره خانه نداند - به غلط هم نرود بر سر مجنون لیلی عاشق این بخت ندارد. سخنی ساخته‌اند سوزی ساوجی «ملاحسنعلی» (م: ۱۰۰۲ ه) زهر چشمی گر به کار دلتگارخود کنند برندارد چشم ازو, تا زهر کار خود کند - اعجاز عاشقی است که روزی هزار بار مسی‌میرم از بسرای تسو و زنده می‌شوم فهمی کرمانی «میرشمس الذین محمد» (م: ۹۹۳ ه) ناز اگر این است. آشوب جهان خواهد شدن چشم اگر این است. کار فتنه بالا می‌رود رفیعی کاشی (م: ۱۰۲۵ ه) سگش را با رقیب از ساده لوحی آشنا کردم کنون آنها به هم یارند و من چون سگ پشیمانم

ب سس 1

ارسلان طوسی «قاسم» (م: ۹۹۵ ه) جز غم نگشاید در ک‌اشانة مسارا پارپ که نشان داد به او اه ما را کلیم همدانی (م: ۱۰۶۱ ه) یامال حوادث نتوانم که نباشم چون نقش قدم خانة من بر سر راه است ادهم ترکمان «ابراهیم بیگ» (زنده در ۱۰۳۵ ه) غم از هر سو که آید در بغل گیرد دل مارا بسرای غم بنا کردند گویا خانة سا را شانی تکلو (م: ۱۰۳۳ «) چنان ز وصل خودم یار کرده شاد امروز که سگ به حال حسودان من مباد امروز ده گر در درد تست به دل می‌توال کرفت ور نا ناز تست. به جان می‌توان کشید محمد امین ذوقی توئی (م: ۹۷۹«) گر نمی‌آیم به پرسش, نیست از تقصیر من کور بادا دیده‌ام بیمار چون بینم ترا وله آانسدکی با تو بگفتم غم دل. ترسیدم کرد ارف شوع :وا تا سک تسیا ات رشکی همدانی «محسن بیگ» (م: ۹٩۱‏ ه) آاگه تراز درد دل زار چون کنم؟ آزرده و به تو اظهار چون کنم؟

1 ۷

نس رت 1

جنگ معانی

۱۳۵

دور ۵

ید سال چهارم

» ضمیمة

شمار ه

فتم» سال ۱۳۸۵

۱۳۶

شب هجر عاشقی راء که اجل رسیده باشد به چه درد مرده باشد. که ترا ندیده باشد رضایی کاشی (م: ۹۹۵ ه) گره گردیده در دل صد سخن, اما تو کافردل گره تا برجبین داری که یارای سخن دارد؟

9 6

چو می‌دانی بدم. پنهان کن آز من روی خوبت را

که من هم چشم بد از روی خوبت دور می‌خوآهم 2 6 بیرون رو آزین شهر خدا را دو سه روزی بیرون بر ازین شهر, بل را دو سه روزی ترارگاه بلا اک انة ملاسك غم مین و زمان وعده‌اش به خانة ماست سنچر کاشی «میرمحمد هانسم» (م: ۱۰۲۱ ه) غم زهرجا که رسد سرزده آید به دلم چه کنم خانهٌ من بر سر راه افشتادست شفایی اصفهانی «حکیم شرفالدین حسن» (م: ۱۰۳۷ ه) این چه بختست که هر غصّه که آید زسفر گرد نسعلین فشاند به در خسانة ما حزین لاهیچی (م: ۱۱۸۰ ه) نهفته‌ام به خضموشی خیال روی ترا مباد کسز نسم بشنوند بوی ترا

سیخ کمال‌الدین حسین خوارزمی (م: 3۵۸) خلیفهٌ شیخ حاجی محمد خبوشانی (م: ٩۹۳۷‏ «)

چون دایره ما ز پوست‌پوشان توایم در دایر؛ حلقه بکسوشان تسوایم

۲

گر بنوازی به جان خروشان توایم ور نسنوازی هم از خموشان توایم در مذگر اخابت ۳ آمده است: این رباعی وقتی گفته شده که در قریه خبوشان

در دایرةٌ مطبخیان پوستی پوشیده به هیزم کشی اشتغال داشته‌اند. شهیدی قمی (نیمه اوّل قرن دهم) دل و جان من گلستان. شده از هوای رویش نسزنم نفس مباداء شسنوند خسلق بسویش شرفجهان قزوینی (م: ۹۶۸ه) به هیچ کس نشوم هم‌سخن, زان تسرسم که بوی عشق تو یابند ناگه از دهنم

اسیری رازی (م: ۹۸۲ ه) جاکرده ج چنان در دل تنگم هوس او کید به مشام از تس من نفس او زکی همدانی (م: ۱۰۲۵ ه)

بسلاکشان محیّت لب از فغان بستند

گره ز جبهه گشادند و بر زیان بستند نيایدم به نظر دیگری, که چشم مرا

به روی دوست گشادند و از جهان بستند ترا ز نکهت پیراهنی مضایقه نیست

ولی به طالم ماراه کاروان بسستند

تقی‌الدین اوحدی در عرفات‌العاشقین ضمن ترجمة وجیه‌الاین وجهی هروی می‌نو بسد: در سنه هزار م وزده جمعی از شعرا را در گجرات. قادری پانی پتی به منزل برده بود» چون ملا محمدی رازی و مثل مولانا محمد صوفی و وجهی هروی و یره وجهی در شعر او دخل کرده و او حرفهای رکیک در میانه گفت ۴ خوش‌طبعیهای بسیار بی‌مزه و از اعتدال بیرون از جانبین سرزد. پس قادری حبٌّ السلاطین به خورد وجهی داده, وجهی نیز دیوان او را گرفته ملوّث کرد. لذا من گفتم:

فقس ین

ی

مزا معانی

۱۳۷

دوره جد بد سال چهارم؛ ضمیمة شماره هفتم» سال ۳۸۵ ۱

۱۳۸

ای قادری دیودل غول‌زبان! وجهی که زند حرف. رید گاه بیان دیوانه مثال. خوش ترا بر دیوان کاه از ره... ریده, گه از راه دهان الف هیچ ندارد

اف ابدال بلخی از ندیمان سلطان یعقوب آق قویونلو پس از وفات آن پادشاه (< ۸۹۶ ه) در اصفهان پسر می‌برد, در سال ٩۰۸‏ هجری که شاه اسماعیل صفوی آنجا را فتح کرد. گرزالدین نامی از همراهان وی الف ابدال را گرفته کتک می‌زده و زر طلب می‌کرده, و او می‌گفتد: «الف چیزی ندارد». چون این لطیفه را برای شاه اسماعیل نقل کرده‌اند. او را فرا خوانده و فرموده است: «از برای ما چه سروده‌ای؟» و وی این مطلع را گذرانیده:

تاج شاهی که شرف بر سر قیصر دارد هر که این تاج ندارد. تن بی سر دارد

شاه صفوی پرسیده است: «از ترس خوشامد می‌گوبی؟» در بدهه این مطلع را

خوانده: دارم حکایتی و نه جای خوشامدست شاهی چنین به معرکه هرگز نیامدست

شاه خشنود گشته او را نواخته و از شهر اصفهان وظیفه‌ای درباره‌اش مقر داشته

است. ازوست:

چون الف چیزی ندارم در جهان تابه دست آرم تسذروی خوشخرام

ای دربسفا ک‌آشکی «بی» بودمی تا یکی در زیر من بودی مدام

قطعةُ ذیل به ضبط باب اباب از معین الملک حسین‌بن علی‌الاصم صاحب دیوان انشای سلطان سنجر است:

هرچند که کار تو درین گنبد گردان چون قد الف تاب و خم و پیچ ندارد

امروز مکن تکیه برین حرف که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد

قطعة مذکور در دیوان سنایی غزنوی مصحح مدارس رضوی که متضمن پاره‌ای از اشعار

دیگران نیز هست. به صورت ذیل درج شده است:

ای خواجه! اگر قامت اقبال تو امروز مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد بسیار تفاخر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد صائب تبریزی راست: تقصیر میانش ز خم و پیچ ندارد حرفی است که گویند الف هیچ ندارد سلیم تهرانی نتیحه‌ای که دهد راستی. تهیدستی است الف ه‌ميشه برای همان ندارد هیچ شیخ ابوالحسن خرقانی (م: ۴۲۵ ه) آن دوست که دیدنش بیاراید چشم بی دیدنش از گریه نیاساید چشم مارا ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبیند. به چه کار آید چشم نظیری نیشابوری (م: ۱۰۲۱ ه) بی روی تو مرگ همنشینم بادا منظور دودیسده آستینم بادا گر بی تو به کام دل بر آرم نّسی یارب تفس باز پسینم بادا جلال سپهری زواره‌ای [قرن دهم) در غم عشق تو چیزی که مرا دسترس است ۳ ات که تسو ده کیان دارم محمد حسین رضوان اصفهانی (قرن ۱۱) آنچه بی روی تو منظور نظر داشته‌ایم ات است که بر دید: تر داشته‌ایم قاسم کاهی (م: ۹۸۸ ه) می نباشد به مسجلس تو حرام که بود در بهشت. باده حلال عتابی تکلّو (م: ۱۰۲۵) رباعی ذیل را به مناسبتی فی البدبهه در مدح شاه عباس گفته و صد تومان با یک اسب و زین نقره جایزه گرفته بود: ای شاو ستاره‌خیل خورشیداقبال وی‌از بی سجدهٌ تو گردون چو هلال

ی بل

نگ معانی

۱۳۹

ایام تو عیدست. درو روزه حرام . بزم تو بهشت است. درو باده حلال

و چون به هندوستان رفت. میرجنونی تبرایی همین رباعی را به نام خود به عرض جهانگیر پادشاه رساند» و نورالدین قلی اصفهانی کوتوال آگره گفت: این رباعی از عتاپی است. جهانگیر بادشاه وی را احضار کرد و پرسید: این شعر از تست؟ گفت: بلی. دیگر بار پرسید: برای که گفته‌ای؟ گفت: برای و حضرت. شاه را خوش آند و یک زنجیر فیل با هزار روپیه به صلةٌ آن عطا کرد.

لا ادری

امروز بهای هیزم و عود یکیست در چشم جهان خلیل و نمرود یکیست

در گوش کسانی که درین بازارند آواز خر ونسغمة داود یکیست مرنضی قلی سلطان شاملو شکسته نویس مشهور نیمهُ قرن یازدهم من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه بناش چون به فکر سوختن آفتاده‌ای مردانه بباش ۷ آنچنان منتظرم در ره شوّق- که اگر زود بیایی دیر است میرحیدر رفیعی کاشی (م: ۱۰۲۵ «) زاهد نکند گنه که قهاری تو ماغرق گناهيم که غقّاری تو او قهارت خواند و ماغقارت آیابه کدام نام خوش داری تو؟ خصالی هروی «میرحیدر» (زنده در ۱۰۴۲ ه) در گنه کز جانب ما بود. تقصیری نرفت چون در آمرزش که کار اوست., کوتاهی رود؟ بیت فوق در تذکر؟ نصرآبادی ۱۶۶) اشتباها به ملا خواجه علی مشهدی نسبت داده شده است. ۱ مظفر حسین لنگ کاشی (قرن ۱۱) زاهد به کرم ترا چو مانشناسد بیگانه ترا چسو آشنا نشناسد

دورة جدید سال چهارم» ضمیمة شماره متم» سال ۱۳۸۵

۲ -_ اس

۰

یر

گفتی که گنه مکن بیندیش از من این را به کسی گو که ترا نشناسد میرعطای منهی طهرانی (قرن ۱۱) زلفت ز هر کستاره, در قصد عاشقان است چیزی نمی‌توان گفت. روی تو در میان است صائب تبریزی از غیرت رکابت. از دیده خون روان است اما چه می‌توان کرد. پای تو در میان است ملک الشعرا شیخ ابوالفیض فیضی آگره‌ای (م: ۱۰۰۴ ه) گویند همرهان طریقت که ای رفیق! آگاه شوکه قافله ناگاه می‌زنند غافل نیّم ز راهء ولی آه چاره چیست زین رهزنان که بر دل آگاه می‌زنند عقرب کاشان و مسافر غریب شیخ محمد علی‌حزین لاهیجی (م::۱۱۸۰ ه) در تذکرة المعاصرین ضمن ترجمة محمد مسیح کاشانی متخلص به صاحب می‌نویسد: «هنگامی که راقم حروف وارد کاشان شده بود» میر عبدالح کاشی حکایت کرد که حضرت علامی آخوند مسیحای فسایی - قدس اللّه روحه - [متخلص به معنی و متوفی: ۱۱۱۵ ه] وارد کاشان شده بود. فصل تابستان بود و عقرب در آن فنصل در کاشان بسیار و در عوام اشتهار دارد که عقرب کاشان وارد غریب رانمی‌گزد. بنابراین چون شب شود. کس که غریب باشد. به آواز بلند می‌گوید: «من غریبم غریب» و این سخن را به منزلة افسون کژدم دانند. شبی من و جمعی از مردم کاشان که مسیحای کاشی هم از آنجمله بود؛ در خد.ت علامی بودیم. چون وقت خواپ رسید, حضرت علامی به آواز بلند فرمود که: «من مسیحای غریبم غریب» شما دانید و مسیحای کاشی خود!» صاحب کاشانی مذکور طبع خوشی داشته و از اوست: بلبل به گل نشان دهد از رنگ و بوی تو

پبروانه با چراغ کند جستجوی نو

سوت 3

جنگ معانی

۱۴

دورة جدید سال چهارم

ٌ 3 صممه

شماره هفتم» سال ۷۱۳۸۵

ین اس -

تساب‌اشدم بسهانه‌ای از بسهر بازگشت دل را ب‌جا گذاشته رفتم ز کوی تو - گیرد به قرض هر چه ز هر کس نمی‌دهد دشسنام اک ده‌ند به او پس نمی‌دهد واله داغستانی (م: ۱۱۷۰ ه) دل فراموش کرده‌ام پبیشش باز گردم. بسهانه‌ای دارم نظام دستغیب شیرازی (م: ۱۰۳۹ ه) گر از کتاب. دعوی دانش کند کسی صندوق را رسد که زند تخته بر سرت دود چراغ خوردن اگر دانش آورد باید چراغدان بنشیند برابرت آشنایی با رنگ مظفر حسین, لنگ کاشی, از شاعران فاضل و عارف قرن یازدهم هجری در اصفهان حجره‌ای داشته. گویند چند شيشه شراب با یک شيشه آب انار در طاقچة حجره چیده بود. روزی چند تن از طالب علمان را به حجره می‌برد. چشم ایشان به طاقچه افتاده با یکدیگر اشاره می‌کنند. و او دریافته شيشة آب انار را به زیر آورده پیاله‌ای به هر یک می‌دهد و می‌گوید همه اب انار است؛ و پس از رفتن, آنان به رفیق خود می‌گوید: حریفان را به رنگ آشنا کردیم| همو وقتی از معشوق خود رنجیده بوده. و در آن باب گفته است: بد باطن و چاپلوس می‌باید گشت خواهان کنار و بوس می‌باید گشت حیف است چو پروانه به گردت گشتن بر گرد تو چون خروس می‌باید گشت پالان علیشیری ظهیرالدین محمد بابر پادشاه (م: ۷ ها در توزک خود (ترجمهٌ فارسی. ص ۱۱۴) درپارء اختراعات امیر علیشیر نوایی (م: ۶ ها می‌نویسد: «علیشیر بیگ چیز بسیار

ات 1

اختراع کرده بود. هرکس در کاری چیزی اختراع می‌کرد از جهت رواج و روئق أن بر را علیشیری می‌گفت» علیشیر بیگ در درد گوش خود رومالی بسته بوده» بعضی به ظرافت آن طریق رومال بستن را علیشیری نام نهادند» و سپس می‌افزاید که مللا بنایی هروی هنگام عزیمت به سمرفند «به جهت خر خود به پالان دوز پالان غیر مکوّری فرموده, نام او را علیشیری می‌گوید. پالان علیشیری مشهور شد.» بنایی در قتل عام حصار قرشی ماوراءالنهر که در سال ۸ به فرمان امیر نجم انی و رت وت تا تن این رباعی که در دیوان بنابی چاپ شده است. از شیخ محیی‌الدین احمد فدایی شیرازی (م: )٩۲۷‏ است: یوسف‌صفتان اهل پرهیز کجا شیرین‌منشان شهوت‌انگیز کجا با بلهوسان نسبت عشاق مکن يعقوتٍ کجاء خسرو پرویز کجا و این رباعی پی‌مزه را خلیفه شاه میزمحمود اصفهانی در جواب آن گفته است: لیلی‌صفتی دوش به مهرآیینی می‌گفت زعشق نکتة شیرینی یوسف‌طلبان همه زلیخامنشند تو کوه کنی برو بجو شیرینی برای این مطلع بنایی‌هروی داستاتی جعل کزده و آن را به ملکه نورجهان‌پیگم همسر جهانگیر پادشاه نسبت داده‌اند: ترا نه تکمه لعل است بر لباس حریر شدست قطره اشک منت گریبانگیر شیخ اجل سعدی راست:

خوی بد در طبیعتی که نشست نرود جزبه وقت مرگ از دست

جنگ معانی

همین معنی را بنایی گرفته و گفته است: خلق بد در سزاج هر که نشست فکر آن بد مزاج نتوان کرد هر کرا این مرض کند بیمار جزبه مرگش علاج نتوان کرد

صص ۱۱۴ و ۱۱۵ مذکور افتاد.

۱۳۳

مرس ی

دورة جد‌ید سال چهارم» ضمیمه شماره فتم» سال ۱۳۸۵

۴

همو مضمون قطعه ذیل را از اثیرالدین اومانی شاعر قرن هفتم اخذ کرده است: دخترانی که پکر فکر منند ‏ هریکی رابه شوهری دادم هرکه کابین نداد و سین بود زو گرفتم بسه دیگری دادم اثیرالدین اومانی گوید: بسزاد مادر طبعم چو دختری, در حال بسه دست سربیت مسهربروری دضصمش بپرورم چو جگرگوشگان به خون دلش بدان امید که روزی به شوهری دهمش...۱ به خواهش طمع مکرمت. نه دفن بنات ۱ به هر طریق که باشد به همسری دهمش اگر نه درخور خود داردش چچبه غسیب ارد کزوش بازستانم بسه دیگری دهمش مجلس بحث و مناظره جلال الدین محمد اکیر شاه (۹۶۳- ۱۰۱۴ ه) پا حضور علمای هر طایفه مجلس بحث و مناظره‌ای ترتیبه داد بودو یکسا کر یمالس شرکت می‌جست, ملا عبد القا دربن ملوکشاه بداونی در متخ الواریخ (۲: ۲۰۰ ۲۰۴) می‌ویسد: «هررشب جمعه طابفةٌ سادات و مشایخ و علما و امرا را احضار می‌فرمودند. و چون بر سر نشستن و تقدیم و تأخیر بدنفسی‌ها از این جماعت ظاهر شد. مقزر ساختند که امرا به جانب شرقی و سادات در غربی و علما در جنوبی و مشایخ در شمالی بنشینند... تا شبی رگ گردن علمای زمان برآمده آوازهای بلند و دمدمةٌ بسیار ظاهر شد. این معنی برخاطر اشرف گران آمده به فقیر فرمودند که من‌بعد از این جماعت هرکرا بدانی که سخن نامعقول می‌گوید به عرض برسان تا از مجلس برخيزانيم, آهسته په صف خان (خواجه عبدالمجید هروی) گفتم: بر این تقدیر اکثری را باید برخیزانند. پرسیدند چه

۱. شش بیت دیگر پس از این دارد که در اینجا نيامده است.

۴3 0

می‌گوید؟ آنچه گفته بودم به عرض رسانید. خیلی منبسط شده این سخن را به مقربان نقل کر دند.» موسی کدام صیغه است؟

همو در جای دیگر (۱۸۷/۲ -۱۸۸) گوید: «و از مضحکات اینکه در مجلس عالی پادشاهی حاجی‌ابراهيم سرهندی که مکابر است و مغالط و در سباحث متشاغب و مجادل بود. در وقت گذرانیدن تفسیر حافظ از میرزا مفلس که در علوم عقلیّه مسلم بود. پرسیده شد که موسی کدام صیغه است و مأخذ اشتقاق آن چیست؟ از قضا میرزا از عهد جواب کماینبغی نتوانست پرآمد و عوام کالائعام را فوقیّت حاجی ابراهیم بر همه یقین شد و این از جملهٌ بی‌انصافی‌های زمان بود. و چون از قاضی زادة سکر که او را قاضی متهرا ساخته بودند. برسیده‌اند که شما چرا در بحث نمی‌آیید؟ گفته که اگر حاجی ابراهیم از ما صیغة عیسی پرسند. آن زمان چه جواب گوییم؟ و این سخن ازو بسیار حوش آمد.»

بیکسی شوشتری «سعدالدین محمد (م: ۹۷۱ ه) گفتی که ز راه عشق برخیز "زین وادی همسولناک بگریز صد کوه به دل چگونه خنیزم؟ ۰. صد خار به پاکجا گریزم؟ محمد قلی سلیم طرشتی طهرانی (م: ۱۰۵۷ «) چو گل ز پرورشم باغبان زیان نکند که آب می‌دهد. از من گلاب می‌گیرد مقیمای احسان تخلص مشهدی (معاصر شاه سلیمان صفوی) فریب تربیت باغبان مسخور ای گسل! که آب می‌دهد. از تو گلاب می‌گیرد شکیبی اصفهانی (م: ۱۰۳۳ ه) ز دوست هم گله دارد ستم‌رسید: هجر ستاره سوخته با آفتاب در جنگ است صیدی طهرانی (م: ۱۰۶۹ ه)

سرم فدات» مرنج از کنایةٌ صیدی ستاره سوخته با آفتاب در جنگ است

۷۳۳ ی

جنگ معانی

۱۳۵

3 دور ۵

جدید سال چهارم

۳ ت ۹ مه

شماره

فتم» سال ۳۸۵ ۱

۱۳۶

صانب تبریزی از پس کتاب در گرو باده کرده‌ایم امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست تطایر زیادی دارد از جملد: ظهیرای تفرشی (نیمهٌ دوم قرن ۱۱) میخانه را ز مدرسه نتوان شناختن از بس که رهن باده نمودم کتاپ را میرزا قلی میلی هروی (م: ۹۸۳ ه) سازد خموش تا من حسرت فزوده را گوید شتیده‌ام سخن نساشنوده را

حکیم شفایی اصفهانی (م: ۱۰۳۷ «) فریاد ازان فریب که چون شکوه سرکنم گوید شنیده‌ام له ناشنیده را آهی جفتایی هروی (م: ٩۳۷‏ «)

۳۹ در غم عشق. استوار انطد دل بر مسرکب آرزو سوار 1 دل گر دل نبود, کجا وطن سازد عشتق ور عشق نباشد. به چه کار آید دلا فرید احول پیوستن دوستان به هم اسان است ایک تن استو ار آن ات شیرینی وصل را نخواهم هرگز از غایت تلخیی که در هجران است میرزا محمد ارشد برنابادی هروی (م: ۱۱۱۴ ه) بر درگهت از در کشت آمبده‌ايم با روی سیاه و فعل زشت آمده‌ايم با انکه ز ماعار بود دوزخ را پیش تو به اید بهشت آمده‌ايم خواجه عبداللّه فرنخودی [از شاعران فاضل قرن دهم هجری, مطلوبی «مستی» نام داشته و درباره او گفته:]

چه پرسی از من و مستی و می‌پرستی من که رفت در سر مستی مستاع هستی من

3 صاحب مجممالمصحا به سعد‌الدین جوبنی نسیت داده.

ال ]سم

سین ری

خواجه رحیمداد عهدی بداونی از ملازمان همایون پادشاه صد آرزو گره به دل از تار موی تست دل نسیست در بسرم. گره ارزوی تست شفیعای اثر شیرازی (م: ۱۱۳۰ ه) معاصر شاه سلطان حسین صفوی دربار؛ مسنع میگساری ضمن یک مثنوی کوتاه که شاه مزبور را ستوده است چنین سروده: به نهی باده تا عزمش برانگیخت ز روی آسمان رنگ شفق ریخت کدو گردن به خویش از خوف دزدید گل ساغر زخجلت غنچه گردید ندارد قدرت گردش ز تسقدیر شده ساغر به رنگ خم زمینگیر گر از تشنگی مرده‌ست مخمور نسخواهد برد نام آب انگور قرق شد گفتگوی می بدان نحو که ساقینامه شد از نسخه‌ها سحو امیر معین‌الدّین اشرف شیرازی مشهور به میرزا مخدوم شریفی. نتیجة میرسیّد شریف علامه و از علمای شافعی قرن دهم: زبان معذرت بی‌گناه» لال شود دمی که چون تو بلایی بهانه‌جو باشد اوحدالدین عبداللّه‌بن ضیاءالذ ین مسعود بلیانی فارسی گفتی که بکن کار و ببستی دستم گفتی که بسزن تیر و بریدی شستم بر موجب فرمان تو گر ز آنکه نیم بروفق اراد تسوباری هستم چاکری شیرازی (م: ۹۹۰ه) قاضی خر شنیده بودم من خر قاضی ندیده بودم من رباعی توحيدیّة ذیل را که در آغاز تذکره‌های همبشه بهار تألیف کشن چنداخلاص و تحفة الشعرا تألیف افضل بیگ قاقشال و زینة‌المدایح ۳ همای مروزی واقع شده از ملا فررخ حسین ناظم هروی (م: ۱۰۸۱ ه) است: ای ذکر تو گلفروش بازار سخن رنگین ز تو برگ برگ گلزار سخن اوصاف تو دیباچة مجموعد نطق توحید تو مشاطة رخسار سخن

جنگ معانی

۱۳۷

دور ه۵

[

جدید سال چهارم

۰ 4 » صممه

شمار ه

نتم» سال ۱۳۸۵

۱۳۸

خواجه عبدی بیگ نویدی شیرازی صاحب دو خمسه کلبات اشعار و تاریخ الحعمة الاخار (م: ۹۸۸ ه) از بسرای بسچه مسالنده‌ای الی‌اس نام داشتم حالی که نتوان غیر را اگاه کرد خلوتی تاریک می‌بایست کاندر طلمتش انس توا ار اقا او تاه رو رآه نوره خانه می‌جستم ز میر کیسه‌مال میژ خضر ره شد و الیاس را همراه کرد خواجه ارجاسب امیدی رازی طهرانی (م: ۹۲۹ه) اگّر کنی ز برای سجوس کناسی ۱ یر کنی ز برای جسهود گل‌کاری درین دو کار کریه آنقدر کراهت نیست ین دم شظل خسیس آن مثابه دشواری که در سلام فرومایگان صدرنشین به روی سینه نهی دست و سر فرود آری و این قطعة التصیده از قصیده‌ای است مذیّل به مدح مولای متقیان که این بیت فقفوار از اه است: کتاب فضل ترا آب بحر کافی نیست ."که ترکنی سر انگشت و صفحه بشماری حکیم شاه محمد قزوینی در ترجمة تذکره مجالس اللفاس (بهشت هشتم» ص ۹ که تألیف خود اوست) می‌نویسد: «مولانا امیدی جوانی فاضل است و از جملهة بزرگزاده‌های ری است. و نام او ارجاسف و نام برادرش لهراسف و نام برادر دیگرش ختتا نت ۳ امینی شاعر چون نام او و نام برادران او شنیده خندیده و گفته: «مولانا فلان مادر تو شاهنامه بوده؟» امام محمد غزالی (م: ۵۰۵ ه) ما جامه نمازی به سر خُم کرديم وز خاک خرابات تیم کردیم

۱

امید که در میکده‌ها دريابيم آن عمر که در مدرسه‌ها گم کردیم! شاه صفی رازی نور بخشی (م: ۹۶۸ «) ای نور دو دیده جهان‌افروزم رفتی و زهجر تو سیه شد روزم گویی من و نو دو شمح بودیم بهم کایام ترا بکشت و من می‌سوزم حکیم رکنا مسیح کاشی در مرگ پسر جوانش محمّدحسین متخلص به مسیحی گفته است: آن آهن تفته‌ام که جوشم بردند آن کهنه درایم که خروشم بردند چون خار ترنجبین درین عالم تلخ ‏ نیشم پگٌذاشتند و نوشم بردند شیخ محیی‌الدین احمد فدایی نور بخشی شیرازی (م: ۹۲۷ه) وی فرزند شیخ محمد اسیری نوریخشی لاهیجی صاحب شرح گلشن راز موسوم به مفایح الاعجاز است و به همین جهت به شیخزاد؛ لاهیجی مشتهر بوده است. از اوست: راه تو به هر قدم که پویند خضوش است

وصل تو به هر صفت که جویند خوش است

روی تو به هر چشم که بینند نکوست ذکر تو به هر زبان که گویند خوش است ۷ 3 4

جنگ معانی

خلقم اگر اشنای خود می‌خواهند الحق سپر بلای خود می‌خواهند مارا اما تس تاه کس ما را همه از برای خود می‌خواهند رباعی ذیل نیز ازوست و مولف عرفات گوید بعضی از شیخ ابوسعید ابوالخیر دانند: دی بر سر گور. زله شارت کردم مر پاکان را جنب زیارت کردم

۱ ر.ک: احسن اهواریخ ۱۸۴) و نیز: خلاصة اقواریخ ۱۵۶).

۱۳۹ 9

دور 5 جد ید سال چهارم؛ ضمیمه شماره مت » سال ۱۳۸۹۵

وس ضّ

کثار؛ آنکه روزه خوردم رمضان در عید نماز بی‌طهارت کردم موالی تونی (م: ۹۴۹ ه) هر روز که می‌رسد شبی دنبالش چون نیک کنی تفخّص احسوالش مرگ است که می‌رسد ز اقلیم عدم . عمرست که می‌رود به استقبالش عباسئلی خان بن حسن‌خان شاملو حاکم هرات و بیگلر بیکی خراسان (زنده در ۱۰۸۳ ه) تلخند بسکه ادمیان در مذاق هم لب خوش نمی‌کنند به شهد وفاق هسم با هم مگوی خلق جهان متفق نیند ‏ دارند اسفاق ولی در نسفاق هم صالحی خراسانی «محمد میرک» (م: ۹۵۷ ه) فریب مهر زمردم مسخور, که در عالم ‏ مصاحبی که ندارد نفاق. تنهاییست صفایی نراقی «ملا احمد» (م: ۱۳۲۴۴ «) آدمیزادی که می‌گویند اکر ایسا منم دکند ای خوشا جاپی که در آنجا نباشد ادمی عنوان تبر یزی «محمد رضا» (م: حدود ۱۰۸۰ ها) از وضع زمانه بسکه دل درهم بود آمیزش مابه خلق عالم کم بود دیدیم تمام هر چه در عالم بود چیزی که ندیدیم همین ادم بود فرج شوشتری ملا فرج اللّه» (قرن ۱۱) به سیر ملک وجود آمدم نبود کسی مرا خیال که این خانه ادمی دارد صحیفی ذوالقدر ترک شیرازی (م: ۱۰۲۲ ه)

تقی اوحدی مولف عرفات می‌نویسد که وی: «هميشه در صفاهان بسر می‌کرد و ثلث و کتیبه را خوب می‌ئوشت. اکثر کتيبة مساجد و لوح قبور خط اوست. در همه چا اسم خود می‌نوشت. گوبند ترکی خطوط الواح قبور می‌خوانده, هر جا اسم صحیفی می‌دیده تصور می‌کرده که قبر صحیفی خواهد بود. چون مکزّر به نظرش آمده. گفته سبحان اللّه درین شهر صدهزار صحیفی نام مرده است!» تاریخ عمارت صحن مسجد جامع اصفهان را او سروده و به خط دلکش خود کتیبه کرده است. مصراع تاریخش این است: «نشان

مس رصب کّ

کعبه هو یدا شد از بلاد عجم ( ۹۸۶ ه)»

اعجاز هراتی «ملا عطا» (قرن ۱۱)

صد طعنه بر حلاوت بالنگ می‌زند گرکفش کهنة تو مرب کند کسی صبوری همدانی (م: ۹۷۴ ه) وفا در مردم عسالم ندیدم بلط ت: آدم ندیدم ملاً علی اصغر قهپایه‌ای (قرن ۱۱) آنجه چشم از مردمان می‌داشتم نادیده ماند آرزوی مردمی چون مردمک در دیده ماند زمانای حنا تراش تبریزی متخلص به مشهور (قرن ۱۱) گر وحشیانه از روش خلق می‌رمم عذرم پسی بجاست. که ادم ندیده‌ام میرم بیگ صبحی تویسرکانی (قرن ۱۱)

ا کنو ی از تَمسی زنده‌ای این همه آوازه چه افکنده‌ای؟ تا نفسی می‌کشی ای سست پی! جای تو خدالیست چو آواز نی حکیم عبداللّه وحدت کاشی (قرن ۱۱)

زیر این تُه آسیا کز خضون دل در گردش اسّت استخوانی آرد می‌سازيم و نان سعلوم نیست

جنگ معانی

-سبزه پامال است در بای درخت میوه‌دار در پناه امل دولت هست خواری بیشتر مولانا جامی دربارٌ ساغری گفته است: ساغری می‌گفت دزدان مسعانی برده‌اند هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده‌اند دیدم اکثر شعرهایش را یکی معنی نداشت راست میگفت این که معنیهاش را دزدیده‌اند

۱۵۱

کب ۲۳ ۳

3 دور 6

جدید سال چهارم

۳ ب 6 صمیمه

شماره هفتم سال ۱۳۸۵

۱۵۲

حاج فصیح الملک شوریده شیرازی (م: ۱۳۴۵ ه) در هجو حاج فضلعلی خان رئیس نظميةٌ شیراز که همسرش را ژنبور کر بده و کشته

توق حفته اسیت:

در نظمیه هست یک رئیسی کش قابل مهتری ندیدم از هیچ هوا نمی‌شود خشک من فضله به این تری ندیدم زنبور چو کشت همسرش را زو غیرت شوهری ندیدم ابله ز چه رو نزد خودش را زنبور به این خری ندیدم؟ ملا غیاث منجم کاشی متخلص به نجومی شاعر قرن بازدهم در هجو قاضی داوری آرانی ای تست طرفه قسومند مردم آران. که بدی مُضمرست در بهشان آنقدر فسضله می‌برند از محوژ:*:م که مسحالست بگسلد زهشان غافلند از وجود قاضی خویش که عجب فضله‌ایست در دهشان چون خربزه در آران بدمزه می‌شود و آن را به کاشان برای فروختن می‌آورند و خاکروبه بار کرده می‌برند. در آن باب گفته است: خریزه آرند از آرارمه 6 نارازه صدق پیش آور که اینجا هرچه آرند. آن برند قاضی داوری مذکور راست: در خراسان مدحتی گفتم نه از روی طمع او غلط فهمید و گفتا مدح ما معنی نداشت کت بسیار نیکو گفتی ای انصاف‌جوا! بنده هم دانسته‌ام مدح شما معنی نداشت سیّد محمد عتابی نجفی (قرن دهم) ای اد توام سلسله جنبان جنون ‏ دور از تو و بزم تو مگو چونم چون چون شمع. ستاده تا به زانو در اشک چون جام, نشسته تا به گردن در خون

۹

زمانی یزدی (م: ۱۰۳۲۱ «) یکی ابلهی شبچراغی بجست که با وی شدی عقد پروین درست فروزانتر از ماه و خورشید بود سزاوار بازوی جسمشید بود خضری داشت آن ابله کوردل کبا جانش بد جان خر متصل چنان شبچراغی که ناید به دست شنیدم که بر گردن خر ببست من آن شسبچراغ شسهنشاهيم . که روشن کن ماه تاماهیم و لیکن مرا بسخت ابله‌شعار بسبسته است برگردن روزگار اوجی نطنزی (قرن ۱۱) ز دست طالع بد می‌رویم شهر به شهر چو بدقمار که تغییر می‌دهد جارا ملک حمزه غافل سیستانی (م: ۱۰۵۶ «) بسیرون نستوأن رفت ز ویسرانة عالم هرجا که روی داخل این کهنه رباط است « ادری مرو به هند, بروبا خدای خویش بساز به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است ملأعلی شهریازی (قرن ۱۱) نشد که از سر ما فتنه دست بردارد به هر دیار که زفتیم آسمان پیداست افع قمی طتاخ معانی عالی بر زبانش جاری می‌شده و خود معنی آن را نمی‌دانسته. از اتخماد است: یک سر رشته وجود و سر دیگر عدم است نیست فرقی به میان, این چه حدوث و قدم است؟ و در قم به خدمت مولانا عبدالرزاق فیاض لاهیجی رفته و گفته معنی این بیت را